رضا جانم...❤️
چقدر این چندسال که قسمتم نشده بود به بقیه زوار حسودی میکردم...
اما الان...!
حرمت حال نحف دارد،
بس که چون خانهٔ پدریست...
به نیابت از همه مخاطبین عزیز زیارت کردم و نماز خوندم...
ان شاءالله هر کی قسمتش نشده، حسرت به دل از دنیا نره🤲
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قدیم موقع اخبار که میشد، اگر بچهها سروصدا میکردند، بعد از چند تذکر ساده با:
-«پسرم ساکت باش»
-«بچهها ساکت!»
و...
وقتی میدید کسی گوش نمیداد، بلند و با تشر میگفتند:
-«یه دیقه خفه شید ببینیم قراره چی بگن!»...
الان دقیقا به همان پدران برای برخی از کودکان ایتایی و کانالدار نیاز داریم که همان جمله طلایی را با تشری محکمتر به ایشان، برای بستن دهان مبارکشان گوشزد کنند.
برخی اوقات سکوت بهترین کمک به گسترش اخبار درست است...
✍ ایلیا
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
قدیم موقع اخبار که میشد، اگر بچهها سروصدا میکردند، بعد از چند تذکر ساده با: -«پسرم ساکت باش» -«بچه
اینم برای اون عزیزان که گفتن یه متن خوب بنویس برای بقیه ارسال کنیم.
توقع داشتید من از اخبار و اسرار مگو براتون افشاگری بکنم؟
خیر! از این خبرا نیست. نه بنده حقیر و نه هیچکس دیگهای از این مسائل خبر نداره و باید منتظر جواب خود مسئولین باشیم.
میخواد نماینده مجلس باشه، میخواد استاد خودخوانده باشه...
هر کی همچین ادعایی کرد بزنید تو دهنش.
الان فقط باید منتظر پاسخ خود مسئولین باشیم.
بله هه رفتیم تو شوک،
بله شاید باید جور دیگهای اطلاع رسانی میشد از نظر من و شما...
اما!
اجازه بدید به وقتش مسئولین پاسخ بدن...
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
💡راسته یا دروغ..؟؟!!🤔 🧯توی شرایط جنگ و این فضای حماسی، چرا بدون به دست آوردن صحت و سقم خبر زودی منت
شمارو به هر چی میپرستید بشینید این چندتا قسمتی که ضبط کردمو ببینید.
والله ضرر نمیکنید. بخدا از سر شکم سیری بعضی مطالبو نمیذارم. کلی خون دل خوردم برا نوشتن و تولیدش.
همین کلیپا شاید هفت هشتا قسمت یه دیقهای باشه. اما نزدیک سه چهار ساعت فقط ضبطش طول کشیده!
دیگه خودتون بفهمید منظورم چیه...
رو هشتگ #مهارت_کپسولی بزنید قشنگ به ترتیب براتون گذاشتم
یه نقدی میخوام بکنم سر یه مسئلهای
اول اینو بگم که همین ابتدای کار سوءتفاهم نشه و این واقعا یه معضل بزرگ در جامعه ما محسوب میشه.
بحران هویت در جامعه.
این بحران الان در عصر حاضر گریبانگیر جنسیت مونث یا همون دخترخانمای سرزمین ماست. یوقت فکر نکنید میخوام دخترهارو بکوبکما! نه اصلا...
بحرانی که باعث و بانیش الگوسازی و الگوسازان ناشی در جامعهست.
کلیشهای نمیخوام حرف بزنم، پس تا آخر با قلمم همراه شو...
✍روایتی راستین به قلم ایلیا:
وارد مسجد میشوم. کفشهای را با پشت پا زدن از پایم در میآورم. کیف دستیام را به دست چپم میدهم و پشت سر خانم رضوانی، پای راستم را در قسمت اصلی مسجد میگذارم. در را پشت سرم میبندم. جمعیت مسجد را برانداز میکنم. جمعیت عظیم دختران معتکف، شور و شعفی در دلم میاندازد. همه به سمت ما برگشتهاند و با چادران رنگی بر سرشان، به ما چشم دوختهاند...
واقعا ما انقدر دختر مومن و متدین داریم؟ پس چرا اوضاع جامعه ما اینگونه است؟ این دختران مابقی ایام کجا هستند؟...
صدای خانم رضوانی سوالاتم را مانند ابری از بالای سرم پراکنده کرد:
-حاج آقا! از این طرف...
پشت سر ایشان راه افتادم. صدای سلام دختران کل فضای مسجد را پر کرد. سعی میکردم جواب سلام همه را بدهم، شاید هم آن وسط کسی سلامش در هیاهو گم شده باشد...
کیفم را کنار منبر گذاشتم. عبایم را با بندهایش تنظیم کردم که کج نباشد. عمامهام را روی سرم صاف کردم و روی منبر مسجد نشستم. خانم رضوانی میکروفون را از روی پایهٔ جلوی صورتم برداشت:
-خب دخترای قشنگم! همگی بیاید جلو که نزدیک باشید... آفرین گلم! بیاید عزیزای دلم...
میکروفون را مجدد جلوی صورتم گذاشت:
-حاج آقا شما دیگه کم کم شروع کنید...
+چشم.
خودم را جابجا کردم که راحت بنشینم. نفس عمیقی کشیدم:
+اعوذ بالله من الشیطان الرجیم...
*
از روی منبر پایین آمدم. الحمدلله سخنرانی خوبی بود. طبق پیش بینیام همه دختران استقبال کردند و جذب شده بودند. کیفم را برداشتم و راه افتادم.
خانم رضوانی به من اشاره کرد و آرام گفت:
-حاج آقا میشه یه چند دیقه صبر کنید؟
+چرا چیشده مگه؟ امری دارید با بنده؟
-نه عرضی که نیست. خیلی هم لطف کردید تشریف آوردید. فقط جسارتا میخواستم یه شماره کارت...
لبم را گزیدم و با دست اشاره کردم که ادامه ندهد:
+نفرمایید خانم، من بابت منبر پول نمیگیرم. مخصوصا که این منبر برای اعتکافه و به گردن منِ طلبه واجبه...
-آخه اینجوری نمیشه که!
+چرا نشه؟ فقط دعا کنید خانم. با اجازه...
-حداقل صبرکنید یه چایی براتون بریزم.
سر جایم ایستادم:
+آخه چاییتون طول نمیکشه؟ تا بذارید دم بکشه و...
-نه بخدا چاییمون آمادست. همین الان براتون میریزم که میل بفرمایید
+خیلی لطف میکنید. پس من یه گوشه بشینم...
-بله خواهش میکنم! راحت باشید.
به سمت گوشه مسجد رفتم. کیفم را کنارم گذاشتم و به پشتی کنار دیوار تکیه زدم. مجدد دختران را برانداز کردم. خدای شکرت که جامعه ما انقدر دختران مومن دارد. این پنجمین مسجدی بود که برای اعتکاف دختران میرفتم و این مسجد هم مثل دیگر مساجد، مملو از دختران دیندار بود...
در افکار خودم غرق بودم که یکی از دختران نزدیکم آمد:
-حاج آقا خسته نباشید!
+ممنون دخترم، شما خسته نباشید که پای منبر من حوصلهتون سر رفت.
چشمان دختر برق زد و با ذوق گفت:
-نه بابا خیلی باحال بود حاج آقا! خداییش خیلی بهمون چسبید!
+نظر لطف شماست. چند سالته دخترم؟
-۱۲سال.
+چندمین باره که میای اعتکاف؟
-اولین بارمه حاج آقا...
+به به خیلیم عالی. خوش به سعادت دخترم. بعد نمازات میشه برا منم دعا کنی؟
-آخه شما که حاج آقایید!
با خنده گفتم:
+مگه اشکالش چیه؟
-آخه حاج آقاها باید برا بقیه دعا کنن!
+خب چشم! من برا شما دعا میکنم، شمام برا من دعا کن...
-حتما!
دیدم مِن و من میکند. پرسیدم:
+چیزی میخوای بگی دخترم؟
در حالی که انگشتهای اشارهاش را به هم میزد گفت:
-راستش... حاج آقا من از خدا ناراحتم!
تعجب کردم، توقع شنیدن این جمله را نداشتم! خودم را جمع و جور کردم:
+عه چرا دختر خوب؟ مگه چیشده؟
-چرا خدا منو دختر آفرید؟ آخه دختر بودن به چه دردی میخوره؟؟
+این چه حرفیه! مگه چه اشکالی داره؟
-آخه دخترا ضعیفن، پسر بودن خوبه! پسرا قویان! هر کاری بخوان میکنن، زورشون زیاده... میرن میجنگن... ما چی؟؟ یه دختر چیکار میکنه؟ نه زور داره نه قدرت داره نه کسی حسابش میکنه...
دردش را فهمیدم. سوالاتم را هدفمند کردم:
+الان دختر بودن به هیچ دردی نمیخوره؟ ما دختر موفق نداریم؟ یا یه زن موفق؟ مثل حضرت زهرا، یا حضرت زینب...
-زینب کیه؟؟
این دفعه واقعا از تعجب داشتم شاخ در میاوردم! این بچه زینب کبری(س) را واقعا نمیشناخت؟
+حضرت زینب دیگه... خواهر امام حسین، تو دشت کربلا... بعد از جنگ چقدر کمک کرد و...
-آهان آره یه چیزایی شنیدم راجع بهش. آخه اون الان چیکار کرد؟ امام حسین و بقیه مردا همه رفتن جنگیدن، اینا شدن اسیر یزید، به هیچ دردی هم نخوردن!!
کم کم بقیه دختران هم گرد ما آمدند.
اینگونه نمیشد، باید فکری میکردم. گفتم:
+الان شما چندتا کتاب خوندی در مورد افراد معروف که الگو بودن؟ کدوماشون رو الگوی خودت قرار دادی؟
بیمقدمه و با هیجان گفت:
-ابراهیم هادی آقا! ما عشق ابراهیم هادی هستیم!
دیگری گفت:
-حاج آقا من عشق این تک تیرانداز ایرانیه بودم که ازش یه فیلمم ساختن... اسمش چی بود...؟ آهان حاج رسول زرین!