این بنر رو امروز دیدم و کلی کیف کردم، از این حجم بصیرت و انقلابی بودن مردم تبریز...
از اول هم میدونستم تبریزیا تو یه لیگ دیگه بازی میکنن و بصیرتشون یه سر و گردن بالاتر از بقیه ایرانه...
نشون به اون نشون که تو همون روز اول اعتراضات دیماه اومدن جمع شدن و یه لوحی رو طراحی کردن، همه بازاریها هم زیرش رو امضاء کردن که عرصه رو برای لاشخورهای دشمن تنگ کنن و اجازه ندن بیان تو خیابون...
این بنر هم هزارتا مفهوم داره که مهمترینش اشاره به آیه «ولا ترفعوا اصواتکم فوق صوتالنبی» هست...
ینی اینکه جلوتر از رهبر جامعه اسلامی حرکت نکنید. بغیر از امام خامنهای...! یعنی چی؟ یعنی آقای خامنهای حسابش از بقیه جداست! آقا دستور بدن ما همه جونمونو فدا میکنیم...
آفرین به این حجم بصیرت مردم غیور تبریز👏
✍ ایلیا
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
دیگه ببین چقدر اوضاع داغون شده که «دنیا جهانبخت» میگه برید از کشورتون حمایت کنید و خودش حامی ایرانه...
خاک بر سرتون کنن که از این آدم با اون حجم حاشیههایی که برای خودش ساخته بود هم کمترید...
بعضیاتون فوتبالیست بودید، خواننده بودید، بازیگر بودید...
این دنیا جهانبخت هیچی نبود! از اول هم اونور آب فعالیت میکرد و در حد شماها نبود! شرف اون از تویی که تو ایران بودی و بازم به مملکتت ضربه زدی بیشتر بود.
چون تو نون و آب این مرزو بومو خوردی...
#سلبریتی_بیشرف #توقیف_اموال
✍ ایلیا
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
فیلم نیمشب(Mid Night) به کارگردانی محمدحسین مهدویان، شاهکاری هنری بود که مخاطب خود را به زیبایی هر
#خیابون_خون
#قسمت_پنج
*توجه*: به دلایل امنیتی نام و اطلاعات افراد حاضر در اتفاقات تغییر داده شده.
این رمان براساس حادثه تروریستی دیماه ۱۴۰۴ نوشته و تدوین شده است
حق نشر این رمان برعهده نویسنده آن بوده و فقط از کانال ایتای ایلیا( @EILIA_Z ) منتشر خواهد شد. هرگونه انتشار آن بدون ذکر منبع اشکال اخلاقی و شرعی دارد
۱۴۰۴/۱۰/۱۸ قم، ۲۰:۰۰
هوا کامل تاریک شده بود. چند دقیقهای از قطع باران گذشته بود. اما همچنان زمین خیس بود. خودروها دور میدان دور میزدند. همه چیز آرام به نظر میرسید. شهر به لطف نیروانتظامی و بسیج همچنان در آرامش همیشگی به سر میبرد. حدود یک ساعت هم از زمان فراخوان سلطنت طلبان گذشته بود و کسی تا الان حتی جرئت نکرده بود در خیابان صدایش را بالا ببرد! چه رسد به اغتشاش و شورش...
با دستور حاج علی -فرمانده گروهان پنجم- بچهها همگی آرایش خود را تغییر داده بودند. ترک نشینان از موتور پیاده شده و اطراف را به دقت نگاه میکردند. سلاحم در دستانم چرخاندم و برانداز کردم. طبق تخصص و عادت همیشگیام، «شاتگان ماهر» بدست گرفته بودم. سلاحی تماما ایرانی و ساخته مهندسین رزم خودمان. طبیعتا نسبت به نسخههای خارجی کیفیتش پایین بود. اما به عنوان یک سلاح ساخته داخل کشور بد نبود. گاهی گیر میکرد و نمیتوانست شلیک کند، اما خب من با این سلاح خو گرفتهام! گویا جزوی از بدنم محسوب میشد. طبیعیست که یک متخصص میتواند مشکلات وسیلهاش را رفع کند. همه روی سلاحهایشان بندهای به اصطلاح «تاکتیکال» انداخته بودند. این بند، چیز خاصی نبود، فقط اجازه میداد کاربر، سلاح را روی دوشش بیاندازد. برخلاف بقیه بسیجیان و پاسدارها من روی سلاحم هیچ بندی نگذاشته بودم. چون نمیخواستم سلاح از دستانم رها شود. باید همه به سلاحشان عادت کنند و به هیچوجه رهایش نکنند.
در افکار خودم بودم و با سلاحم عشق بازی میکردم که صدای حاج علی من را از احوالات خوشم خارج کرد:
-اسماعیل!
+جونم حاجی؟
-خسته که نشدی؟
+معلومه که نه! مگه کسی که برای خدا کار کنه خسته میشه؟
-عه؟؟ چه غلطا! حالا برا ما شیخم شدی حرفای «شیخولانه» میزنی؟
هر دویمان بلند خندیدیم. روحیهمان عوض شد. بالاخره ما مدافعان شهر بودیم و طبیعتا دفاع هم خسته کنندهست. زمانش دیر میگذرد و بیروح است. اما نباید اجازه داد که این اوضاع سخت بگذرد. باید روحیه نیروها حفظ و گاهی با مزاحهای ساده جلا یابد!
دستی به صورتش کشید:
-سلاحت رو ضامنه؟
+آره. اعتمادی به این شاتگانا نیست. یهو خدای نکرده با یه ضربهای چیزی یهو شلیک میکنه کار دستمون میده.
-نه آفرین خوبه، چیزایی که گفتم یادت مونده... بگو ببینم یادته یا نه، گفتم تو حالت عملیاتی، برای خشابگذاری چجوری تو این شاتگانا مهمات میذاشتیم؟
+گفتیم که ظرفیت منبع تغذیه و خشابش ۴تا گلولهست، تو حالت عملیاتی هم گلنگدنو میدیم عقب، یه دونه گلوله اضافی میذاریم توی خود لوله که ۴+۱ میشه پنج گلوله...
علی با ذوق گفت:
-بابا باریکلا اسیجون! بنازم که خوب یادگرفتی!
+قربون شما...
یک ساختمان پشت سر علی نظرم را جلب کرد. بلند بود و دید خیلی خوبی به میدان داشت. جلو رفتم و دستم را روی شانهاش گذاشتم. با دست دیگرم به ساختمان پشت سرش اشاره کردم:
+این ساختمونه جون میده برا SVD ها!
°پینوشت: SVD نوعی سلاح تک تیرانداز ساخت روسیه است که در اکثر مواقع تک تیراندازان ایرانی از این سلاح استفاده میکنند°
- آره موافقم باهات. ولی خب امروز تک تیرانداز نداریم.
+عه چرا؟؟
-دیگه این چندشب گفتیم اومده بود بنده خدا... بعد تک تیرانداز برای وقتیه که شما بخوای لیدرشون رو بزنی. اونم زمانی که اون مسلح باشه و بقیه بچهها نتونن به این راحتی بزننش...
+آهان خب پس اینجوریــــ...
صدای خشن بیسیم مکالمه ما را با تشر قطع کرد!
صدای سید با سراسیمه لرزه به جانمان انداخت!
-عمار عمار حیدر!
حاج علی با لحنی جدی جواب داد:
-عمار بگوشم! جانم حیدرجان؟
-عمار خوب حواست رو جمع کن! پرنده ما داره یه تحرکات مشکوک از سمت زنبیل آباد رو نشون میده، از کوچه پس کوچههای خیابون اصلی افراد ناشناس و مشکوک دارن بهَم ملحق میشن!
نفسم بند آمد، این چند شب همه چیز آرام بود. نکند امشب خبری باشد؟!
علی جواب داد:
-حیدرجان مطمئنی؟ چند نفرن؟ از کجا میگی مشکوکن؟ دقیقا کجای زنبیل آبادن؟
-از اونجایی که همه صورتاشونو پوشندن!
زیرلب یاحسین زمزمه کردم...
سید ادامه داد:
-عمارجان اینا نزدیکای پل فردوسیان، یکم به شما دوره، به بچههای گروهان دو نزدیکترن ولی باز فاصلهشون مناسب نیست!
پل «فردوسی» حدودا یک کیلومتر با میدان «شیخ مفید» -که محل استقرار ما بود- فاصله داشت.
چشمانم را تنگ کردم. سعی کردم پل را ببینم. غیر از هیبت نامعلوم افراد چیز دیگری مشخص نبود. ناگهان نوری نارنجیرنگ از میانشان زبانه کشید.
آتش! یک سطل زباله را آتش زدند و آنرا به میان جمعشان کشیدند...
ادامه دارد👇