حقیقتش، چون اینجا دیگه آخرین عمارتمون تو ایتاعه؛ دلم میخواد ابدی بشه. میخوام اینبار، تا مدتها نگهش دارم. پس روند پستگذاری چنل محدود به تکست و عکسنوشته میشه.
امیدوارم برای همدیگه امن بمونیم تا دوباره نابودی خاطراتمون رو تجربه نکنیم.
اینجا، تا زمانی که احساس کنم نیازه؛ پرایوت میمونه.
صداش رو گم کردم، انگار دیگه نیست.
تا کی باید همش بگم "نیستی" و تو اعماق وجودم فریاد بزنم؟ این چرخهی لعنتی کی تموم میشه؟ کی ولم میکنه بره؟
گفت: "زندگی کردن را یادم رفته" و من به این فکر کردم که چطور یک نفر ناگهان به خودش میآید و میبیند که دیگر بلد نیست چطور زندگی کند؟ یک انسان باید به کجای اندوه رسیده باشد و باید کدامین مرحله از مراحل فروپاشی را پشتسر گذاشتهباشد که یک روز صبح از خواب بلند شود و نداند چطور زندگی کند و با زمان و فرصتی که به او داده شده دقیقا چهکار کند.