eitaa logo
وارث خـاکـسـتـر.
340 دنبال‌کننده
20 عکس
2 ویدیو
0 فایل
فرمانده را گلوله‌ها نکشتند؛ گذشته‌ به زانو دراورد او را. 𝖣︎𝗈 𝗒𝗈𝗎 𝗐𝖺𝗇︎𝗍 𝗍𝗈 𝗍𝖺𝗅︎𝗄︎ 𝗍𝗈 𝗆︎𝖾? https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_6een2a&btn=آینی
مشاهده در ایتا
دانلود
از خواب پرید. این‌بار با شدتی بیشتر از قبل. دوباره و دوباره. تمام بدنش رو عرق سرد در بر گرفته بود. نفس‌هاش به شماره افتاده بودن. تو خواب بوسیده شده بود. انقدر احساسش براش حقیقی بود که نمی‌تونست باور کنه همه‌چی خواب بوده. نمی‌خواست طعم این حقیقت رو بچشه. تو خلسه‌ی عمیقی فرو رفته بود. ریزترین صداها آزارش می‌دادن. تیک‌تاک ساعت تبدیل به دستی شده بود که دور گلوش گره خورده بود و هرچی زمان بیشتر می‌گذشت، اون گره تنگ‌تر می‌شد و کاری می‌کرد برای ذره‌ای اکسیژن تقلا کنه. دستی به موهاش کشید. از روی تخت بلند شد. جلوی آیینه‌ای که گوشه‌ی اتاقش قرار داشت رفت. به محض خیره شدن به فردی که تو آیینه حضور داشت، کمی ترسید. چه بلایی سر فردی که لقب الهه رو برای معشوقه‌ش داشت اومده بود؟ لاغری بیش از حد صورتش، اون رو عملا به اسکلتی که لایه‌ای پوست باعث آدم‌ به نظر رسیدنش شده بودن تبدیل کرده بود. زیر چشم‌هاش گودافتاده بود. موهاش ریخته بود. دیگه هیچی از اون آدم قبلی نمونده بود. همونطور که داشت جزء به جزء صورتش رو بررسی می‌کرد چشمش خورد به انعکاس تقویمی که کنج اتاقش قرار داشت. سمتش برگشت. تاریخ امروز رو خوند. با صدای بلند. _بیستم فوریه. دست‌هاش به لرزه افتادن. دیگه توان ایستادن روی پاهاش رو نداشت. به دیوار چنگ انداخت. اما نشد. کسی پهلوهاش رو لمس نکرد. کسی نشد تکیه‌گاه براش تا زمین نیوفته. هیچ بند نجاتی نبود که برای گرفتنش تقلا کنه تا شاید بتونه بایسته. افتاد. در اصل، سقوط کرد. روی پارکت سرد اتاق‌شون، سقوط کرد. یه لحظه به دستاش که شده بودن سپری برای محافظتش دربرابر زمین‌خوردن، خیره شد. _می‌بینی؟ وقتی نیستی، هیچکس از سقوط نجاتم نمی‌ده. لاغری شدیدش کاری کرده بود که حتی یه نشستن ساده‌ و بدون ضربه‌دیدن استخوان‌هاش براش آرزو بشه؛ و اون سقوط، درد رو به تک‌تک‌ استخوان‌هاش تحمیل کرد. بیستم فوریه. این تاریخ دوباره خودش رو نشون داده بود. چند سال از اخرین باری که عطر تنش رو وارد ریه‌هاش کرده بود گذشته بود؟ چند سال از اخرین بوسه، اخرین نوازش، اخرین عشق‌بازی، اخرین نگاه، اخرین لمس، اخرین آغوش‌شون، گذشته بود؟ دست‌های لرزونش رو بالا آورد. اثری از حضور گوشت زیر اون پوست بی‌جون وجود نداشت. شروع کرد به شمارش. _ 2025, 2026. امکان نداشت. امروز، سالگرد ترک‌شدنش بود. سالگرد؟ یعنی فقط یک‌سال گذشته؟ غیرممکنه. اون اندازه‌ی میلیون‌ها سال پیر شده بود. _اگر یک سال گذشته، یعنی من الان فقط 21 سالمه؟ نمی‌تونست قبول کنه. بدنش از گذر زمان بیشتری خبر می‌داد. دوباره شمرد. بارها اون دو انگشتش رو بالا اورد و بعد جمع کرد. نه. همه‌چی درست بود. از اون شب، فقط 365 روز گذشته بود. اما اون، اندازه‌ی تمام ثانیه‌های این روزها، تموم شده بود. _دیدی تهش نبودنت چیکارم کرد؟ زمزمه کرد. میون نجواهایی که بین خودش و معشوقه‌ش بود، اشک‌هاش مهمون گونه‌هاش شدن. چشم‌هاش تار میدید. دیگه نمی‌تونست تعداد انگشت‌های بالا اورده شده رو تشخیص بده. _ببین، الان بیشتر شدن. پس یعنی خیلی گذشته. مگه نه؟ بگو خیلی گذشته. بگو انقدر زیاد گذشته که اومدن منم نزدیکه. چنگی به گوشه‌ی لباس مشکیش زد. می‌خواست اشک‌هاش رو پاک کنه. پاره‌ی تنش منتظرش بود. تو اون هوای سرد نباید معطلش می‌کرد، هوم؟ لباس‌های مشکی. یک‌سال. نشده بود. همه تلاش کردن تا اون رو از تاریکی بیرون بیارن. حتی شده ظاهرش رو رنگی کنن. ولی نتونستن. اون هم ظاهرش عزادار بود، هم قلبش، هم روحش، هم جسمی که دیگه توانی برای ادامه دادن نداشت. به سمت کمد لباس‌هاش رفت. خواست پالتوی گرمش رو برداره. دستش رو هم سمتش دراز کرد. اما میونه‌ی راه متوقف شد. _قراره با گرمای قلبت، سنگت اونقدری داغ بشه که وقتی به آغوش می‌کشمش سرما ازم فرار کنه. مگه نه عزیزم؟ دست‌هاش رو برگردوند. برای بار اخر به چهره‌ی شکسته‌شده‌ش روبه‌روی آیینه خیره شد. _اگه اینجوری بیام، اصلا می‌فهمی من همونی‌ام که بوسه‌ می‌زدی به مژه‌هاش؟ دستی به لب‌های بی‌جون و ترک‌خورده‌ش کشید. _متوجه میشی این گوشت قطعه قطعه شده، همونی بود که با بوسیدنش آروم می‌شدی؟ هر دو دستش رو بالا اورد و روی صورتش کشید. _اگه اینطوری ببینی منو، می‌ترسی؟ اینکه همچین آدمی با این چهره تو این هوای سرد زمستون بیاد دیدنت، اذیتت نمی‌کنه؟ با پشت دست راستش گونه‌ی سمت چپش رو لمس کرد. _از دیدنم خجالت‌زده نمیشی؟ دیگه نتونست بیشتر از این پیش بره. با همون دست بی‌جونش، کشوی کمدش رو باز کرد. ماسک مشکی‌ش رو برداشت و به آروم بند‌هاش رو دور گوشش انداخت. از گوشه‌ی کشو، عینک دودی‌ش رو برداشت و چشم‌های سرخش رو پشتش پنهان کرد.
بعد، دوباره به آیینه خیره شد. _الان بهتر شدم، نه؟ حالا اگه بیام ببینمت، از اینکه بقیه بفهمن من دلیل نفس‌هات بودم، شرمگین نمیشی. به سمت در قدم برداشت. قبل از خروج، نگاهی به اتاق‌شون انداخت. پنجره‌ای که روش با رنگ، رد دست‌هاشون رو حکاکی کرده بودن. آیینه‌ای که هنوز کاغذی میون قابش گیر کرده بود. "به امید بوسه‌های ابدی، فقط برای لبخندت." طاقچه‌ای که روش دست‌های دونفر بهم گره خورده بود. بوی چوب رو دوست داشتی. تراشکاری هم جزوی از مهارت‌های تموم‌نشدنیت بود. اومدی خونه، بوسه‌ای تقدیم چشم‌هام کردی. کمی لب‌هات از مژه‌هام فاصله گرفتن. خواستم بازشون کنم. مانع شدی. دست‌هام با قطعه چوبی برخورد کرد‌. +حدسش بزن. هر اشتباه، یه بوسه. دوباره دست‌هام بهش برخورد کرد. _یه چیزی پیچ در پیچه؟ لبخندی زدی. من نتونستم ببینمش. اما حسش کردم. جلو اومدی و این‌بار روی لب‌هام بوسه‌ای کاشتی. _دنگ. خواستی عقب بکشی، مجسمه رو از دست‌هام فاصله بدی. گرفتمت. اجازه ندادم دور شی. نباید دور می‌شدی. صبرم تموم شده بود. چشم‌هام رو باز کردم. به دست‌هات خیره شدم. مجسمه‌ای که برگرفته از دست‌های خودمون بود. _هی، این کار خودته؟ دست‌هام رو گرفتی. درست همون‌طور که تراش داده بود، شکل‌مون دادی. بعد مجسمه رو بالا آوردی. +حالت دست‌هامون، تو اولین بوسه. حالا اون مجسمه خاک گرفته بود. چمش‌هاش رو بست. هجوم خاطرات، به قفسه‌ی سینه‌ی نحیفش، فشار دردناکی تقدیم می‌کردن‌. سمت در خروج قدم برداشت. از خونه خارج شد. گام به گام، به سمتت میومد. رسید. بعد از یک‌ساعت. میون اون همه سنگ، فقط یکیش برای چشم‌هاش نورانی بود. قدم برداشت. رفت. فقط چند قدم، فاصله‌ش با اون سنگ رو پر می‌کردن‌. اما احساس می‌کرد هرچی بیشتر قدم برمی‌داره، بیشتر ازت فاصله می‌گیره. دورتر می‌شدی. انگار دیگه حتی سنگت هم دست‌نیافتنی بود برای لمس‌کردن. رسید. نشست. نه، نشستن نه. سقوط کرد. دوباره. این‌بار روی زانو‌هاش. اسمی که حک شده بود رو خوند. متعلق به خونه‌ی قلبش بود. اون اسم، وجودش بود. دلیل ادامه دادن‌هاش، دلیل گذروندن‌هاش. اون اسم، عشقش بود. حالا دیگه حتی زانوهاش هم توان مقابله و تحمل اون حجم از درد توی قلبش رو نداشتن. روی زمین سرد اطراف سنگت نشست. هوا به قدری سوزناک بود که صدای لرزش و برخورد استخوان‌های ریز بدنش به گوشش می‌رسید. به آغوش گرفت. سنگی که یخ بود رو میون دست‌هاش احاطه کرد. _قرار بود تو گرمم کنی. ولی چرا من دارم ازت دربرابر سرما محافظت می‌کنم؟ دستی روی سنگ کشید. _این حالت دست‌هام رو به خاطر بسپار. اینا حالت آخرین بوسه‌مونه. بعد لب‌هاش رو روی سنگ‌قبر گذاشت. بوسید. برای آخرین‌بار؛ و همونجا، روحش رو تقدیم اون سنگ سرد کرد. اون بوسه انگار راهی بود تا روحش که میون زندان بدنش گیر افتاده بود، فرار کنه. پناه ببره به سرمای سنگ. سرمای، سنگ، قبر.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پست موقته*
وارث خـاکـسـتـر.
بخونید که پاکش کنم
هدایت شده از 𝘋𝘢𝘺𝘥𝘳𝘦𝘢𝘮² [rest]
خیلی خوب بود نونا(((((((
هدایت شده از 𝗠𝗼𝘂𝗿𝗻𝗳𝘂𝗹
https://eitaa.com/Doomedthv/1784 نونا میشه بذاریش پشت صحنه بخونیم بعد پاک کنی؟ من الان نمی تونم بخونممممللنی
+به وضوح میشه پیشرفت قلم‌ت رو حس کرد. اونقدر خوب شده که حرفی نمی‌مونه. خیلی قشنگ و غم‌انگیز بود. Lisa -