3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر چه کردم، هر چه خواستم، این بار هم تو بردی. به هر دری زدم که امسال نیایم.
خیابان، جنگ، تکلیف و...
همه جلوی چشمانم ردیف شد. با خود گفتم امسال دیگر قسمتم نمیشود و نمیآیم.
نه دینار داشتم،
نه پول و وسیلهای برای آمدن.
کمتر از یک ساعت همه کارها را خودت کردی.
یکی زنگ زد گفت اگر وسیله میخواهی ماشین من هست. دیگری زنگ زد گفت اگر دینار میخواهی من انقدر دینار دارم برای رفتن تو، فقط آنجا که رسیدی ما را یادت نرود...
صحبتهای شیخ اسماعیل در سرم طنین انداز بود که میگفت من معتقدم یوسف از بنیامین عاشقتر بود. خودش جام را گذاشت، خودش بنیامین را متهم کرد، خودش هم بنیامین را پیش خودش برد.
و منی که هیچ نبودم و تو مرا بها دادی.
من که میدانم تو ز من عاشقتری.
آخر منِ بیهمه چیز؟ منِ بی کَس؟
تو کس و کارم شدهای.
خودت در سرم انداختی که بیایم، ولو به چند صباح کم.
خودت توشه راه را دادی،
خودت مرکبم را فراهم کردی.
مثل بنیامین من همینطور مانده بودم و تو مرا مال خودت کردی...
به چشم میدیدم از رفقا که امسال به هر دری زدند، جگرم کباب شد که پایشان به عمودها نرسید. اما من...
منی که با تخسی تمام میگفتم امسال به هیچوجه؛ من را به اینجا رساندی.
گفتی «بیا.!
تو مال خودمی،
بیا دیوانه...»
امسال هم لبخندت نشان میدهد که دوباره تو بردی، همه چیز را.
هم بازی و کشمکش بچگانه من با خودم را، هم منِ بیصفتِ سیَهرو را به کربلا...
باشد حسین جان!
من حریف خواسته تو نمیشوم
«آمدم بر سر کویت اباعبدالله...»
✍ ایلیا
نجف اشرف، ۱۴۰۵/۰۵/۰۹ - ۱۸:۱۴
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
به نیابت همه افرادی که امسال ولو به یک سفر کوتاه هم قسمتشان نشد،
قدم بر میدارم...
به نیابت از همه کسانی که امسال میخواستند که بیایند و اجل مهلت نداد...
اسم شریف خود را برایمان بفرستید تا به نیت هر کدام در مسیر عشق، چند قدم برداریم👇
@Admin_Eilia
هدایت شده از رحیل | منصور آقاجانی
مرام معرفت که میگن یعنی این☝️🏻
به یاد:
پارسا
محمد
علی آقا
جواد
حسین
مهدی
سمیه
زینب
فاطمه
رقیه سادات
نازنین فاطمه
حدیث
حسنا...
هر کدام ان شاءالله ثوابی از این مسیر برده باشند. ما که کسی نبوده و نیستیم.
اما ان شاءالله قدمهایی که به نیتتان بر میداریم شفاعتمان کنند...
#سفرنامه_اربعین
در میانه راه دستان کوچکی دستم را گرفت. ایستادم. دخترکی با لباسی سیاه و موهایی نسبتا ژولیده با چشمانی سیاه در چشمانم زل زده بود. لبخندی زدم و دستی به سرش کشیدم:
+حبیبتی گلبی!
-شکراََ!
ماژیکی در دست راستش بود. درش را باز کرد و با دقت دستم را محکم گرفت.
+شو اسمکِ؟
-زهرا.
+احسنتی! کم عمرک؟
-ثمانیه!
حرکت نوک قلمش روی دستم حس خوبی میداد. خیسی جوهرش در لحظه باد میخورد و روی دستم حک میشد...
سرش را بلند کرد و دستم را به عنوان زائر امام بوسه زد. دوباره سرش را بوسیدم و تشکر کردم. با خطی نهچندان خوانا اما پر زحمت نوشته بود:
یاحسین...
✍ایلیا
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z