هدایت شده از تقدیمی
- قهوه
«هوای نیمهشب، خنک و صاف بود و صدای موتور دو نفر، تنها صدایی بود که سکوت خیابانهای خلوت شهر را میشکست. من، با یک شوخی بچگانه، گاز دادم و با شتاب غیرمنتظرهای، از کنار تو سبقت گرفتم. باد تندی به صورتت خورد. یه نگاه کوتاه، یه اشارهی دست و یه لبخند چالشبرانگیز،حالا ما به طور یهویی در رقابت قرار گرفتیم و به سمت خط پایانی که روی یه تقاطع خلوت دور شهر شخص کرده بودیم، میرفتیم.
به خط پایان رسیدیم، متوجه شدم که چقدر نزدیک بودم، اما باز هم تو، چند ثانیه ای، جلو بودی.
موتورهامون رو کنار یه کافهی ۲۴ ساعتهی گوشهی خیابون پارک کردیم. کلاههامون رو برداشتیم و وارد کافه شدیم. کافه مکانی برای نشستن نداشت، دو لیوان قهوهی داغ سفارش دادیم و بوی قهوهی تازه، فضا رو پر کرده بود. ما، آرومآروم، شروع کردیم به نوشیدن قهوهها. سکوت شکسته شد و تبدیل شدش به سوال هایی که ساده ترین هدفش فهمیدن هویت فرد مقابله.»
- به پایان می رسید
@EBHAM_2