eitaa logo
اِحیاء
1.2هزار دنبال‌کننده
7.5هزار عکس
6.2هزار ویدیو
147 فایل
[بسم‌رب‌الحسین..🫀] ꧇ السلآم‌علیڪ‌یاابا‌عَبداللّٰه🖐🏻..! باحُسیـن‹؏› می‌شَودتـا‌آسمـان بی‌بـٰال،پروآز‌کـرد(:🤍🕊 ꧇ بھ‌وقتِ1401/06/31⏳ ꧇ ﴿ڪانال‌وقف‌ِمادرمون‌زهراۜسٺ🫀🙂﴾ . خادمان الزهرا👇 @yafatemehzahra_313 آدمین تبادل @Azadehgholami
مشاهده در ایتا
دانلود
امروزجمعه بیست وهفتم مهرماه 1403 امروزهرکدوم ازاعضامحترم که تولدشه تولدش مبارک باشه💐 ان شاءالله تنتون سالم،عاقبتتون بخیر دنیابه کام 🎁هدیه بنده ده صلوات ودعا جهت حاجت روایی،عاقبت بخیری وسلامتی 🌸🌿🌸🌿
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱ 💥یا رفیــــق‌ مݩ‌ لا رفیــــق‌ له💥 ✍رمان جذاب و آموزنده ✍قسمت ۸۴ پویان متوجه منظورش شد. -بسیار خب،هرطور شما راحتین..در هر صورت خیلی ازتون ممنونم. خداحافظی کردن و رفت. تو جلسه بله برون قرار شد، دو هفته بعد عقد رسمی تو محضر انجام بشه و دو ماه بعد مراسم عروسی بگیرن. روز عقد،هم فاطمه بود،هم افشین. پویان و مریم کنار هم نشسته بودن.یه طرف پارچه ای که روی سر عروس و داماد میگیرن،خواهر مریم گرفته بود و طرف دیگه شو فاطمه.پویان به افشین نگاه کرد.افشین با لبخند نگاهش میکرد. لبخند زد و تو دلش از خدا خواست افشین و فاطمه هم زودتر ازدواج کنن. بعد از مراسم حلقه ها،فاطمه هم هدیه شو داد.یه جعبه زیبا به پویان داد و گفت: _قابلی نداره،بازش کنید. پویان جعبه رو جلوی مریم گرفت، و باز کرد.دو تا انگشتر عقیق زیبا و شبیه هم که یکی مردانه و یکی زنانه بود. پویان و مریم لبخند زدن و از فاطمه تشکر کردن.مریم انگشتر پویان رو برداشت تا دستش کنه.پویان هم انگشتر مریم رو به دستش کرد. برای عروسی مریم، خانواده فاطمه هم دعوت بودن.فاطمه از صبح همراه مریم بود.امیررضا و پدر و مادرش باهم رفتن. امیررضا گفت: _خیلی دوست دارم داداشمو ببینم. زهره خانوم گفت: _داداشت کیه؟ -همونی که خواهر من براش خواهری میکنه دیگه. حاج محمود و زهره خانوم خندیدن. حاج مروت جلوی در ایستاده بود و به مهمان ها خوش آمد میگفت. بعد احوالپرسی با حاج محمود و امیررضا، پویان رو صدا کرد. پویان نزدیک رفت و گفت: _جانم. امیررضا با دقت نگاهش میکرد. از اینکه داداشش اینقدر محجوب و خوب و مهربان بود،خوشش اومد.گفت: _تبریک میگم داداش،خوش بخت باشین. پویان،امیررضا رو نمیشناخت.از اینکه بهش گفت داداش تعجب کرد و فقط تشکر کرد. -من امیررضا نادری هستم. پویان با تعجب به امیررضا نگاه میکرد. آقای مروت گفت: _ایشون برادر فاطمه خانم هستن. پویان از اینکه حتی برادر فاطمه هم اونو داداش خودش میدونه،خوشحال شد. بغلش کرد و گفت: _ممنون داداش جان،خیلی خوش آمدین. امیررضا به حاج محمود اشاره کرد و گفت: _ایشون پدرم هستن. پویان به حاج محمود که با لبخند نگاهش میکرد،نگاه کرد.... 👈 .... ✍ نویسنده ؛ بانو «مهدی‌یارمنتظر قائم» [💜@EHYYA313🌸]
13.68M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
درباره شهید یحیی السنوار نخبه نظامی_امنیتی بیشتر بدانید [💜@EHYYA313🌸]
رسانه‌های یمن گزارش غیررسمی درباره حمله شبانه آمریکا دادند؛ یک سنگر زیرزمینی در صعده مورد حمله قرار گرفته که ظاهرا عبدالمالک حوثی، رهبر یمن در آن حضور داشته است! [💜@EHYYA313🌸]
ان بی سی: خبری از سرنوشت عبدالمالک حوثی نیست! @EHYYA313••】
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
📍جمعه تون🌷 📍 قشنگ و شـاد 📍 دستهاتون پرگل🌷 📍 شادیاتون پاینده 📍 زندگیتون عاشقانه🌷 📍و خنده ارزانی چشماتون 📍 سلام آخر هفته در كنار خانواده💗 📍 و دوستانتون بخیر و شادی🌷 [💜@EHYYA313🌸]
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
یامهدی.mp3
2.13M
یا صاحب الزمان(عج) انتظار منو آواره کرده حجر یار تو دلم خونه کرده 💔 ‍‌ألـلَّـھُـمَ؏َجِّـلْ‌لِوَلـیِـڪْ‌ألْـفَـرَج [💜@EHYYA313🌸]
❄️ از احوال ما باخبری، برغصه‌هایمان غصه می‌خوری و بر عاقبت‌بخیری‌مان دعا می‌کنی... 🔅 اللهم عجل لولیک الفرج [💜@EHYYA313🌸]
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا