9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه نکته هم بگم در مورد بحث جدید رئیسجمهور و حمله اصلاحات به ایشون:
همونطور که میدونید چندتا امالفتنه مثل #آذر_منصوری و... در حاشیه اتفاقات اخیر دستگیر شدن.
#جبهه_کثیف اصلاحات از رئیس جمهور توقع داشت که حداقل چون خودش کاندیدا و نماینده این جبهه در انتخابات بوده، این حرکت رو محکوم کنه...
ولی آقای پزشکیان با زیرکی تمام تو سخنرانیای که اخیرا کردن به این نکته اشاره کردن که «خیلی بیانصافیه که بعضیا میگن حوادث اخیر کار خود جمهوری اسلامی بوده و...»
که این جمله دقیقا برگرفته از یکی از پستهای #آذر_منصوری بوده که در فضای مجازی منتشر کرده...
#جبهه_خائن #اصلاح_طلبان دید که عه انگار اونجوری که میخواستن پیش نرفت...
پس اومدن علیه رئیس جمهور شروع به مطلب گذاشتن کردن!
بله عزیزان!
#جبهه_کثیف_اصلاحات خیلی شارلاتانتر از اون چیزیه که فکرشو میکنید!
✍ایلیا
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌زمان موسی(ع) گفتند:
مگر کسی میتواند روبروی
ارتش فرعون بایستد؟!
-ارتش فرعون در نیل غرق شد!
❌زمان ابراهیم(ع) گفتند:
مگر کسی میتواند جلوی
نمرود بایستد؟!
-نمرود با ورود یک پشه در سرش مرد!
❌قبل از پیامبر اسلام(ص) گفتند:
مگر کسی میتواند در برابر
فیلهای ابرهه بایستد؟!
-ارتش ابرهه با سنگ و ابابیل پودر شد
تحقیر و نابودی مستکبرین عالم طبق نص قرآن و روایات از سنتهای دیرینه خدا بوده. یادتان باشد خدای گذشته، خدای الان هم هست!...
باشد که زمانی بنویسند:👇
زمان جمهوری اسلامی ایران گفتند:
مگر کسی میتواند ناوهای آمریکایی را غرق کند؟!
-ارتش ناوهای آمریکایی در خلیج فارس بوسیله ....... نابود شد!
(جای خالی با کلمات مناسب
بزودی پر خواهد شد:)))😎✌️
✍ایلیا
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این جماعت رو خوب بشناسید‼️
اومدن سراغ کریستین امانپور بهش میگن تو مهره جمهوری اسلامی هستی!
چرا؟!
چون فقط تو جلسه چند روز پیش از یه مقام ارشد آمریکایی چندتا سوال پرسیده!
نرفتن یقه مقام آمریکایی رو بگیرن که گفته من پهلوی رو به رسمیت نمیشناسم!
صاف اومدن سراغ این خانم!
البته که امانپور علیهالسلام هم نیست...
ولی آدم دلش میسوزه😂
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#خیابون_خون
#قسمت_چهار
*توجه*: به دلایل امنیتی نام و اطلاعات افراد حاضر در اتفاقات تغییر داده شده.
این رمان براساس حادثه تروریستی دیماه ۱۴۰۴ نوشته و تدوین شده است
حق نشر این رمان برعهده نویسنده آن بوده و فقط از کانال ایتای ایلیا( @EILIA_Z ) منتشر خواهد شد. هرگونه انتشار آن بدون ذکر منبع اشکال اخلاقی و شرعی دارد
۱۴۰۴/۱۰/۱۸ قم ۱۷:۰۰
«قیام سراسری ایران، امشب همه میآییم» تیتری بود که در فضای مجازی در حال وایرال شدن بود. همه پستها و پیامهای امروزم در اینستا و... فقط در همین راستا بود.
الان هم که اعتراض و اغتشاش پایش به قم هم باز شده بود!
همین چند شب پیش بود که در محلههای نیروگاه و توحید چند نفر به شهادت رسیده بودند. فراخوان زده بودند و از قضا با لیدرهای حرفهای کف خیابان ریخته بودند!
بماند که یکی از همان حرامیها در حین پرت کردن نارنجک دستی، نارنجک در دستش منفجر و خودش به درک واصل شده بود...
بگذریم
خداروشکر سمت محله ما اصلا خبری نبود
این چند شب بهمراه پلیس و بسیجیهای خودمان در میادین و خیابانها حاضر شده بودیم
ولی تا امروز کسی جرئت نداشت سمت محلههای ما بیاید. چون هم فضا گسترده تر و بازتر است که همین خودش امکان فرار را سلب میکند، هم اینکه بشدت این محدوده تحت حفاظت ما بود
گوشیام را برداشتم و فیلترشکنم را روشن کردم.
خواستم وارد تلگرام شوم که با زنگ خوردن گوشیام اینترنتم قطع شد:«حاج رضا»
+الو سلام
-به سلام علیآقای گل! چطوری برادر؟
+خوبید حاجی؟ سلامت باشید قربون شما. جانم در خدمتم؟
-زنده باشی! علی جان زنگ زدم ببینم امشب شیفت میای؟
+والا حاجی چی بگم... امشب مگه خبری هم هست آخه؟ این چند روزه که خبری نشده...
-خب ما میریم که خبری نشه دیگه! اگه ما نریم که اینا میان تو خیابون!
+آخه باید مغز خر خورده باشن که بیان سمت محدوده ما...
-حالا اینارو ولش کن. امشب میای؟ اسمتو بنویسم؟ میخوام کل میدون امشب دست گروهان پنج باشهها...
+آره حاجی بنویس بیزحمت... خیالتم راحت.
-پس بچههاتم بیار با خودت، چند نفرید؟
+همون تعداد همیشگی، ۴۰ نفر
-حله پس من اسم خودتم به عنوان فرمانده این ماموریت رد میکنم
+چشم. امر دیگه حاجی جان؟
-ببین علی اینا امشب ساعت ۷ گفتن فراخوانشونه، قراره یه قسمتی شون هم از سمت زنبیلآباد بیان به سمت میدون مفید که دقیقا میشه تو محدوده ما...
من میخوام شماها ساعت ۶:۳۰ تو میدون مستقر باشید، گروهان دو هم قراره تو حاشیه خیابون مراقبت کنه که نتونن جمع بشن. البته امیدواریم که چیزی پیش نیاد...
+ان شاءالله. پس من زنگ بزنم به اسماعیل که به بچهها خبر بده ساعت ۶ همه تو حوزه باشن، نیم ساعتم تجهیز و اعزام باشن خوبه به نظرم...
-آره خوبه، پس میبینمت علیجان. مراقب خودت باش.یاعلی
+یاعلی...
تلفن را قطع کردم. من به عنوان پاسدار جزو اعضای کادر حوزه بودم. گروهان پنجم که حدود چهل-پنجاه نفر میشد چند وقتی بود که تحت امرم بود...
حوزه زیر مجموعه گردان امامعلی(ع) است که ماموریتش امنیتی و درون شهری بود. خودم هم که نیروی گردان هفت امام حسین بودم. اما چون گردان امام حسین وظیفهاش عملیاتهای تدافعی و تهاجمی است، همه تمرکزم را روی بحث امنیتی و گردان امامعلی گذاشته بودم.
چون فعلا اولویت حفظ امنیت شهر است...
سریع گوشی را برداشتم و شماره «اسماعیل» را گرفتم. بعد از بوق دوم جواب داد:
+الو اسماعیل کجایی؟...
*
+خب برادرا یه دیقه گوش کنید! رفقا بشینن که توجیه بشن و ان شاءالله راه بیوفتن
بسیجیان حاضر در حسینیه حوزه سریع در صفوف خود مرتب شدند. ساعتم را نگاه کردم، حوالی ۶ را نشان میداد، وقت زیادی نداشتیم که بخواهیم تلفاش کنیم
+برادرا خوب دقت کنید، یه بار توضیح میدم بعدش همه میرید تجهیز میشید. امشب قراره این اراذل حوالی ساعت ۷ بیان سمت محدوده ما. ما قراره از نیم ساعت دیگه تو فلکه مستقر بشیم تا این جماعت نتونن بیان اونجارو برا خودشون اشغال کنن. چون همونطور که میدونید فلکه شاهراه اصلی منطقه ماست
اگر یوقت خدای نکرده اشغال بشه، علنا مسیرهای اصلی قطع میشن، جدای از اینکه تردد مردم مختل میشه، ممکنه با بستن فلکه برن به سمت اماکن اصلی و استراتژیک که اونجاهارو بگیرن...
-بابا خسته شدیم حاجعلی! یه هفتهست هی میگید قراره بیان اینوری ولی نمیــ...
+محمد جان دارم حرف میزنم! بار دیگه بپری وسط حرفم باهات برخورد میکنم!
کمی مکث کردم و لحنم را ملایم کردم:
+بچهها میدونم سخته، میدونم به قول محمد یه هفتهست از زندگی افتادین. ولی اینو بدونید، شهر بخاطر شماست که پابرجاست. اگه این وحشیا منطقه رو خالی از شما ببینن جریتر میشن که بیان هر غلطی خواستن بکنن! فقط خدا میدونه که حضور شما سبب جلوگیری از چه اتفاقاتی شده. خدا خیرتون بده
با دست نقشه را نشان دادم:
+اینجا فلکهست، که قراره کلش دست بچههای ما باشه، یعنی گروهان پنجم...
ادامه دارد👇
دقیقا از دم میدون به سمت زنبیل آباد هم قراره دست گروهان دوم باشه، این دوتا گروهان قرار نیست ارتباط زیادی داشته باشن، ولی در صورت نیاز باهم دیگه همکاری میکنیم، اگر نیاز به ادغام دوتا گروهان شد، فرماندهی هر دو گروهان به عهده بنده حقیر هست.
غیر از ما هم قراره بچههای نیرو انتظامی و یگان ویژه هم توی میدون مستقر باشن. طبیعتا اونا هم به ما ربطی ندارن و کنترلشون به عهده مافوقشونه.سوالی نیست؟
یکی از بسیجیان دستش را بلند کرد:
-تسلیحاتی که قراره بگیریم چیاس؟
+آفرین سوال خوبیه، رفقا به تعداد همتون همهجور سلاحی داریم، بیست نفر از عزیزان سلاح ساچمهزن شاتگان میگیرن، ده نفر هم پینتبال، ده نفر هم لانچر. تعداد مهمات شاتگان هفت عدده، تعداد مهمات پینتبال هم که خب مثل همیشه یه خشاب صدتاییه، تعداد پنج عدد هم اشکآور برای هر لانچر تعیین شده. از نظر مهمات کمبود نداریم. فقط الان رفقا تشریف میبرن اتاق آماد(پشتیبانی) نفری یه کلاه، یه جلیقه، یه باتوم و یه سپر تحویل میگیرن. بعد هم میرید تسلیحات و همونطور که گفتم به همون تعداد سلاحاتون رو تحویل میگیرید.
برای استقرار هم داشت یادم میرفت. از اونجایی که میدون چهار جهت داره و دو طرفش علنا فضایی برای مانور نداره، ما میریم تو دو جهت مستقر میشیم. خیابون منتهی به زنبیل آباد و شهید کریمی محل استقرار اصلی ماست
-پس شهرک قدس و سالاریه چی؟
+نبش خیابون سالاریه که دانشگاهه و اون ساعت تعطیله. پس تهدیدی برای میدون نداره. شهرک قدس هم که سراشیبیه و یک کیلومتر فقط کوهه. شیبش هم به سمت ماست. پس اونجا هم تهدید آنچنانی نداره، مگر اینکه بخوان مارو دور بزنن که این خیلی بعیده. سوال دیگهای نیست؟
سریع ساعتم را نگاه کردم:
رفقا اصلا وقت نداریم بخوایم ادامه بدیم. بعد از اینکه کارایی که گفتم رو انجام دادید، بیست نفر موتور سوارمون بیان پایین تا موتورا رو تحویل بگیرن، موقتا سلاحشون رو شخص ترک نشین حمل میکنه تا برسیم به میدون و اونجا سلاحارو مجدد میگیرن... رفقا پاشید یاعلی!
صدای محکم بسیجیان در ساختمان حوزه پیچید: یاعلـــــی!
*
اسماعیل ترک موتور نشست،
+اسماعیل نشستی برم؟
-آره حاجعلی خیالت راحت، برو که رفتیم.
بلند داد زدم:
+همه تو دو ستون پشت سر من حرکت میکنن. حواستون باشه احتمال همه چیز هست. ممکنه زمین رو با گازوئیل لیز کرده باشن که موتورا بخوره زمین. از طرفی هم که الان هوا بارونیه. پس خوب حواستون باشه که اتفاقی نیوفته.
مچم را پیچاندم و با اسماعیل که ترکنشینم بود به سمت میدان حرکت کردیم. قطرات باران به طلق کلاهم میخورد. هوا مثل بازیهای جنگی ابری و دلگیر بود. باران اجازه دید کافی نمیداد ولی چارهای نداشتیم که در میدان مستقر شویم. بعد از پنج دقیقه به میدان رسیدیم. با اشاره دست گروههای از پیش تعیین شده را در دو طرف میدان مستقر کردم و خودم در جهت زنبیلآباد متوقف شدم. بیسیم را اشغال کردم:
+حیدر حیدر عمار!
-عمار جان به گوشم
+حیدر ما تو محل مورد نظر مستقر شدیم.
-الحمدلله. ما همه جوره داریم منطقه رو رصد میکنیم. بچهها پرندههاشون رو بلند کردن. شما تو دید ما هستین. به محض کوچیکترین تحرکی با خبرتون میکنیم
به بالای سرم نگاه کردم، دو هلیشات بالای سرم با چراغهای سبز و قرمز در حال تصویربرداری از ما بودند
-یه دست برا عمویی تکون بده!
با خنده گفتم:
+مگه الان منو میبینی؟
-به نظرت میشه بچههای پهپادی باشن و تصویرشونو به فرمانده پشتیبانی ندن؟! اصلا میشه همچین چیزی؟
خواستم پاسخ بدهم صدای محکم حاجرضا به من و سید تشر زد:
-صدبار گفتم خطو الکی مشغول نکنید! حواستون به کارتون باشه...
+حمیدجان دریافت شد تمام
کدهای پشت بیسیم را اینگونه انتخاب کرده بودیم: من «عمار» بودم، سید که پشتیبانی عملیات بود «حیدر» و حاج رضا که فرمانده حوزه بود و صدای مارا میشنید «حمید» بود.
بیسیم را روی جلیقه گذاشتم و خودم را روی موتور جابجا کردم. بلند داد زدم:
+برادرا به هیچوجه کسی از روی موتور پیاده نمیشه تا دستور بعدی بیاد!...
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z