از آنها بود که به جزئیات اهمیت میداد،
از آنها که وقت راهرفتن حواسش بود حتی
مورچهها را لگد نکند، از آنها که با ماه و
ستاره حرف میزد و عاشقِ شعر بود.
قهوهاش را تمام کرد و گفت:
یك روز خاك قدر باران را میداند،
ولی آن روز دیگر باران نمیبارد :)
ما همیشه فکر میکردیم جایی که اکنون هستیم، خوشحال نیستیم و خوشبختی یك جای دیگر است؛ اما هیچوقت نمیدانستیم آنجایی که قرار است خوشبخت باشیم، کجاست !