ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
فیلم نیمشب(Mid Night) به کارگردانی محمدحسین مهدویان، شاهکاری هنری بود که مخاطب خود را به زیبایی هر
#خیابون_خون
#قسمت_پنج
*توجه*: به دلایل امنیتی نام و اطلاعات افراد حاضر در اتفاقات تغییر داده شده.
این رمان براساس حادثه تروریستی دیماه ۱۴۰۴ نوشته و تدوین شده است
حق نشر این رمان برعهده نویسنده آن بوده و فقط از کانال ایتای ایلیا( @EILIA_Z ) منتشر خواهد شد. هرگونه انتشار آن بدون ذکر منبع اشکال اخلاقی و شرعی دارد
۱۴۰۴/۱۰/۱۸ قم، ۲۰:۰۰
هوا کامل تاریک شده بود. چند دقیقهای از قطع باران گذشته بود. اما همچنان زمین خیس بود. خودروها دور میدان دور میزدند. همه چیز آرام به نظر میرسید. شهر به لطف نیروانتظامی و بسیج همچنان در آرامش همیشگی به سر میبرد. حدود یک ساعت هم از زمان فراخوان سلطنت طلبان گذشته بود و کسی تا الان حتی جرئت نکرده بود در خیابان صدایش را بالا ببرد! چه رسد به اغتشاش و شورش...
با دستور حاج علی -فرمانده گروهان پنجم- بچهها همگی آرایش خود را تغییر داده بودند. ترک نشینان از موتور پیاده شده و اطراف را به دقت نگاه میکردند. سلاحم در دستانم چرخاندم و برانداز کردم. طبق تخصص و عادت همیشگیام، «شاتگان ماهر» بدست گرفته بودم. سلاحی تماما ایرانی و ساخته مهندسین رزم خودمان. طبیعتا نسبت به نسخههای خارجی کیفیتش پایین بود. اما به عنوان یک سلاح ساخته داخل کشور بد نبود. گاهی گیر میکرد و نمیتوانست شلیک کند، اما خب من با این سلاح خو گرفتهام! گویا جزوی از بدنم محسوب میشد. طبیعیست که یک متخصص میتواند مشکلات وسیلهاش را رفع کند. همه روی سلاحهایشان بندهای به اصطلاح «تاکتیکال» انداخته بودند. این بند، چیز خاصی نبود، فقط اجازه میداد کاربر، سلاح را روی دوشش بیاندازد. برخلاف بقیه بسیجیان و پاسدارها من روی سلاحم هیچ بندی نگذاشته بودم. چون نمیخواستم سلاح از دستانم رها شود. باید همه به سلاحشان عادت کنند و به هیچوجه رهایش نکنند.
در افکار خودم بودم و با سلاحم عشق بازی میکردم که صدای حاج علی من را از احوالات خوشم خارج کرد:
-اسماعیل!
+جونم حاجی؟
-خسته که نشدی؟
+معلومه که نه! مگه کسی که برای خدا کار کنه خسته میشه؟
-عه؟؟ چه غلطا! حالا برا ما شیخم شدی حرفای «شیخولانه» میزنی؟
هر دویمان بلند خندیدیم. روحیهمان عوض شد. بالاخره ما مدافعان شهر بودیم و طبیعتا دفاع هم خسته کنندهست. زمانش دیر میگذرد و بیروح است. اما نباید اجازه داد که این اوضاع سخت بگذرد. باید روحیه نیروها حفظ و گاهی با مزاحهای ساده جلا یابد!
دستی به صورتش کشید:
-سلاحت رو ضامنه؟
+آره. اعتمادی به این شاتگانا نیست. یهو خدای نکرده با یه ضربهای چیزی یهو شلیک میکنه کار دستمون میده.
-نه آفرین خوبه، چیزایی که گفتم یادت مونده... بگو ببینم یادته یا نه، گفتم تو حالت عملیاتی، برای خشابگذاری چجوری تو این شاتگانا مهمات میذاشتیم؟
+گفتیم که ظرفیت منبع تغذیه و خشابش ۴تا گلولهست، تو حالت عملیاتی هم گلنگدنو میدیم عقب، یه دونه گلوله اضافی میذاریم توی خود لوله که ۴+۱ میشه پنج گلوله...
علی با ذوق گفت:
-بابا باریکلا اسیجون! بنازم که خوب یادگرفتی!
+قربون شما...
یک ساختمان پشت سر علی نظرم را جلب کرد. بلند بود و دید خیلی خوبی به میدان داشت. جلو رفتم و دستم را روی شانهاش گذاشتم. با دست دیگرم به ساختمان پشت سرش اشاره کردم:
+این ساختمونه جون میده برا SVD ها!
°پینوشت: SVD نوعی سلاح تک تیرانداز ساخت روسیه است که در اکثر مواقع تک تیراندازان ایرانی از این سلاح استفاده میکنند°
- آره موافقم باهات. ولی خب امروز تک تیرانداز نداریم.
+عه چرا؟؟
-دیگه این چندشب گفتیم اومده بود بنده خدا... بعد تک تیرانداز برای وقتیه که شما بخوای لیدرشون رو بزنی. اونم زمانی که اون مسلح باشه و بقیه بچهها نتونن به این راحتی بزننش...
+آهان خب پس اینجوریــــ...
صدای خشن بیسیم مکالمه ما را با تشر قطع کرد!
صدای سید با سراسیمه لرزه به جانمان انداخت!
-عمار عمار حیدر!
حاج علی با لحنی جدی جواب داد:
-عمار بگوشم! جانم حیدرجان؟
-عمار خوب حواست رو جمع کن! پرنده ما داره یه تحرکات مشکوک از سمت زنبیل آباد رو نشون میده، از کوچه پس کوچههای خیابون اصلی افراد ناشناس و مشکوک دارن بهَم ملحق میشن!
نفسم بند آمد، این چند شب همه چیز آرام بود. نکند امشب خبری باشد؟!
علی جواب داد:
-حیدرجان مطمئنی؟ چند نفرن؟ از کجا میگی مشکوکن؟ دقیقا کجای زنبیل آبادن؟
-از اونجایی که همه صورتاشونو پوشندن!
زیرلب یاحسین زمزمه کردم...
سید ادامه داد:
-عمارجان اینا نزدیکای پل فردوسیان، یکم به شما دوره، به بچههای گروهان دو نزدیکترن ولی باز فاصلهشون مناسب نیست!
پل «فردوسی» حدودا یک کیلومتر با میدان «شیخ مفید» -که محل استقرار ما بود- فاصله داشت.
چشمانم را تنگ کردم. سعی کردم پل را ببینم. غیر از هیبت نامعلوم افراد چیز دیگری مشخص نبود. ناگهان نوری نارنجیرنگ از میانشان زبانه کشید.
آتش! یک سطل زباله را آتش زدند و آنرا به میان جمعشان کشیدند...
ادامه دارد👇
فریادهای نامفهوم و بلندشان نشان میداد خبرهای بدی در راه است...
-حیدر سریع به بچههای گروهان دو خبر بدید که بیان به سمت ما، هم فاصلهشون با این اراذل زیاده، هم تعدادشون مناسب نیست! بگید هر چه سریعتر بیان به سمت ما...
-دریافت شد!
-اسماعیل!
مبهوت جمعیت تازه به یکدیگر پیوسته بودم. خودروهایی که نزدیک تجمع بودند یا سروته میکردند و باز میگشتند، یا اگر چهرههایشان کمی مذهبی بود سریع مورد حملات وحوش قرار میگرفتند...
-اسماعیـــــل!!
+ها... بله حاجی؟
-عین اسکلا داری چیو نگاه میکنی؟! بدو سریع بچههارو جمع کن!
بعد محکم پشت کمرم زد تا راهی شوم!
روی موتور پریدم و روشنش کردم. دکمه استارت را با شَستم فشردم. سریع گاز را چرخاندم و به سرعت پیش رفتم. در کسری از دقیقه همه گروهان پنج جلوی زنبیلآباد مستقر شده بود...
حاج علی پس از مطمئن شدن از تجمع تمام گروهانش بیسیمش را درآورد:
-حیدر حیدر عمار!
-عمار بگوشم!
-حیدر ما تمام قوامون رو مستقر کردیم جلوی زنبیل!(همان زنبیلآباد)
-خوبه فقط بگوش باشید و بدون دستور کاری نکنید، بچههای اطلاعات هم جزو اینا هستن که بهمون گرا بدن. هر لحظه آماده درگیری با دستور ما باشید!
-حله تمام!
ساعتم را نگاه کردم. '۲۰:۳۰ را نشان میداد. گروهان دوم هم تازه به جمع ما اضافه شده بود. تمام نیروها را برانداز کردم، همه نیروهای مستقر در میدان سر جمع زیر ۱۰۰ نفر میشدند که حدود پنجاه نفرش را تیم ما تشکیل میداد. بخشی از این تعداد هم نیرو انتظامی بود که اصلا کاری با ما نداشتند...
جمعیت حالا نزدیکتر شده بود. فاصلهاش کمتر از ۵۰ متر بود و تعدادشان خیلی از لحظات اول بیشتر شده بود. علی یکی از لانچرها را برداشت و خواست به سمت جمعیت برود که بیسیم مجدد به صدا درآمد!
-عمار عمار حیدر!
-حیدرجان بگوشم!
-خبر دارم برات عمار...
-خوش خبر باشی دلاور!
-نه خیلی هم خوب نیست...!
نفسم بند آمد! یعنی باز چه شده؟!
علی خودش را جمع و جور کرد
-چیشده سید؟
-خواستم بگم همه قواتون رو نبرید سمت زنبیل، پرنده ما داره یه تحرکاتی سمت بنیاد رو هم نشون...
گوشهایم سوت کشید. یعنی ما با هفتاد هشتاد نفر باید در دو جبهه درگیر شویم؟؟
گیرم که شدیم... مهماتمان را چه کنیم؟
ما اصلا این مقدار مهمات همراه نیاوردیم...
-حیدرجان شوخی میکنی؟؟ من چجوری با صد نفر وایسم جلو این همه آدم؟؟ اینایی که من دارم میبینم کمتر از ۵۰۰-۶۰۰ نفر نیس...
-طبق گفته تصاویر هوایی و برآوردی که داشتیم الان حداقل ۱۰۰۰ نفر تو دو جهت دارن به سمت شما میان!
-بفرما دیگه بدتر! اونا الان حداقل ۱۰ برابر از ما نیرو دارن، مهمات هم نداریم به این تعداد...
صدای یا ابالفضل آرام و پر اضطراب سید حرف علی را نیمه تمام گذاشت.
علی دیگر از کوره در رفت و فریاد کشید:
-سید یه کاری بکن!!! با حلوا حلوا دهن شیرین نمیشه! به من نیرو برسون.
-عمار یه خبر بدتر دارم!
-من دیگه آب از سرم گذشته. بگو و خلاصم کن.
-از سمت شهرک قدس هم دارن سمتتون میان!
-عالی شد سیدجــــان! عالی شد! حالا گروهان پنج از سه طرف محاصره شد! دیگه کار از حرف و مماشات گذشته.
از الان به بعد باید با زبون قمی با اینا برخورد کنم!
بعد هم بیسیم را روی شانهاش گذاشت و راه افتاد.
-اسماعیل!
+جونم حاجی؟
-بچههارو سه قسمت میکنی، یه تعداد همون زنبیل میمونن. یه تعداد هم میرن بنیاد، باقی مونده هم میرن تو شیب شهرک قدس. حله؟
+رو چشمام حاجی...
-بگو تو مصرف مهمات هم صرفهجویی کنن که کم نیاد. احتمال محاصره شدنمون زیاده...
لانچری که دستش بود را بالا آورد، چخماقش را عقب داد و یک گلوله دودزا داخل لوله گذاشت. جهت باد را پیدا کرد و راه افتاد به سمت زنبیل آباد.
لحظهای ایستاد. به سمت نیروها داد زد:
-سلاحا همه رو حالت عملیاتی!
با شنیدن این جمله همه یک گلوله شاتگان اضافی در لوله گذاشتند...
آنهایی هم که پینتبال داشتند مهماتشات را پر کردند.
ادامه داد:
-با احدی شوخی ندارید! هر کسی که دیدید هر سلاحی دستشه رو مستقیم هدف میگیرید و میزنید. هر چیزی که باهاش بتونن جون یه نفرو بگیرن سلاحه!
چاقوی آشپزخونه، چوب بیسبال، نارنجک دستی و هر چیز دیگهای دیدید تعلل نمیکنید.
لانچر را آماده شلیک کرد و با یک دست سر سلاح را بالا آوردتا کنار صورتش قرار بگیرد:
-همه آمادن؟!
نیروهای در میدان «الله» بلندی سر دادند و سلاحشان را مسلح کردند.
علی به سمت جمیعت اغتشاشگر که حالا سنگهایشان کم کم به کلاههایمان سلام میکرد، برگشت. به سمت یک موضع دوید و با نعرهای جانانه فریاد زد:
-بیشرفــــــا! ببینم «جیگر» جلو بسیجی وایسادنو دارید یا نه؟!!...
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
#خیابون_خون #قسمت_پنج *توجه*: به دلایل امنیتی نام و اطلاعات افراد حاضر در اتفاقات تغییر داده شده.
اینم از قسمت جدید که قولشو داده بودم😍
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
این بنر رو امروز دیدم و کلی کیف کردم، از این حجم بصیرت و انقلابی بودن مردم تبریز... از اول هم میدونس
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چی گفتم دیروز؟!
«آقا» با فلانی فرق میکنه...
همونطور که عقبتر نباید بمونیم، جلوتر هم نباید بیوفتیم. پس خیلی محکم عرض میکنم:
امثال اون مجرمی که هزارتا انقلت بهش وارده و الان تو دولت هیچ کاره است، غلط میکنه میگه ایران آماده آتش بس و برقراری صلحه! آقای ع.آ! شما خیلی بیجا کردی که جلوتر از رهبرت حرف زدی!
آقای قوه قضائیه و اطلاعات محترم!
بجای زدن برچسب رو درودیوار دشمن تازه شناسایی شده، برید سراغ این نفوذیهای قدیمی...
✍ ایلیا
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z