گفت: "زندگی کردن را یادم رفته" و من به این فکر کردم که چطور یک نفر ناگهان به خودش میآید و میبیند که دیگر بلد نیست چطور زندگی کند؟ یک انسان باید به کجای اندوه رسیده باشد و باید کدامین مرحله از مراحل فروپاشی را پشتسر گذاشتهباشد که یک روز صبح از خواب بلند شود و نداند چطور زندگی کند و با زمان و فرصتی که به او داده شده دقیقا چهکار کند.
وقتی کسی موقع تعریف کردن چیزی اشک میریزد، یعنی هنوز در اعماقش زخمی تازه دارد و آنقدر عمیق بوده که حتی مرورش هم دردناک است.
و این، عمیقترین شکل اندوه است.
و چه خوب بود که آدمی میتوانست وقتی درد و مصیبتی دارد ماهها بخوابد و چندین ماه بعد آسوده و تازه نفس از خواب برخیزد؛ اما هیچکس نمیتواند چنین کاری بکند. باید بیدار ماند و درد کشید و با دردهای خود کنار آمد.
اینکه تو بتونی راحت احساساتت رو پیشش بیان کنی. و اون کاملا منظورت رو بگیره.