هدایت شده از باشگاه رسانه گنگ مدیا
32.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬واقعا مثل اسمش روی مخاطب تاثیر میذاره 😳
فیلمی که مثل اسمش میتونه مخاطب جوان رو هم مثل یک پیرمرد، ناامید کنه.👨🦳
🕶 قسمت ششم گنگ فریم رو اختصاص دادیم به فیلم پر سر و صدای پیر پسر
#سینما #نقد_فیلم #پیرپسر #گنگ_فریم #گنگ_مدیا
🎬 باشگاه رسانهای گنگ مدیا 🎭 عضو شوید👇
https://eitaa.com/joinchat/409142359C153bb25ee1
هدایت شده از باشگاه رسانه گنگ مدیا
15.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 تابو شکنی به سبک هالیوود 😬
فیلمی که پا جا پای فیلمای هالیوودی گذاشته؛ نه تو جلوه های ویژه بلکه تو تابو شکنی و قبح شکنی از مسائلی که در فرهنگ ایرانی هیچ جایی ندارن😵 🇮🇷
حالا به نظر شما اینا تابو شکنی هست یا نه؛ نظرتو برام بنویس...✍
#سینما #نقد_فیلم #پیرپسر #گنگ_فریم #گنگ_مدیا
🎬 باشگاه رسانهای گنگ مدیا 🎭 عضو شوید👇
https://eitaa.com/joinchat/409142359C153bb25ee1
هدایت شده از باشگاه رسانه گنگ مدیا
14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#سفرنامه_اربعین
#قسمت_شش
از خواب میپرم
نمیدانم چه خوابی دیدم،
ولی فهمیدم بیدار شدنم بخاطر آن خواب بود
گرچه به موقع کابوس دیدم
چون چند ساعتی از اذان صبح گذشته و وقت نماز است
از جا برمیخیزم و به سمت وضوخانه میروم...
*
بعد از نماز همگی بار و بندیل بسته و عازم مشایه شدیم
فرمانده همه چیز را بررسی کرد و وقتی خیالش راحت شد حرکت کرد
پشت سرش به راه افتادیم...
من زیارت نکرده بودم
یعنی نمیخواستم زیارت بکنم...
باور من این است که در این ایام نباید زیاد در اماکن زیارتی ماند و درست این است که سریع جای خود را به دیگران بدهیم
هدف این است که این مسیر شلوغ باشد،
ما سیاهیلشکریم!
به سمت کوچههای حرم باباعلی راه افتادیم
فقط میخواستم از دور گنبد را ببینم و سلامی به بابا بدم
بعد از گذر چند کوچه فرمانده ایستاد و ورودی ایست بازرسی خیابان اشاره کرد:
-از این کوچه حرم پیداست
رو به من کرد و گفت:
-اگه میخوای وداع کنی برو
به سمت ایست حرکت کردم
چند قدمی برداشته بودم که باریکه طلایی گنبد بابا چشمم را نوازش کرد...
از میان ساختمانها و سایهبانها میشد گنبد را دید
بیاراده چشمانم پر از اشک شد، جلوی رود چشمم را گرفتم و با پلکهایم سدی ساختم تا سرازیر نشود
گرچه دلم میخواست ساعتها جلوی ورودی حرم بشینم و بگویم
«کفن کنید مرا رو به قبلهٔ حرمش...
نجف چه جای قشنگی برای تدفین است...»
در صحن باباعلی مشغول مناجات با «حاج منصور» بودم که صدای فرمانده مرا به خود آورد:
-بریم؟
بدون اینکه به سمتش برگردم تا اشکهایم را نبیند گفتم:
+بریم...
*
در امتداد خیابان منتهی به حرم شروع به «مشایه» کردیم
گرچه تا «مشایه» خیلی راه مانده بود
قرار شد «توکتوکی» کرایه کنیم تا سریع تر به عمود۱ برسیم.
کمی پیاده رفته بودیم که شخصی جلو آمد و گفت:
-عمود اول؟
+نعم
-کم نفرات؟
+ثمانیه نفر
-جَیّد! مِنّا!
پشت سرش به راه افتادیم و وارد کوچه فرعی شدیم
کمی جلوتر «توکتوکی» را پارک کرده بود
توکتوکی نوعی موتور سه چرخ است که یه کابین چند نفره در پشت خود دارد
به صرفه و سریع است
نفری یک دینار کرایه ما بود
همه پشت کابین نشستیم.
رفیق راننده در کنار ما نشست
ولی آنقدر کابین سنگین شد که وقتی راننده حرکت کرد، چرخ جلوی موتور بلند شد!
عزرائیل را دیدم که سلامعلیکی گفت و رفت
همان لحظه چرخ جلو به زمین رسید.
تا چند لحظه همه در شوک بودیم!
رفیق راننده بدون اینکه چیزی بگوید پیاده شد و کنار راننده نشست.
«توکتوکی» راه افتاد
تعادلش بهتر شده بود.
ولی خب هنوز هم کمی خطر داشت...
*
بعد از چند دقیقه «ترک نشینی» به عمود۱ رسیدیم
همگی پیاده شدیم.
۸ دینار به راننده دادیم و به سمت عمود۱ قدم برداشتیم
اینجا شروع مسیر عاشقیست
به اطراف نگاه کردم
یک ورزشگاه که در چند متری ما بود و یک مسیری که انتهایش پیدا نیست...
بچهها زیر عمود یک جمع شدند و یک عکس یادگاری گرفتیم...
اولین قدم را که گذاشتم شور عجیبی در من افتاد
شوری که هر سال در عمود اول مشایه در دلم میوفتد
انگیزهای که در دلم میگوید با تمام مسیر را بروم و چشمم پنجه در پرچم «اباعبدالله» بیاندازد
چشمانم را بستم
«مای بارد» ، «شای عراقی» ، «هلهبیکم» ، «تفضل زایر» کلماتی بود که در آن لحظه به گوشم میرسید و از آن کلمات جادویی لذت میبردم...
*
حوالی عمود ۲۰۰ بود که بچهها کمی خسته به نظر میرسیدند
قرار بر استراحت شد.
رفتم تا جایی برای استراحت پیدا کنم
در کوچه پس کوچههای آنجا مکانی یافتم چون بهشت!
یک «مضیف» که بعد از چند پله به آن رسیدم
بسیار خلوت
با تشک های آماده
و کولری کمی از هوای جنت را برایمان به ارمغان آوردهبود...
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
#ویراستی
خواستم در این بین یادآوری کنم که تقصیر منه ایرانیه که ارمنستان و آذربایجان میان به من دهنکجی میکنن و میرن با ترامپ قرارداد #زنگزور رو میبندن🥲
مشکل از ما بودا!
یوقت به علیاف برنخوره!
پ.ن:حیف که الان این شرایط اجازه نمیده.
وگرنه رئیسجمهورمون قطع بر یقین این حرف رو میزد!
#پرشکیان #ساده_لوح #ایران
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
هدایت شده از اصلاحات نیوز
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 مرحوم هاشمی رفسنجانی: به نام انقلابیگری به سمت ارتجاع و تعصب جاهلی نرویم
_
اصلاحات نیوز
✅ @Eslahatnews
🔗 Eslahatnews.com
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
اون که میگفت دنیای فردا دنیای گفتمانهاست نه دنیای موشکها رو از قبر بکشید بیرون این صحنه هارو بهش
#سفرنامه_اربعین
#قسمت_هفت
مضیفی که وارد آن شده بودیم جای جالبی بود
گویا مضیف مخصوص خود عراقیها بود،
چون تنها ایرانیان موکب ما شش نفر بودیم
دو نفر از بچه ها از ما جدا شده بودند و خودشان مسیر را رفته بودند...
گوشه موکب یک قلیان که عراقیها به آن «نَرکیله» میگویند، گذاشته بودند و صدای قلقل آن گوش فلک را کر کرده بود...
جلوی کولر نشستیم که بو و دود «نرکیله» سمتمان نیاید...
چند دقیقهای از استقرارمان نگذشته بود که یکی از خدام عراقی در حالی که لولهٔ قلیان در دستش بود گفت:
-تفضل نرکیله!
دستانم را به نشانه نپذیرفتن بالا بردم:
+شکرا حبیبی!
*
بعد از یک ساعت به حمام سرکشی کردم
امکاناتش به معنای واقعی کلمه افتضاح بود!
یک شلنگ را از سقف آویزان کرده بودند
نه فضای بزرگی...
نه آویزی...
فقط یک شلنگ!
آنقدر به حمام احتیاج داشتم که چشمم را بر همه کاستیها بستم و وارد حمام شدم
به لباسهای تنم نگاه کردم
همه شوره زدهاند
تصمیم گرفتم در همان حمام لباسهارا هم بشویم. چون معلوم نیست که در ادامه فضایی برای شستشو پیدا میکنم یا نه...
بعد از یک ساعت مکافات حمام و شستن البسه و صبر برای خشک شدن آنان در آفتاب، به مضیف برگشتم...
بچهها خیلی آرام خوابیده بودند و استراحت میکردند.
بر تشک خود دراز کشیدم.
به خواب فکر میکردم، ولاغیر!...
*
حوالی غروب بود که با بچهها از مضیف بیرون زدیم و دوباره وارد «طریق» شدیم...
مسیر اصلا خستهکننده نبود
کودکانی که پابهپای والدینشان راه میرفتند برایم یک انگیزهٔ دوباره بود.
برخیشان انصافا خوردنی بودند و سخت میشد در برابر بوسیدن آنان مقاومت کرد.
شربتهای مختلف، آب خنک، غذاهای ایرانی و عراقی، موکبهای خدماتی و...
همه برای این بود که زائر خم به ابرویش نیاید...
به هزار و چهارصد سال پیش رفتم.
جایی که رقیهٔ سهساله قدم به قدم با عمه میرود.با پای برهنه و یقینا پر از آبله...
منی که از خدا ۲۰ سال عمر گرفتم و با تجهیزات آمدهام پایم به اندازههای بزرگ تاول میزند و میترکد...
بمیرم برایت خانم جان!
ایکاش این جماعت آنروز ها بودند و از شما به نحوه احسن پذیرایی میکردند...
امان از پذیرایی!
زینب و دروازهٔ ساعت شام...
اوج مصیبت آنجا بود که روضهخوان میگفت دقیقا «سهاذان» است که زینب در کوچه و بازار حیران است...
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z