eitaa logo
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
893 دنبال‌کننده
522 عکس
676 ویدیو
4 فایل
دیدگاه یک دهه‌هشتادی نسبت به مسائل روز دنیا✍️ وابسته به هیچ جناحی نیستیم❌ اینجا قراره به دور از تعصبات بی‌جا و بی‌منطق، یه فضای باز برای گفتگو ایجاد کنیم، امیدوارم به جواب درست برسی🤝 به بقیه هم معرفیمون کن رفیق😉 کپی؟نوش‌جونت☺️ ادمین👇 @Admin_Eilia
مشاهده در ایتا
دانلود
ولی فردا براتون جبران میکنم🙏
نظراتتونو تو ناشناس بنویسید برای که بخونم اگر ترغیب شدم زودتر قسمت بعدیو میذارم😄
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌بعضی دروغ‌ها انقدری تکرار می‌شوند که به یقین میرسند... پ.ن:یه بار صداوسیما میگه زدن F35 دروغی بوده برای فریب دشمن... یه بار اون خانم میاد با پرروئیت تمام میگه بزودی اعتراف خلبانان F35 که زدیم از رسانه ملی پخش میشه!... چرا انقدر اصرار دارید مضحکه دشمن بشید؟ بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥چقدر‌برای‌امام‌زمانت‌له‌له‌میزنی؟!😔 بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z
14.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صحبت‌های اساتیدی مثل مهدویان، هادی و... در جشنواره حول ایران🇮🇷 بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z
*توجه*: به دلایل امنیتی نام و اطلاعات افراد حاضر در اتفاقات تغییر داده شده. این رمان براساس حادثه تروریستی دی‌ماه ۱‌۴‌۰‌۴ نوشته و تدوین شده است حق نشر این رمان برعهده نویسنده آن بوده و فقط از کانال ایتای ایلیا( @EILIA_Z ) منتشر خواهد شد. هرگونه انتشار آن بدون ذکر منبع اشکال اخلاقی و شرعی دارد از اتاق بیرون رفتم. افکار منفی اجازه تمرکز را نمیداد. یعنی چه؟ چرا محسن تماسش قطع شد؟ مگر تیم پشتیبانی نتوانسته کف میدان به بچه‌ها مهمات برساند که محسن گفت مهمات تمام کرده اند؟ نکند اتفاقی برای محسن افتاده که تماسش قطع شده؟ و هزاران سوال دیگر که کم مانده بود دیوانه‌ام کند... روی مبل نشستم و دستی به صورتم کشیدم -مهدی! آرام جوابش را دادم: +جانم عزیزم -چته؟ +هیچی خوبم -رنگ و روت پریده کی زنگ زده بود؟ +هیچی یکی از رفقام بود -خب چی گفت که... +زینب‌جان! یه دیقه اجازه میدی من تمرکز کنم؟ از لحن برخوردم کمی ناراحت شد و خودش را عقب کشید با مهربانی در گوشش گفتم: +قربونت برم ببخشید، معذرت میخوام ذهنم درگیره.الان محسن زنگ زده میگه تو قم فراخوان زدن ریختن تو خیابون، الان بچه‌ها اوضاعشون اصلا خوب نیست. گفت مهمات بچه‌ها تموم شده... -خب الان میخوای چیکار کنی؟ آهی کشیدم: +نمیدونم... واقعا نمیدونم چیکار کنم... اصلا مغزم کار نمیکنه -میخوای برگردیم قم؟ +آخه الانم برگردیم دیر میرسیم حالت عادیش بخوایم بریم دو ساعت تو راهیم. وای به حال الان که اینا ریختن تو خیابون... صدای بلند پرهام توجه همه را جلب کرد: -وای خداااا! سایبریا منو زدن!!! -چی میگی پرهام؟ مگه میشه؟ پرهام درحالی که موبایلش را به عمو نشان میداد گفت: -عمو نگا کن! آنتنام جفتش قطع شده! وای نکنه خطمو زدن که نتنونم کاری کنم؟ گوشی‌ام را برداشتم آنتنم را چک کردم، من هم هردو سیمکارتم قطع بود: +شلوغش نکن جغله! حالا تو کی باشی که بخوان اینترنتتو قطع کنن؟ مال منم قطع شده، پس برای همه قطعه! -آره عمو الان برا منم قطع شده، معلومه این حکومت فهمیده چقدر وضعش خرابه و دنبال اینه مردم باهم دیگه ارتباط نگیرن! زنگ آیفون روشن شد عمو مانند ببری گرسنه از روی مبل پرید و به سمت در رفت گوشی را برداشت: -بله بفرمایید؟... چه عجب! زودباش بیا بالا خانم زودباش سریع غذارو بکش که پسر تحفه‌ات رسید! * -توروخدا انقدر تعارف نکنید، بکشید دیگه! بیا آقا مهدی برا خانمتم بکش بخوره +چشم زن عمو دست شما دردنکنه، فقط کفگی... -آخ آخ کفگیر یادم رفت! الان میارم زن عمو از پشت میز بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت سر و وضع آرش توجهم را جلب کرد. موهایش هنوز خیس عرق بود. آرنج را روی میز گذاشته بود و حرکتی نمیکرد. از چشمانش مشخص بود که در ابرها سیر می‌کند و مشغول خیال‌پردازی‌ست... معلوم بود ساناز هم اوضاع خوبی نداشته و همچنان نفس نفس میزد... +خب آرش‌جان چه خبر از نارمک؟ چیشد؟ باپوزخندی غرورمندانه گفت: -هـــه! چی میخواستی بشه؟ رفتیم پدرشونو درآوردیم! +پدر کیارو؟ مامورا بودن تو خیابون؟ -اصلا ماموری وجود نمی‌کرد پاشو بذاره اونجا؟ +پس پدر کیو درآوردید؟ -منظورم اینه پدر حکومتو درآوردیم بس که نزدیکش کردیم به سقوط ناخودآگاه خنده‌ام گرفت و با سخره گفتم: +سقوط؟! -هه هه هه! کجاش خنده داشت؟ +شماها خیلی خوبین بخدا! چرا به کم راضی نمیشید؟ تا یکی ترقه میترکونه میگن جمهوری اسلامی سقوط کرد! خسته نشدید؟! -به موقع سقوطشونم میبینی! الانم معلوم بود ترسیدن که نیومدن کف خیابون جلوی ما! سریع جدی شدم: +باز آقا آرش ما فاز برش داشت! ببین آرش‌جووون! انقدر نگو مامورا وجود نداشتن! آخه اگه من و ده نفر از رفیقام کف خیابون بودیم که همتون تو آمبولانس بهشت زهرا تلپ شده بودین رو هم! خواست جواب بدهد، مهلت ندادم: +تو از اینور بگو!پرهام از اینور! بابا بسه دیگه خداوکیلی! خسته نشدید از این همه براندازی بی هدف؟ کدومتون تا حالا به یه موفقیت رسیدید که این بار دوم باشه؟ -آقا مهدی دیگه داری شلوغش می‌کنیا! ادامه دارد👇
به سمت زن عمو برگشتم که پشت اوپن آشپزخانه کفگیرش را به سمتم گرفته بود و تکانش میداد: -شما همش داری مارو مسخره می‌کنی سر این موضوع! عقاید هر کس محترمه! +عههه؟ عجب زن عمو! چطور وقتایی که آقازاده شما و پرهام جان فاز عقاب اپوزوسیون برمیدارن که ما داریم براندازی می‌کنیم و جمهوری اسلامی رفتنیه شما نمیگی به عقاید مامان بزرگ و مهدی بقیه طرفدارای انقلاب احترام بذار؟! الان که جوابی ندارید بدید ما باید احترام بذاریم؟ -جوابتم دادم مهدی جان! گفتم عین انقلاب ۵۷ شده! +اگر انقلاب عین انقلاب ۵۷ شده چرا انقدر گریه زاری میکنید که وای جوانان مارو کشتن؟ تازه اگه بسیج و سپاه مخالفارو بکشن، میشه عین همون انقلاب! به قول گفتنی یر به یر میشیم دیگه! در حین صحبت تندم با زن عمو، صدای زینب را آرام میشنیدم که به من تشر میزد تا سرجایم بنشینم و سکوت کنم زن عمو که دیگر مشخص بود پاسخی ندارد با عصبانیت گفت: -آقا مهدی هی من هیچی نمیگم تو ام برا خودت میبری و میدوزیا! اصلا همش تقصیر توعه حمید! من هی گفتم این مهدی میخواد بیاد جواب مارو بده، تو گفتی نه دعوتش کن زشته! با شنیدن این حرف خیلی ناراحت شدم، اصلا مقصر من بودم که پایم را در چنین خانه‌ای گذاشتم! علنا زن‌عمو به بودن ما در خانه‌اش معترض بود و به زبان بی‌زبانی به ما می‌گفت که از آنجا برویم... بی مقدمه گفتم: +زینب خانم وسایلتو جمع کن بریم! اینجا دیگه جای ما نیست! -نه عموجان ملیحه اصلا منظوری نداشت -نه حمید اتفاقا من نمیخوام قاتل رفیقای پسرم تو خونه‌ام باشه! سکوت سنگینی اهل خانه‌را در برگرفت. مادربزرگ که تا الان سکوت کرده بود با عصبانیت از پشت میز بلند شد: -ملیحه خیلی نفهمی که داری مهمونتو از خونه‌ات میندازی بیرون. منم دیگه تو این خونه نمیمونم!... تهران، ۰۰:۰۰ در ماشین را بستم و دستانم را روی فرمان گذاشتم. چشمانم را بستم. سرم عجیب درد می‌کرد، از رفتار زن عمو ملیحه، پرهام، آرش، ساناز و... دیگر من با این جماعت هیچ نسبتی نخواهم داشت خدایا خودت شاهدی که این‌ها رابطه خود را با من قطع کردند، من قاطع‌الرحم نبودم... -مهدی! جوابی ندادم، با ملایمت و آرامی گفتم: عشقم؟! جواب زینبتو نمیدی؟ قبلا تا می‌گفتم مهدی، سریع می‌گفتی جانم... +جانم عزیزم؟ میخوای بگی چرا الان با زن عمو بحث کردی و... -نه بخدا آقایی! بخدا نمیخوام بهت سرکوفت بزنم! اتفاقا خوب کاری کردی که پای اعتقادت وایسادی! چشمانم را باز کردم و در چشم‌های زیبای همسرم خیره شدم: +ینی نمیخوای الان بهم بتوپی؟؟ -نه اصلا! +قربونت برم که انقدر پشتمی عزیزدلم... -عشقم تو شوهر منی! تو عزیزمنی! من اگه پشت تو نباشم پشت کی باشم؟؟ +من عاشق همین معرفتتم بانوجان! * از خم کوچه بیرون آمدم در سینه‌کش شیب تند خیابان بالا رفتم غرق در افکارم شدم... داشتن همسری مثل زینب برایم وصف نشدنی بود، دلم بدجوری به او گرم بود و عاشقش بودم... عاشق این محبت و شعور بالایش که در همه احوال مانند خودم پشت اعتقادش می‌ایستد و آنرا زیر پا نمی‌گذارد... بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z
رفقا اینم از قسمت جدید رمان...
و مجددا باید تاکید کنم تو ناشناس نظرتونو بگید https://daigo.ir/secret/51260086499