255.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیشب حرومزاده های صهیونیست جنوب لبنان رو بمبارون کردن با بمب سنگرشکن،
گفتن هدف ترور شیخ نعیم قاسم، رهبر حزب الله بوده...
صرفا این خبرو گفتم که ببینید حزب الله تموم شدنی و وابسته به یک نفر نیست
میگفتن بعد ترور سیدحسن دیگه حزب الله کارش تموم میشه و نابود میشه...
ولی از مدل حمله و زدن ۱۵ نقطه با بمب سنگرشکن، معلومه که نعیم قاسم دست کمی از فرمانده خودش نداشته...
الانم نمیتونن کاری بکنن
تهش اینه که ایشون هم شهید بشه، بعدش یکی دیگه میاد سر کار که دوباره پوست از سر این بیشرفا بکنه...
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
این مردک احمق مرتد برای مظلوم نمایی چه دروغایی که نمیگه!
#امید_دانا، مرتد آتش پرست که به کفر خودش اذعان کرده و بارها و بارها به اسلام و ائمه اطهار(ع) توهین کرده...
این بار این احمق برداشته عکس گلوله توپ ۲۳ رو گذاشته تو کانالش گفته مردمو با این میزدن😐
آخه بدبخت دوزاری، تو که فرق گلوله کلاشو با توپ ۲۳ نمیدونی چرا پست میذاری؟
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
یه ادیت زدم برای شهادت و مظلومیت شهدای اخیر ولی خیلی سنگین و محزونه ان شاءالله بعد ایام ولادت میذارم
ادیتی که گفته بودمو میذارم
فقط چندتا نکته
حتما با حال مناسب ببینید
داستان از اونجایی شروع شد که تو اغتشاشات چند روز پیش یه زنی بین تروریستها اومده بود و التماس میکرد...💔
17.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولش کنید...💔
#استوری
#اختصاصی_کانال
#دی_ماه_خونین
#روضه_مصیبت
#شهادت_حافظان_امنیت
#مظلوم
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
یه متن پیدا کردم
برای سال پیش نوشته بودم به مناسبت ۲۲ بهمن ماه
یه رمان کوتاه ۴ قسمتی که خودم به دلم نشست، قرار بود فیلمنامه طور باشه
ولی نشد...
اونم براتون میذارم بخونید
جدای از #خیابون_خون که قرار شد هفتگی پخش بشه
البته یه رمان دیگه هم پیدا کردم که خیلی کوتاه بود برا نیمه شعبان نوشته بودم
خیلی بازخورد خوبی گرفت
در حد رادیو معارف هم پیشرفت...
اونم خیلی خوب بود
جفتشم میذارم براتون
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
🔻رمان #آقای_دنیا ✍بهقلم #ایلیا 🔺بزودی در @EILIA_ZZ
#آقای_دنیا
#قسمت_یک
دوربینمو از روی پام برداشتم و برای بار دوم بررسیش کردم. دقیقا یک هفته ست که ایران موندم
قرار بود بعد از عکاسی و پوشش خبری سالگرد انقلاب اسلامی ایران با خونوادم برگردم تورنتو...
امیلی با لبخند پرسید:
-بابا، کی بر میگردیم خونه؟
+میریم دخترم، همین چند روزه که کارامو انجام بدم با مادرت برمیگردیم خونه
-اما ویکتور قرار بود بعد از ۱۰ فوریه برگردیم کانادا، نه اینکه یه هفته اضافه تر بمونیم ایران، جدای از اون ما قرار بود تو تهران بمونیم، نه اینکه بیایم اینجا
+میدونم عزیزم، منم میخوام زودتر برگردم تورنتو و بقیه کارامو انجام بدم، ولی خودت که میدونی من بیتقصیرم...
-بهتون تو ایران سخت گذشته؟
به آقای احمدی نگاه میکنم
+متوجه نشدم.
-گفتم تو ایران که موندین اذیت شدین؟
یا مثلا محل اسکانتون نقصی داشته که انقد ناراحتین؟
+نه نه اصلا، اتفاقا از لطف شما خیلی سپاسگزارم، ولی خب همسرم دوست داره زودتر برگردیم خونه..
-متوجه ام، هیچ جا خونه خود آدم نمیشه
نشستم کنار همسرم
+ببین سوفیا، من فقط خواستم تو این سفر همراه من باشید که یکم بهمون خوش بگذره، از بقیه خبرنگارا شنیده بودم ایران اونجوری که تو رسانه ها میگن نیست، برا همین از مدیر شبکه خواستم که تو و امیلی هم با من بیاین، من فقط میخوام از این تعطیلاتی که داریم خوب استفاده کنیم
-میدونم، تو بهترین همسر دنیایی...
تو فکر فرو رفتم، واقعا من تونستم پدر خوبی برای خونوادم باشم؟
تنها شخصی که خونوادش همراهش بودن من بودم...
تیم ما از یه گزارشگر و فیلمبردار و یک نفر عکاس که من بودم تشکیل شده بود
آقای احمدی مسئول نظارت ما و هم مترجم تیم بود که از طرف سفارت همراه ما اومده بود
احمدی: خب عزیزان، من برای بار آخر توضیحاتم رو میگم که مطمئن بشم مشکلی پیش نمیاد
تا چند دیقه دیگه به محل مورد نظر میرسیم و میتونید از مسیر پیاده روی گزارش تهیه کنید، فقط خواهش میکنم به هیچ وجه بیسیم هاتون رو خاموش نکنید چون در غیر این صورت اگر کسی گم بشه پیدا شدنش خیلی سخته، محل مورد نظر نزدیک مسجد هست و میتونید از نماهای مختلف ازش تصویربرداری بکنید
بازم تاکید میکنم بیسیم ها به هیچ وجه خاموش نشه!
*
از ون پیاده شدم، دست امیلی رو گرفتم و کمک کردم با همسرم از ماشین پیاده بشن...
پیتر مشغول باز کردن پای های دوربین بود. کریس هم داشت میکروفن رو وصل میکرد،
تا چند دیقه دیگه نوبت ما بود تا برای بیننده های CityTv یه گزارش اجمالی از این جشن میدادیم،جشنی که دقیقا تو ۱۵ شعبان بود، سالگرد تولد آخرین پیشوای شیعیان جهان اسلام، مردم یه مسافت طولانی رو آماده کرده بودن برای پذیرایی از مهمان ها، مهمان هایی که از همه دنیا اومده بودن، تایلند، ژاپن، پاکستان، روسیه، آمریکا...
تو مسیر همه چیز وجود داشت، انواع خوراکی ها، غذاها، و جالب این بود که همه رایگان بودن، کسی بابت خوراکی ها پولی نمیداد، هر از گاهی یکی از ایستگاه ها نورافشانی میکرد و مردم دست میزدند
محو تماشای این سیل بزرگ بودم...
-ویکتور
با صدای سوفیا به خودم میام
+بله عزیزم
-من و امیلی همین اطراف میچرخیم، زیاد دور نمیشیم
+باشه، فقط زیاد دور نشید، ما همینجا هستیم...
سوفیا با اون روسری خیلی زیباتر شده بود
-بابا ازت ممنونم که مارو همراه خودت آوردی
بغلش کردم و بوسیدمش
+من ازت ممنونم که بابارو تنها نذاشتی دختر قشنگم
-خیلی دوستت دارم بابا
+منم همینطور عسلم
*
لنز دوربین رو تمیز کردم و محافظ لنز رو روش قرار دادم. بچه ها پنج دقیقه پیش گزارش مستقیم از مراسم دادن و حالا مشغول جمع کردن وسایل بودند.
من هم از سوژه هایی که تو مسیر دیده بودم عکس گرفته بودم.
بچه هایی که مشغول بازی بودن،
سرود هایی که مردم با دست زدن همراهی میکردن،
غذاهای متنوعی که تو مسیر بود،
افرادی که در خلوت اشک میریختن، از آقای احمدی علت گریه اونهارو پرسیده بودم، بهم گفت اینا منتظر اند، منتظراند تا پیشوای آخر شیعیان ظهور کنه و دنیا رو نجات بده...
جالب تر این بود که میگفت عیسای شما مسیحیا کشته نشده و طبق آیات کتاب ما عیسی زندست و قراره با ظهور این آقا اون هم برگرده...
-چای میخوری؟
+وای بله ممنونم
تو این هوای سرد خیلی بهش نیاز داشتم
-خواهش میکنم، دیگه باید راه بیوفتیم...
+باشه حتما
-همسرت و دخترت رو ندیدم این اطراف
+احتمالا دارن تو مسیر...
-ویکتور! ویکتــور!!
+سوفیا! من اینجام!
سوفیا از دور به من نزدیک شد
صورتش خیس از اشک بود و گریه اجازه نمیداد حرف بزنه. حالش خیلی بد بود، انقدری بد که چند قدم مونده به ما تعادلش بهم خورد و افتاد زمین...
+چیشده عزیزم...چه اتفاقی افتاده؟
امیلی کجاست؟
-امیلی... امیلـــــی...
+امیلی چی؟!
-گمش کردم!!
بدنم سرد شد...
لیوان چای از دستم افتاد...
چشمام سیاهی میرفت...
عقب عقب رفتم و به ماشین تکیه دادم..
پاهام توان نداشت...
رو زانو هام افتادم...
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z