خب، راجب نظر من درمورد سوال دیروز.
قطعا "حقیقتی که نابودت میکنه" تنها راهه.
دلیلش هم اینه که دروغ ابدی نیست. پایان داره. پایانش هم دهها برابر بدتر و دردناکتر از انتهای حقیقته.
ما تو دنیای قصهها زندگی نمیکنیم که بخوایم خودمون رو با دروغ گول بزنیم. دروغ نه برات زمان میخره و نه نجاتت میده و نه حتی زخمهای عمیقی که حقیقت بهت میزنه رو سطحی میکنه.
دروغ فقط تو رو اعماق اقیانوسی که توسط خودت ساخته شده دفن میکنه و تو تصور میکنی که نجات داده شدی و این درحالیه که تو مردی. خیلی بیشتر از فهمیدن حقیقت، مردی.
دروغ مثل یه دسته که سرت رو کرده زیر اب و تو دست و پا میزنی برای دریافت ذرهای اکسیژن؛ و تو توهماتت احساس میکنی این تقلا کردن یعنی زنده بودن. یعنی امید. درحالیکه این امید واهیه. وقتی یکی سرت رو زیر اب ببره و تو زورت نرسه که خودت رو بالا بکشی، هیچ امیدی وجود نداره. تو اون زیر خفه میشی. تمام.
اما حقیقت. درسته که حقیقت نابودت میکنه ولی جنسش ارزشمنده. فیک نیست. حقیقت تو رو با دنیای واقعی روبهرو میکنه. حقیقت تو رو میندازه تو اقیانوس عمیق؛ و این تویی که تصمیم میگیری به خودت اجازهی غرقشدن بدی یا شنا کنی و بیای لب ساحل.
بله، حقیقت نابودگره. جوری تو رو تیکهتیکه میکنه که نمیتونی متوجه بشی که این تیکهای که روی زمینه از وجود توعه یا یه زخم خوردهی دیگه. ولی باز همهچی برمیگرده به خودت. میتونی بیخیال تیکههای خرد شدهت بشی و همون یه ذرهای که از خودت باقیمونده رو دوباره بسازی. قویتر و محکمتر از قبلی. یا اینکه بشینی برای تیکههای ریز شدهت عزاداری کنی و تا ابد خردشده بمونی.
در نهایت، فرق بین حقیقت و دروغ تو همینه. حقیقت بهت حق انتخاب میده. اینکه بشکنی، یا بسازی؛ تصمیمش با توعه. اما دروغ به اجبار تو رو وارد بازیای که میکنه که تو عملا هیچ قدرت اختیاری از خودت نداری.