کوچکترین نوه تو فامیل بودن یعنی تو هیچ فیلمی حضور نداشتن و وقتی همه درسش تموم شده تو هنوز مدرسه میری،یعنی بدبختی
با چاقو حریف رو کشتم که تیرام رو ذخیره کنم
نمیدونم چرا بقیه کسایی که تو پینت بال بودن همشون جیغ زدن فرار کردن.
سر صبح انقد سحری خوردم که از اسمون ندا اومد داداش خیلی سختته میخوای روزه نگیر
وارد سنی شدم که دیگه دوست ندارم با خانواده برم مسافرت دوس دارم با شوهرم برم :))
یکی بیاد منو بگیره دیگه
یه دونات فروشی تو میدون انقلاب دیدم بالا مغازهش زده بود "بدون دخالت دست" امیدوارم اونجوری که فکر میکنم نباشه