فریادهای نامفهوم و بلندشان نشان میداد خبرهای بدی در راه است...
-حیدر سریع به بچههای گروهان دو خبر بدید که بیان به سمت ما، هم فاصلهشون با این اراذل زیاده، هم تعدادشون مناسب نیست! بگید هر چه سریعتر بیان به سمت ما...
-دریافت شد!
-اسماعیل!
مبهوت جمعیت تازه به یکدیگر پیوسته بودم. خودروهایی که نزدیک تجمع بودند یا سروته میکردند و باز میگشتند، یا اگر چهرههایشان کمی مذهبی بود سریع مورد حملات وحوش قرار میگرفتند...
-اسماعیـــــل!!
+ها... بله حاجی؟
-عین اسکلا داری چیو نگاه میکنی؟! بدو سریع بچههارو جمع کن!
بعد محکم پشت کمرم زد تا راهی شوم!
روی موتور پریدم و روشنش کردم. دکمه استارت را با شَستم فشردم. سریع گاز را چرخاندم و به سرعت پیش رفتم. در کسری از دقیقه همه گروهان پنج جلوی زنبیلآباد مستقر شده بود...
حاج علی پس از مطمئن شدن از تجمع تمام گروهانش بیسیمش را درآورد:
-حیدر حیدر عمار!
-عمار بگوشم!
-حیدر ما تمام قوامون رو مستقر کردیم جلوی زنبیل!(همان زنبیلآباد)
-خوبه فقط بگوش باشید و بدون دستور کاری نکنید، بچههای اطلاعات هم جزو اینا هستن که بهمون گرا بدن. هر لحظه آماده درگیری با دستور ما باشید!
-حله تمام!
ساعتم را نگاه کردم. '۲۰:۳۰ را نشان میداد. گروهان دوم هم تازه به جمع ما اضافه شده بود. تمام نیروها را برانداز کردم، همه نیروهای مستقر در میدان سر جمع زیر ۱۰۰ نفر میشدند که حدود پنجاه نفرش را تیم ما تشکیل میداد. بخشی از این تعداد هم نیرو انتظامی بود که اصلا کاری با ما نداشتند...
جمعیت حالا نزدیکتر شده بود. فاصلهاش کمتر از ۵۰ متر بود و تعدادشان خیلی از لحظات اول بیشتر شده بود. علی یکی از لانچرها را برداشت و خواست به سمت جمعیت برود که بیسیم مجدد به صدا درآمد!
-عمار عمار حیدر!
-حیدرجان بگوشم!
-خبر دارم برات عمار...
-خوش خبر باشی دلاور!
-نه خیلی هم خوب نیست...!
نفسم بند آمد! یعنی باز چه شده؟!
علی خودش را جمع و جور کرد
-چیشده سید؟
-خواستم بگم همه قواتون رو نبرید سمت زنبیل، پرنده ما داره یه تحرکاتی سمت بنیاد رو هم نشون...
گوشهایم سوت کشید. یعنی ما با هفتاد هشتاد نفر باید در دو جبهه درگیر شویم؟؟
گیرم که شدیم... مهماتمان را چه کنیم؟
ما اصلا این مقدار مهمات همراه نیاوردیم...
-حیدرجان شوخی میکنی؟؟ من چجوری با صد نفر وایسم جلو این همه آدم؟؟ اینایی که من دارم میبینم کمتر از ۵۰۰-۶۰۰ نفر نیس...
-طبق گفته تصاویر هوایی و برآوردی که داشتیم الان حداقل ۱۰۰۰ نفر تو دو جهت دارن به سمت شما میان!
-بفرما دیگه بدتر! اونا الان حداقل ۱۰ برابر از ما نیرو دارن، مهمات هم نداریم به این تعداد...
صدای یا ابالفضل آرام و پر اضطراب سید حرف علی را نیمه تمام گذاشت.
علی دیگر از کوره در رفت و فریاد کشید:
-سید یه کاری بکن!!! با حلوا حلوا دهن شیرین نمیشه! به من نیرو برسون.
-عمار یه خبر بدتر دارم!
-من دیگه آب از سرم گذشته. بگو و خلاصم کن.
-از سمت شهرک قدس هم دارن سمتتون میان!
-عالی شد سیدجــــان! عالی شد! حالا گروهان پنج از سه طرف محاصره شد! دیگه کار از حرف و مماشات گذشته.
از الان به بعد باید با زبون قمی با اینا برخورد کنم!
بعد هم بیسیم را روی شانهاش گذاشت و راه افتاد.
-اسماعیل!
+جونم حاجی؟
-بچههارو سه قسمت میکنی، یه تعداد همون زنبیل میمونن. یه تعداد هم میرن بنیاد، باقی مونده هم میرن تو شیب شهرک قدس. حله؟
+رو چشمام حاجی...
-بگو تو مصرف مهمات هم صرفهجویی کنن که کم نیاد. احتمال محاصره شدنمون زیاده...
لانچری که دستش بود را بالا آورد، چخماقش را عقب داد و یک گلوله دودزا داخل لوله گذاشت. جهت باد را پیدا کرد و راه افتاد به سمت زنبیل آباد.
لحظهای ایستاد. به سمت نیروها داد زد:
-سلاحا همه رو حالت عملیاتی!
با شنیدن این جمله همه یک گلوله شاتگان اضافی در لوله گذاشتند...
آنهایی هم که پینتبال داشتند مهماتشات را پر کردند.
ادامه داد:
-با احدی شوخی ندارید! هر کسی که دیدید هر سلاحی دستشه رو مستقیم هدف میگیرید و میزنید. هر چیزی که باهاش بتونن جون یه نفرو بگیرن سلاحه!
چاقوی آشپزخونه، چوب بیسبال، نارنجک دستی و هر چیز دیگهای دیدید تعلل نمیکنید.
لانچر را آماده شلیک کرد و با یک دست سر سلاح را بالا آوردتا کنار صورتش قرار بگیرد:
-همه آمادن؟!
نیروهای در میدان «الله» بلندی سر دادند و سلاحشان را مسلح کردند.
علی به سمت جمیعت اغتشاشگر که حالا سنگهایشان کم کم به کلاههایمان سلام میکرد، برگشت. به سمت یک موضع دوید و با نعرهای جانانه فریاد زد:
-بیشرفــــــا! ببینم «جیگر» جلو بسیجی وایسادنو دارید یا نه؟!!...
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
#خیابون_خون #قسمت_پنج *توجه*: به دلایل امنیتی نام و اطلاعات افراد حاضر در اتفاقات تغییر داده شده.
اینم از قسمت جدید که قولشو داده بودم😍
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
این بنر رو امروز دیدم و کلی کیف کردم، از این حجم بصیرت و انقلابی بودن مردم تبریز... از اول هم میدونس
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چی گفتم دیروز؟!
«آقا» با فلانی فرق میکنه...
همونطور که عقبتر نباید بمونیم، جلوتر هم نباید بیوفتیم. پس خیلی محکم عرض میکنم:
امثال اون مجرمی که هزارتا انقلت بهش وارده و الان تو دولت هیچ کاره است، غلط میکنه میگه ایران آماده آتش بس و برقراری صلحه! آقای ع.آ! شما خیلی بیجا کردی که جلوتر از رهبرت حرف زدی!
آقای قوه قضائیه و اطلاعات محترم!
بجای زدن برچسب رو درودیوار دشمن تازه شناسایی شده، برید سراغ این نفوذیهای قدیمی...
✍ ایلیا
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
نظراتتونو بفرستید تا اینجای رمان چطور بود؟
📮پیام جدید:
عالی لطفاً ادامه بده سید
سلام لطفاً رمان خیابان خون رو زود سریع بزارید
خب ایشالله کی تکمیل میشه
عالی بود
خواهشاً سریعتر قسمت جدید رو بزار
__
ممنونم تشکر🙏
به روی چشم، سعی میکنیم بقیه قسمتهارو زودتر بذاریم
خیلی طولانی نیست.
حتما. قسمت جدید رو زوتر میذارم که بخونید.
هدایت شده از ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
#ویراستی
#No_caption
-چیشده؟!!!
اینا چرا اینجوری اسیر شدن؟😱
-هیچی انگار میخواستن #ساز بسازن😏
روی صحبتم با اونیه که دنبال #ساز بود
اگر #اسلحه نمیساختیم الان وضعیت شما دقیقا همین بود!
خودت و دخترات و...
گرچه بعید بدونم ۱$ هم برای همچین آدمی بشه قیمت گذاری کرد😏...
#اگر_ساز_میساختیم
#ایران
#اصلاحات
#نفوذی
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
#ویراستی #No_caption -چیشده؟!!! اینا چرا اینجوری اسیر شدن؟😱 -هیچی انگار میخواستن #ساز بسازن😏 روی صحب
⛔️#حاوی_تصاویر_دلخراش⛔️
نمونهای از کمکهای بیبی و تروریست پدوفیل که بعضی از مردم بهازاش تشکر میکردند! بفرستید برای اونی که گفت اگر آمریکا حمله کنه با مردم عادی کاری نداره
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z