eitaa logo
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
892 دنبال‌کننده
522 عکس
680 ویدیو
4 فایل
دیدگاه یک دهه‌هشتادی نسبت به مسائل روز دنیا✍️ وابسته به هیچ جناحی نیستیم❌ اینجا قراره به دور از تعصبات بی‌جا و بی‌منطق، یه فضای باز برای گفتگو ایجاد کنیم، امیدوارم به جواب درست برسی🤝 به بقیه هم معرفیمون کن رفیق😉 کپی؟نوش‌جونت☺️ ادمین👇 @Admin_Eilia
مشاهده در ایتا
دانلود
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😎 حرف‌های برانداز سوز هادی چوپان که درسانه‌های ضدانقلاب بدجوری بوی سوختگی راه انداخته:)))) بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z
حق نشر این رمان برعهده نویسنده آن بوده و فقط از کانال ایتای ایلیا( @EILIA_Z ) منتشر خواهد شد. هرگونه انتشار آن بدون ذکر منبع اشکال اخلاقی و شرعی دارد جو سنگینی بر خانه حاکم بود همه نگران حمید بودند نمیدانستیم دستگیرش کرده بودند یا نه مادر دائما بی‌تابی می‌کرد، برای همین او را به منزل عمه زهرا فرستادیم در زدند،چادرم را سر کردم: +اومدم -زود باش راحله! در را باز کردم مجید بود +چی شد؟ -هیچی همه وسایلو بردیم خونه حسن +کسی تعقیبت نمیکرد تو کوچه و خیابون؟ -نه بابا خیالت راحت.مامان بهتره؟ +نه حالش اصلا خوب نبود -عمه اینا بردنش؟ +آره -خوبه رفتیم تو داخل الان فقط ما سه نفر مانده بودیم من، مجید و فاطمه... مجید نشسته بود کنج خانه و زانوهایش را بغل گرفته بود نمیخواست ما گریه کند ولی مشخص بود حالش گرفته است... +مجید -بله +خوبی؟ -نه. آدم تنها داداششو ول کنه و بره حالش خوبه؟ جگرم آتش گرفت رفتم و نشستم کنارش بغلش کردم: قربون این غیرتت برم داداش.تو که ولش نکردی تو اومدی به ما کمک کردی و گفتی که وسایلشو جمع کنیم اگه تو هم میموندی که... بغض گلویم اجازه حرف زدن نداد... فاطمه با گریه ناله سرداد: -آخ که داداشم چقد درد کشیده حتما کلی دارن اذیتش می‌کنن +فاطمه بس کن! نمیبینی حال و روز خونه شکلی شده؟ تو ام داری بدترش میکنی؟ الانم اینجوری خون به دلم نکن پاشو بریم یه کاری بکنیم که... محکم در را کوبیدند! مجید و فاطمه رنگشان پرید +بشینید من برم درو... +نه آبجی، تو بشین من میرم! این کارا مردونس! مجید از جا بلند شد فدایش بشوم که انقدر بزرگ شده! صدای مجید از حیاط بگوشم رسید: -کیه؟ -باز کن این درو نفله!! -نفله خودتی! صبرکن اومدم در را باز کرد ساواکی‌ها مثل مور و ملخ داخل شدند مجید را زدند و به میانه حیاط آمدند! -هوی! کجا سر خرو کج کردی میری تو؟ مگه خونه خالته؟ یک نفر مجید را از پشت گرفت که تکان نخورد مامور اصلی که گویا رئیسشان بود زد توی گوش داداشم! -وسایل داداشت کجاست؟ -کدوم وسایل؟ دستش را بالا برد که دوباره بزند +آهای! نامرد بی حیا! خجالت نمیکشی دست رو کوچیک تر از خودت بلند میکنی؟! مامور با نگاهی سرشار از هیزی به طرفم برگشت -برو تو ضعیفه! -با خواهر من درست صحبت کناا! -ببر صداتو... به بقیه ماموران اشاره کرد تا بالا بیایند مجید هم با خودشان کشان کشان آوردند. فاطمه چادر سرش کرد و کنار من ایستاد -برو کنار +مجوز ورود به منزل دارید؟ محکم هلم داد: -گفتم برو کنار دیگه!! رفتم عقب و خوردم به در فاطمه خیلی جلوی خودش را گرفته بود که گریه نکند مامور با کفش آمد وسط اتاق و فضای خانه را برانداز کرد: -ننه باباتون کدوم گوری ان؟ +رفتن که گور تورو بکنن!! -تو انگار خیلی زبون درازی میکنی بچه!! با یک دست صورت مجید را گرفت و دو طرف دهانش را فشار داد، مجید ناخواسته از درد داد زد -نه انگار تو ام دندونات مث دندونای داداشت سالمه! ولی حیف که دیگه دندونی برا داداشت نذاشتم... فاطمه زانوهایش سست شد و افتاد زمین چشمایش پر از اشک شد، نفس نفس میزد. میخواست جیغ بکشد ولی ترسیده بود مامور به یک نفر اشاره کرد مامور دوم انبردستی از پاکتی که دستش بود در آورد انبردست پر از خون بود! سرم تیر میکشید -میدونی این خونا مال کیه؟! مجید رنگش پریده بود مامور ادامه داد: تک به تک دندونای داداشتو با این کشیدم!! انبردست را برد سمت دهان مجید فاطمه جیغ میکشید و خودش را میزد +ولش کن داداشمو! چی از جون ما میخواید؟ مامور مکثی کرد -داداشتون اسلحشو کجا میذاره؟ +آقا داداش من اسلحه نداره اون فقط یه دانشجوی سادست -بقیه وسایلاش چی؟ اشک‌هایم سرازیر شد: +من که هر چی بگم شما باور نمیکنید خودتون خونه رو بگردین. هر چی پیدا کردین با خودتون ببرید... بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‼️حضور بمب‌افکن های B-52 آمریکایی در پایگاه‌های حاشیه ایران، این بمب‌افکن‌ها قابلیت حمل بمب اتم دارند... بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
‼️حضور بمب‌افکن های B-52 آمریکایی در پایگاه‌های حاشیه ایران، این بمب‌افکن‌ها قابلیت حمل بمب اتم دارن
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ ﴿۱﴾أَلَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ ﴿۲﴾ وَأَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْرًا أَبَابِيلَ ﴿۳﴾ تَرْمِيهِمْ بِحِجَارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ ﴿۴﴾ فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ ﴿۵﴾ بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z
دیده شده در راهپیمایی قم:
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جمعیت عظیم انقلابیون قم، از میدان جانبازان به سمت چهارراه شهدا
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امام یه‌چیزی میدونست که اینو گفت😂 بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z
حق نشر این رمان برعهده نویسنده آن بوده و فقط از کانال ایتای ایلیا( @EILIA_Z ) منتشر خواهد شد. هرگونه انتشار آن بدون ذکر منبع اشکال اخلاقی و شرعی دارد ساعت حوالی ۴ بعد از ظهر بود از ساعت ۱۲ حتی یک لحظه هم صدای گلوله قطع نشده بود نامردها چندبار به ما علامت تسلیم دادند ولی تا بچه ها از جا بلند شدند که به سراغشان بروند دوباره به رگبار بستندشان تفنگو تو دست‌هابم جابجا کردم به اکبر اشاره کردم که پوشش دهد همین چند دقیقه پیش بود که یک تانک غنیمتی که در محوطه آمده بود و تیربار را گرفته بود روی این نامردها حالا نمیدانم کسی زنده مانده یا نه اکبر با چشم اشاره کرد که جلو بروم از پشت سنگر بیرون آمدم و ژ۳ در دستم را به سمت ساختمان روبرو گرفتم به سمت ساختمان حرکت می‌کردم بخار دهانم نمی‌گذاشت درست مگسک تفنگ را ببینم و هدف بگیرم چند قدم جلو رفتم هیچ خبری نیست! یعنی همه مردند؟ سه نفر از بچه‌ها هم از طرف های دیگه آمدند که پوشش بدهند چه میدیدم؟! پرچم سفید؟ انگار جدی جدی تسلیم شدند!! بلند داد زدم: الله اکبر!! * بچه ها مامورهایی که تسلیم شدند را با حفاظت تمام فرستادند مسجد امین السلطان سر کوچه اتابک من و بقیه بچه ها هم رفتیم داخل ساختمان کمیته مشترک. بوی تند و زننده خون در شامه‌ام پیچید حالم بد شد ولی جلوی خودم را گرفتم. بوی نم و گندیدگی همه فضا را پر کرده بود * وارد راهروی زندان‌ها شدم عکس‌هایی که از جنازه‌های مبارزین انقلابی دیده بودم اعصابم را خرد کرده بود خیلی وحشتناک بود وسایل شکنجه... افرادی که با آن وسایل زیر شکنجه‌ها جان داده بودند... خدا از این نامردها نگذرد در سلول اول را باز کردم خالی بود... سلول دوم را باز کردم... بچه ها در تک‌تک سلول‌ها را باز کرده بودند و زندانی‌ها رو بیرون آورده بودند اکثرا لاغر بودند و بدن‌هایشان تحلیل رفته بود تعدادی می‌توانستند با کمک راه بروند و تعدادی را کول گرفته بودند با بغض گلویم گفتم: +خداقوت بده به همتون برادرا اشک شوق میریختیم وقتی حال و روز این جماعت را میدیدم میفهمیدم من هیچ کاری برای انقلاب نکرده بودم -وایسین! به طرف صدا برگشتم یک زندانی نحیف میانسال که دوتا از بچه ها کمکش میکردند تا راه برود در چشمانم زل زده بود +جانم برادر؟دستوری دارید با بنده؟ -چقد بزرگ شدی مجید! چقدر صدایش آشنا بود! صدا صدای حمیده!! +حمید!!... بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
#روزگار_ستم #قسمت_چهار #قسمت_آخر حق نشر این رمان برعهده نویسنده آن بوده و فقط از کانال ایتای ایلی
اینم از قسمت آخری که قولش رو داده بودم این کار خیلی طرفدار داشت قبل انتشارش تعدادی از رفقا خوندنش خیلی به دلشون نشسته بود حتی یکی پیشنهاد داد که بهش پروبال بدم و یه فیلمنامه خوب ازش در بیارم... البته شاید بعدا این کارو کردم😅