𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅 𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆❤️🩹💍نفور تبه
درود ادمین غزل هستم 😊 من ساعت ۶ میام ناشناس ترکیده باشه ، باشهههه ؟ برای اولین بار ناشناس گذاشتم،
۱ : سلام جیگر 🥰
۲ : هههههههع خواهش میکنم 😂😂🥺😍
𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅 𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆❤️🩹💍نفور تبه
نازی جون بدون پارتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت موندیم 🥺🥺
اگه قبول دارید توی ناشناسم بگید 🥺
𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅 𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆❤️🩹💍نفور تبه
درود ادمین غزل هستم 😊 من ساعت ۶ میام ناشناس ترکیده باشه ، باشهههه ؟ برای اولین بار ناشناس گذاشتم،
۱ : خداروشکر 🥰🥰
۲ : آهااااااا بیشتر شید تا مالک بیاد پارت بده 😍🥺
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟕𝟏
س: زنگ زدم به مامان بابام و برای امشب دعوتشون کردم خونه حامی.
خدا کنه وقتی کامل با حامی آشنا شدن اوکی رو بدن.....
#شب
ح: کمک سپیده چایی دم کردم و میوه هارو تو ظرف چیدیم.
قند و نبات و شکلات هم توی ظرف گذاشتیم.
لباسامون رو عوض کردیم و منتظر موندیم.
س: ......پس چرا نمیان؟؟
ح: میان بابا انقد نگران نباش.
س: نکنه اتفاقی براشون افتاده باشه نتونسه باشن بهمون بگننن!!
ح:سپیده عزیزم تو از اون شبی که پارسا بهت چاقو زده دیگه به همچی بد بین شدی مغزت تکون خورده مث اینکه.
بابا صبر داشته باش میرسن.
س: واااییی خب چیکار کنم؟؟؟؟
دست خودم نیست بخدا حامی.
دینگگگگگ دینگگگگ
ح: عهههه اومدنننن، بدو برییم.
.... اهممم اهممم سلاااام!
خیلی خوش اومدین بفرمایین داخل☺️
س: سلاااام به مامان بابای خوشملممم😍
م: سلام آقا حامی چطوری شما؟
ح: ممنون بفرمایید داخل.
م: سلام به دختر گلممم😊
ف: سلام خوبین؟ ببخشید مزاحم شدیم😇
ح: سلام مرسی، نه بابا این چه حرفیه بفرمایین داخل خونه خودتونه.
ف: سلام به دختر چشم آبی خودم🥰😘
چطوری تو؟
س: خوبم مامان جون شما خوبی؟
ف: مرسی عزیزم🙂
س: ...... من برم چایی بیارم😚
م: دخترم برای من کم رنگ بریز.
س: چشم بابا جون.
م: ..... خب آقا حامی کارا تو شرکت خوب پیش میره ایشالا؟؟
ح: بله بله همچی عالی و مرتبه.
م: خب خداروشکر... اتفاقا بچه های شرکت خیلی تعریفتو کردن کارت خوبه...
پسر خوب و مؤدبی هستی.
ح: حیحی😁🎀 بچه ها لطف دارن☺️
س: خب بفرمایین اینم چایی...
بابا جون از حامی راضی هستین؟؟
م: آره دخترم اتفاقا کارمندا هم از حامی خوششون اومده.
س: حامی مهره مار داره پسر/دختر همه جذبش میشن اصلا😂😂.
ح: ههههههه🤣🤣 خدا نکشتت.
ف: بگذریم..... نمیخواین بگین برای چی مارو دعوت کردین؟؟؟
م: آره گفتین بیاین میخوایم درباره یچیزی صحبت کنیم باهاتون چیشدع؟؟!!!!
س: اهممم اهممم(یواشکی) حامی😉😉 خودت بگو دیگه عزیزم.
ح: راستش.... گفتیم دعوتتون کنیم که درباره چیزی باهاتون صحبت کنیم.
ف: ایشالا که خیره!
س: بله مامان جون خیره😁
ح: اممممم..... جسارت نباشه میخوام سپیده رو از شما خواستگاری کنم.
منو و سپیده همو دوست داریم.
س: آره دیگه.... خب درستش این بود که ایشون بیاد خواستگاری خونه ما.
ولی خب دیگه من اینجا پیشش بودم گفتیم شماها بیاین هم همو ببینیم هم اینکه که راجب این مسئله صحبت کنیم باهم.
ح: بله در جریان هم هستید که سپیده طلاق گرفته دیگه از شر امین خلاص شده.
م: خب..... تو این چند روز که دیدمت تو شرکت بهت نمیاد پسر بدی باشی.
به قیافت هم نمیاد اصلا...
چی بگم؟؟ وقتی همو دوست دارین من که حرفی نمیتونم بزنم.
س: چرا بابا جون نظر شما هم خب مهمه دیگه.
م: ..... من مشکلی با ازدواجتون ندارم.
ف: خب منم دیگه حرفی برای گفتن ندارم...
مبارک باشه😊👏🏻👏🏻👏🏻
س:(داشتم از خوشحالی بال در میاوردم!!!
موافقت کردن😍😍 آخجونننن)
ح:( چقدر ذوق داشتم که دارم به سپیده میرسم و سپیده مال من میشه!
خداروشکر که مخالفت نکردن)
ف: خب شکلات هست بفرمایین دهنتون رو شیرین کنید.