یک نفر از غبار میآید
مژدهی تازهی تو تکراری است
یک نفر از غبار آمد و زد
زخمهای همیشه بر بالم
باز در جمع تازهی اضداد
حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمیدانم از چه میخندم،
هم نمیدانم از چه مینالم
راستی در هوای شرجی هم
دیدن دوستان تماشاییست
به غریبی قسم نمیدانم
چه بگویم جز اینکه خوشحالم
دوستانی عمیق آمدهاند
چهرههایی که غرقشان شدهام
میوههای رسیدهای که هنوز
من به باغ کمالشان کالم
آه.. چندیست شعرهایم را
جز برای خودم نمی خوانم
شاید از بس صدایشان زدهام
دوست دارند دوستان لالم
ᴘᴏᴅᴄᴀꜱᴛ1_24383061750.mp3
زمان:
حجم:
3.2M
••📻
‹ میگه قصهها که تموم میشن آدما کجا میرن؟!
میگم نمیدونم؛
اینو از خودت بپرس ›
#پادکســت
❞
شب است؛ اما در دل من شبِ دیگری است و ستارههای آن از جنس دیگر.
در دل من سکنهای هستند که با سکنهی این زمین قهر و آشتیها دارند!
در دل من گمشدهایست که در این ساعت وحشتناک از آن یاد میکنم..
- نیما یوشیج
دُژَم
❞ «العالم هو المكان الذي لم يأتِ بي إليك، وأنا أكره العالم» دنیا جایی است که مرا به تو نرساند، و من
❞
«الأنسان بِناء اللّه فَـوَيلٌ لِمَّن هَدمه»
انسان ساختهی خداوند است؛
پس وای بر ویران کنندگانش!
-دُژَم-