از چشم افتادن رو دافنه دوموریه خیلی خوب توصیف کرده اونجایی که میگه: “روزی با خودم فکر میکردم اگر اورا با غریبه ایی ببینم دنیا را به آتش میکشم، اما امروز حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم او کجاست و چه میکند.”
گفته بودی از پشیمانی بیزاری؛ از اینکه تصمیمی بگیری و بعدها پشیمان بشوی، و من به تو قول میدهم از اینکه مرا از دست دادی، بسیار پشیمان خواهی شد.
باگ زندگی اینجاست که بعضی چیزا به تلاشت ربطی نداره، بخواد نشه نمیشه و نمیشه و نمیشه.
بعضی از دعواها اصلاً مال اون لحظه نیستن، مال وقتاییه که مدام گفتی ”عیبی نداره“، ولی داشته.
پرسید چه شده؟ گفتم این روزها از همه چیز خستهام. گفت باید صبر داشته باشی. گفتم از صبر کردن بیشتر از همه چی خستهام.
نفرین؟ تو یک روزی جون من بودی. مگه آدم خودزنی میکنه؟ اونقدر خوشبخت شو که یاد من نیفتی.
من دلم میخواد، یک بار بخوام بشه همون موقع که ذوقشو دارم بشه، همون وقتی که منتظرشم بشه،نه دیگه وقتی که بیخیالش شدم.