#روزگار_ستم
#قسمت_چهار
#قسمت_آخر
حق نشر این رمان برعهده نویسنده آن بوده و فقط از کانال ایتای ایلیا( @EILIA_Z ) منتشر خواهد شد. هرگونه انتشار آن بدون ذکر منبع اشکال اخلاقی و شرعی دارد
ساعت حوالی ۴ بعد از ظهر بود
از ساعت ۱۲ حتی یک لحظه هم صدای گلوله قطع نشده بود
نامردها چندبار به ما علامت تسلیم دادند ولی تا بچه ها از جا بلند شدند که به سراغشان بروند دوباره به رگبار بستندشان
تفنگو تو دستهابم جابجا کردم
به اکبر اشاره کردم که پوشش دهد
همین چند دقیقه پیش بود که یک تانک غنیمتی که در محوطه آمده بود و تیربار را گرفته بود روی این نامردها
حالا نمیدانم کسی زنده مانده یا نه
اکبر با چشم اشاره کرد که جلو بروم
از پشت سنگر بیرون آمدم و ژ۳ در دستم را به سمت ساختمان روبرو گرفتم
به سمت ساختمان حرکت میکردم
بخار دهانم نمیگذاشت درست مگسک تفنگ را ببینم و هدف بگیرم
چند قدم جلو رفتم
هیچ خبری نیست!
یعنی همه مردند؟
سه نفر از بچهها هم از طرف های دیگه آمدند که پوشش بدهند
چه میدیدم؟!
پرچم سفید؟
انگار جدی جدی تسلیم شدند!!
بلند داد زدم:
الله اکبر!!
*
بچه ها مامورهایی که تسلیم شدند را با حفاظت تمام فرستادند مسجد امین السلطان سر کوچه اتابک
من و بقیه بچه ها هم رفتیم داخل ساختمان کمیته مشترک.
بوی تند و زننده خون در شامهام پیچید
حالم بد شد ولی جلوی خودم را گرفتم.
بوی نم و گندیدگی همه فضا را پر کرده بود
*
وارد راهروی زندانها شدم
عکسهایی که از جنازههای مبارزین انقلابی دیده بودم اعصابم را خرد کرده بود
خیلی وحشتناک بود
وسایل شکنجه...
افرادی که با آن وسایل زیر شکنجهها جان داده بودند...
خدا از این نامردها نگذرد
در سلول اول را باز کردم
خالی بود...
سلول دوم را باز کردم...
بچه ها در تکتک سلولها را باز کرده بودند و زندانیها رو بیرون آورده بودند
اکثرا لاغر بودند و بدنهایشان تحلیل رفته بود
تعدادی میتوانستند با کمک راه بروند و تعدادی را کول گرفته بودند
با بغض گلویم گفتم:
+خداقوت بده به همتون برادرا
اشک شوق میریختیم
وقتی حال و روز این جماعت را میدیدم میفهمیدم من هیچ کاری برای انقلاب نکرده بودم
-وایسین!
به طرف صدا برگشتم
یک زندانی نحیف میانسال که دوتا از بچه ها کمکش میکردند تا راه برود در چشمانم زل زده بود
+جانم برادر؟دستوری دارید با بنده؟
-چقد بزرگ شدی مجید!
چقدر صدایش آشنا بود!
صدا صدای حمیده!!
+حمید!!...
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
#روزگار_ستم #قسمت_چهار #قسمت_آخر حق نشر این رمان برعهده نویسنده آن بوده و فقط از کانال ایتای ایلی
اینم از قسمت آخری که قولش رو داده بودم
این کار خیلی طرفدار داشت
قبل انتشارش تعدادی از رفقا خوندنش
خیلی به دلشون نشسته بود
حتی یکی پیشنهاد داد که بهش پروبال بدم و یه فیلمنامه خوب ازش در بیارم...
البته شاید بعدا این کارو کردم😅
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
#روزگار_ستم #قسمت_چهار #قسمت_آخر حق نشر این رمان برعهده نویسنده آن بوده و فقط از کانال ایتای ایلی
https://eitaa.com/EILIA_Z_nashenas
حتمااااااا بعد خوندن ۴ قسمت #روزگار_ستم نظرتونو بنویسید میخوام بخونم...
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا