و چه درد شیرینی بود؛
اینکه تمام دنیا مرا با زانو نزدنم به خاطر داشت، اما هیچکس نفهمید من سالهاست در معبد خاموش چشمهای تو زندگی میکنم؛ جایی که هر نگاهت، عبادت بود و هر بار پلک زدنت، پایان یک دعا.
وارث خـاکـسـتـر.
ماندنی اگر نیستید، دچارش نکنید.
مثل اینکه اینو خیلی دوست دارید.
هادسون این نامه را کنار رودخانهای نوشتم که آرام از کنارم میگذشت؛ رودی که هرچه جلوتر میرفت بیشتر شبیه تو میشد. همیشه خیال میکردم آب هنر فراموش کردن را بلد است. هرچه را با خود ببرد دیگر هرگز به عقب نگاه نمیکند. اما آن شب فهمیدم حتی رودخانه هم گاهی مکث میکند؛ آرام به سنگی قدیمی میخورد، دور خودش میچرخد و انگار برای لحظهای دلش نمیآید ادامه دهد. شاید آدمها هم همینگونهاند. تمام عمر وانمود میکنند که عبور کردهاند، اما در حقیقت بخشی از وجودشان هنوز کنار همان خاطرهای مانده که جرئت خداحافظی با آن را نداشتند. سالهاست نامت را بر زبان نیاوردهام، اما هر بار که صدای آب را میشنوم احساس میکنم کسی در دوردست آرام مرا صدا میزند. نه برای بازگشت... فقط برای آنکه فراموش نکنم بعضی مسیرها هرگز به پایان نمیرسند. اگر روزی کنار رودخانهای ایستادی و دیدی جریان آب برای لحظهای آرام شد، گمان نکن باد خوابیده است. شاید رود هنوز هم چیزی را با خودش حمل میکند که هیچوقت نتوانست به مقصد برساند.