3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#خیابون_خون
#قسمت_یک
*توجه*: به دلایل امنیتی نام و اطلاعات افراد حاضر در اتفاقات تغییر داده شده.
این رمان براساس حادثه تروریستی دیماه ۱۴۰۴ نوشته و تدوین شده است
حق نشر این رمان برعهده نویسنده آن بوده و فقط از کانال ایتای ایلیا( @EILIA_Z ) منتشر خواهد شد. هرگونه انتشار آن بدون ذکر منبع اشکال اخلاقی و شرعی دارد
۱۴۰۴/۱۰/۱۸ قم ۱۵:۰۰
-الو سلام عزیزم کجایی؟
+سلام عشقم دارم میام دنبالت. تا لباساتو بپوشی رسیدم جلوی در خونهتون
-باشه میبینمت...
تلفن را قطع کردم. کمی جلوتر ترافیک سنگینی به چشم میخورد. پایم را از روی گاز برداشتم. عجیب است.
این ساعت که ترافیک نمیشد. در حال و هوای خودم بودم که ناگهان یک موتوری به آینه بغل ماشینم خورد...
+داداش حواست کجاست!
شدت ضربه زیاد بود. ولی آینه سالم بود
رادیو را روشن کردم. با بوق ماشین پشت سرم به خود آمدم و حرکت کردم...
-رئیس پلیس تهران بزرگ به اغتشاشگران و افراد مخل امنیت هشدار داد که اگر به بینظمی و آسیب به اموال عمومی ادامه دهند برخورد سختی در انتظار آنان خواهد بود. وی همچنین تاکید کرد پلیس بر سر جان و اموال مردم هیچ مماشاتی نخواهد کرد
تلفن را برداشتم:
+الو خانم من رسیدم
-باشه الان میام پایین
چند وقتی بود که برخی شهرها اعتراضشان به اغتشاش تبدیل شده بود
اول از همه بازاریان تهران دست به تجمع اعتراضی به اقتصاد زده بودند
فیلمهایی از شرافت وصف نشدنی آنان در نحوه تجمع مسالمتآمیزشان در فضای مجازی پخش شده بود
مثل آن شخصی که به میان معترضان آمده بود و گفته بود تا به خیابان بروند و سطل آشغال آتش بزنند و...
اما یک کاسب غیور با شهامت جلویش ایستاد و گفت:
نه تو خیابون میریم! نه شهرو بهم میریزیم!
بعد هم مردم «هوووو» کشان شخص خائن را روانه خروجی کردند...
اما الان اوضاع کمی بهم ریخته بود. برخی از معاندین و لیدرهای آموزش دیده کاملا نامحسوس به میانه مردم آمده و اعتراض آنان به اغتشاش مبدل کرده بودند
اوضاع تا حدودی مثل سه سال پیش بود
مثل اوایل «ززآ» اما به وخامت آن دوران نبود...
-سلام
+به به سلاااام! زینب خانم من چطوره؟!
-ممنون شما خوبی؟
+بله! مگه میشه آدم همسری به خوبی شما داشته باشه و بد باشه؟!
-خوب شد خدا این زبونو به تو داد که انقد زبون بریزی واسه ما!
+دیگه چه کنیم! خدا یه خانم خوشگل به ما داده، دل شمارو نبریم دل کیو ببریم؟
-خوبه خوبه! حالا آقا قصد داره از بقیه هم دلبری کنه! نمیخواد! برو که دیر نرسیم به مهمونی که دوباره نندازی گردن من!
+من؟! من کی انداختم گردن شما بانو؟ من غلط بکنم قصورات و کوتاهی بندهای چون خودم رو گردن اربابی چون شما بندازم!
-خدایا شکرت که یه آقای سرزبون دار قسمت ما کردی!
تهران، ۱۹:۴۵
-وای مهدی چرا انقدر اینجا شلوغه؟ چرا زودتر نمیرسیم؟
+احتمالا دوباره تهرانو بهم ریختن، مامورام مجبورن بیشتر کنترل کنن
-چرا این همه مامور وایساده اینجا؟
+دیگه اومدن اینجا وایسادن که اگه اوضاع بهم ریخت سریعتر بتونن اوضاعو دست بگیرن
-آخه هیچوقت انقدر مامور نبود تو خیابون! تازه اینا مامور راهنماییرانندگی نیستن
+بله چون هیچوقت اینا اینجوری شهرو بهم نریختن!
-وای مهدی نکنه اینا بخوان دوباره مثل سه سال پیش کلی آدم بکشن؟ دوباره سلطنتطلبا شهرو به آشوب بکشن و بخوان براندا...
+غلط کردن بابااااا! مگه من و امثال ما مرده باشیم که این نکبتا بخوان بیان براندازی کنن! بابا این مرتیکه احمق زنشو نمیتونه از زیر دست مربی یوگاش جمع کنه! بعد بیاد مملکت منو درست کنه؟!
خیلی گ...
-عه مهدی چرا عصبانی میشه عشقم؟ هنوز که چیزی نشده...
دستم به نرمی گرفت:
-قربون شوهرم برم که انقدر سر انقلاب و رهبرش رگ غیرتش باد میکنه
سرش را پایین آورد و بوسهای کوچک بر پشت دستم گذاشت
+عه عشقم این کارا چیه میکنی؟ من باید دست بوس شما باشم. من باید سینه چاک و مطیع امر شما باشم
-من قربونتو برم؟
+خدانکنه قشنگم این چه حرفیه...
کمی مکث کردم و ساکت شدم
بعد گفتم:
+ببین عزیزدلم. میخوام یه چیزی رو کاملا بیشوخی و جدی بهت بگم. اگر یه روزی شنیدی خدای نکرده جمهوری اسلامی سقوط کرد و... بدون مهدی و همه رفیقاش مردن! چون تا جون تو بدنم دارم نمیذارم احدی بخواد به مملکت و رهبرم چیزی بگه. میخواد هر کی ام که خواست باشه، حتی عموهای خودم که داریم الان میریم خونهشون.
-وای مهدی توروخدا هرچی عموها و زن عموهات گفتن تو چیزی بهشون نگیا! الکی فقط اعصاب بقیه رو خرد میکنن. مامان بزرگ و عمههات خیلی حرص میخورن
+باشه من بحث نمیکنم. ولی اگه اینا شروع کردن من قطعا جوابشونو میدم! قرار نیست همینجوری بشینم هرکی از راه رسید هرچی خواست بگه و بره!...
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
رفقایی که رمان رو مطالعه کردن باتوجه به قسمتهایی که میذاریم نظراتشون رو برامون تو ناشناس بنویسن
کسی تونسته به اینترنت بینالملل وصل بشه؟
اگر آره ممنون میشم بیاد پیوی برام توضیح بده
@ZARGHAM_1
📮پیام جدید:
از پارت اولش معلومه قراره چقدر هیجانی بره جلو
__
ان شاءالله که به نوبه خودم بتونم گوشهای از جنایت تروریستها و مظلومیت حافظان امنیت رو به تصویر بکشم...
📮پیام جدید:
حس میکنم قراره حرف های دل خودتون و مارو در قالب رمان بهمون بگید😁
__
حرف دل که نه...
قراره یه روایت متفاوت از حوادث باشه
من کی باشم این وسط...
📮پیام جدید:
حاجی کاراکتر مهدی خودتی؟!
__
یه مطلبی که برخی از عزیزان پرسیدن همینه
پاسخم اینه:
خیر!
صرف اینکه داستان یک زوج رو نوشتم دلیل نمیشه که زندگی خودم باشه
من قراره روایتی بکنم که تا بحال انجام نشده
قرار هم نیست فقط مهدی راوی داستان باشه
از روی قسمت یک قضاوت کردن هم داستان رو برای خودتون لوس میکنه
هم اینکه ذهنتون رو به سمت مصداق سازی هل میده...
خلاصه که امیدوارم از رمان لذت ببرید و بجای اینکه دنبال معادلسازی کاراکترها باشید، به روایت توجه کنید...