#سفرنامه_اربعین
#قسمت_شش
از خواب میپرم
نمیدانم چه خوابی دیدم،
ولی فهمیدم بیدار شدنم بخاطر آن خواب بود
گرچه به موقع کابوس دیدم
چون چند ساعتی از اذان صبح گذشته و وقت نماز است
از جا برمیخیزم و به سمت وضوخانه میروم...
*
بعد از نماز همگی بار و بندیل بسته و عازم مشایه شدیم
فرمانده همه چیز را بررسی کرد و وقتی خیالش راحت شد حرکت کرد
پشت سرش به راه افتادیم...
من زیارت نکرده بودم
یعنی نمیخواستم زیارت بکنم...
باور من این است که در این ایام نباید زیاد در اماکن زیارتی ماند و درست این است که سریع جای خود را به دیگران بدهیم
هدف این است که این مسیر شلوغ باشد،
ما سیاهیلشکریم!
به سمت کوچههای حرم باباعلی راه افتادیم
فقط میخواستم از دور گنبد را ببینم و سلامی به بابا بدم
بعد از گذر چند کوچه فرمانده ایستاد و ورودی ایست بازرسی خیابان اشاره کرد:
-از این کوچه حرم پیداست
رو به من کرد و گفت:
-اگه میخوای وداع کنی برو
به سمت ایست حرکت کردم
چند قدمی برداشته بودم که باریکه طلایی گنبد بابا چشمم را نوازش کرد...
از میان ساختمانها و سایهبانها میشد گنبد را دید
بیاراده چشمانم پر از اشک شد، جلوی رود چشمم را گرفتم و با پلکهایم سدی ساختم تا سرازیر نشود
گرچه دلم میخواست ساعتها جلوی ورودی حرم بشینم و بگویم
«کفن کنید مرا رو به قبلهٔ حرمش...
نجف چه جای قشنگی برای تدفین است...»
در صحن باباعلی مشغول مناجات با «حاج منصور» بودم که صدای فرمانده مرا به خود آورد:
-بریم؟
بدون اینکه به سمتش برگردم تا اشکهایم را نبیند گفتم:
+بریم...
*
در امتداد خیابان منتهی به حرم شروع به «مشایه» کردیم
گرچه تا «مشایه» خیلی راه مانده بود
قرار شد «توکتوکی» کرایه کنیم تا سریع تر به عمود۱ برسیم.
کمی پیاده رفته بودیم که شخصی جلو آمد و گفت:
-عمود اول؟
+نعم
-کم نفرات؟
+ثمانیه نفر
-جَیّد! مِنّا!
پشت سرش به راه افتادیم و وارد کوچه فرعی شدیم
کمی جلوتر «توکتوکی» را پارک کرده بود
توکتوکی نوعی موتور سه چرخ است که یه کابین چند نفره در پشت خود دارد
به صرفه و سریع است
نفری یک دینار کرایه ما بود
همه پشت کابین نشستیم.
رفیق راننده در کنار ما نشست
ولی آنقدر کابین سنگین شد که وقتی راننده حرکت کرد، چرخ جلوی موتور بلند شد!
عزرائیل را دیدم که سلامعلیکی گفت و رفت
همان لحظه چرخ جلو به زمین رسید.
تا چند لحظه همه در شوک بودیم!
رفیق راننده بدون اینکه چیزی بگوید پیاده شد و کنار راننده نشست.
«توکتوکی» راه افتاد
تعادلش بهتر شده بود.
ولی خب هنوز هم کمی خطر داشت...
*
بعد از چند دقیقه «ترک نشینی» به عمود۱ رسیدیم
همگی پیاده شدیم.
۸ دینار به راننده دادیم و به سمت عمود۱ قدم برداشتیم
اینجا شروع مسیر عاشقیست
به اطراف نگاه کردم
یک ورزشگاه که در چند متری ما بود و یک مسیری که انتهایش پیدا نیست...
بچهها زیر عمود یک جمع شدند و یک عکس یادگاری گرفتیم...
اولین قدم را که گذاشتم شور عجیبی در من افتاد
شوری که هر سال در عمود اول مشایه در دلم میوفتد
انگیزهای که در دلم میگوید با تمام مسیر را بروم و چشمم پنجه در پرچم «اباعبدالله» بیاندازد
چشمانم را بستم
«مای بارد» ، «شای عراقی» ، «هلهبیکم» ، «تفضل زایر» کلماتی بود که در آن لحظه به گوشم میرسید و از آن کلمات جادویی لذت میبردم...
*
حوالی عمود ۲۰۰ بود که بچهها کمی خسته به نظر میرسیدند
قرار بر استراحت شد.
رفتم تا جایی برای استراحت پیدا کنم
در کوچه پس کوچههای آنجا مکانی یافتم چون بهشت!
یک «مضیف» که بعد از چند پله به آن رسیدم
بسیار خلوت
با تشک های آماده
و کولری کمی از هوای جنت را برایمان به ارمغان آوردهبود...
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
#ویراستی
خواستم در این بین یادآوری کنم که تقصیر منه ایرانیه که ارمنستان و آذربایجان میان به من دهنکجی میکنن و میرن با ترامپ قرارداد #زنگزور رو میبندن🥲
مشکل از ما بودا!
یوقت به علیاف برنخوره!
پ.ن:حیف که الان این شرایط اجازه نمیده.
وگرنه رئیسجمهورمون قطع بر یقین این حرف رو میزد!
#پرشکیان #ساده_لوح #ایران
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
هدایت شده از اصلاحات نیوز
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 مرحوم هاشمی رفسنجانی: به نام انقلابیگری به سمت ارتجاع و تعصب جاهلی نرویم
_
اصلاحات نیوز
✅ @Eslahatnews
🔗 Eslahatnews.com
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
اون که میگفت دنیای فردا دنیای گفتمانهاست نه دنیای موشکها رو از قبر بکشید بیرون این صحنه هارو بهش
#سفرنامه_اربعین
#قسمت_هفت
مضیفی که وارد آن شده بودیم جای جالبی بود
گویا مضیف مخصوص خود عراقیها بود،
چون تنها ایرانیان موکب ما شش نفر بودیم
دو نفر از بچه ها از ما جدا شده بودند و خودشان مسیر را رفته بودند...
گوشه موکب یک قلیان که عراقیها به آن «نَرکیله» میگویند، گذاشته بودند و صدای قلقل آن گوش فلک را کر کرده بود...
جلوی کولر نشستیم که بو و دود «نرکیله» سمتمان نیاید...
چند دقیقهای از استقرارمان نگذشته بود که یکی از خدام عراقی در حالی که لولهٔ قلیان در دستش بود گفت:
-تفضل نرکیله!
دستانم را به نشانه نپذیرفتن بالا بردم:
+شکرا حبیبی!
*
بعد از یک ساعت به حمام سرکشی کردم
امکاناتش به معنای واقعی کلمه افتضاح بود!
یک شلنگ را از سقف آویزان کرده بودند
نه فضای بزرگی...
نه آویزی...
فقط یک شلنگ!
آنقدر به حمام احتیاج داشتم که چشمم را بر همه کاستیها بستم و وارد حمام شدم
به لباسهای تنم نگاه کردم
همه شوره زدهاند
تصمیم گرفتم در همان حمام لباسهارا هم بشویم. چون معلوم نیست که در ادامه فضایی برای شستشو پیدا میکنم یا نه...
بعد از یک ساعت مکافات حمام و شستن البسه و صبر برای خشک شدن آنان در آفتاب، به مضیف برگشتم...
بچهها خیلی آرام خوابیده بودند و استراحت میکردند.
بر تشک خود دراز کشیدم.
به خواب فکر میکردم، ولاغیر!...
*
حوالی غروب بود که با بچهها از مضیف بیرون زدیم و دوباره وارد «طریق» شدیم...
مسیر اصلا خستهکننده نبود
کودکانی که پابهپای والدینشان راه میرفتند برایم یک انگیزهٔ دوباره بود.
برخیشان انصافا خوردنی بودند و سخت میشد در برابر بوسیدن آنان مقاومت کرد.
شربتهای مختلف، آب خنک، غذاهای ایرانی و عراقی، موکبهای خدماتی و...
همه برای این بود که زائر خم به ابرویش نیاید...
به هزار و چهارصد سال پیش رفتم.
جایی که رقیهٔ سهساله قدم به قدم با عمه میرود.با پای برهنه و یقینا پر از آبله...
منی که از خدا ۲۰ سال عمر گرفتم و با تجهیزات آمدهام پایم به اندازههای بزرگ تاول میزند و میترکد...
بمیرم برایت خانم جان!
ایکاش این جماعت آنروز ها بودند و از شما به نحوه احسن پذیرایی میکردند...
امان از پذیرایی!
زینب و دروازهٔ ساعت شام...
اوج مصیبت آنجا بود که روضهخوان میگفت دقیقا «سهاذان» است که زینب در کوچه و بازار حیران است...
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
#سفرنامه_اربعین #قسمت_هفت مضیفی که وارد آن شده بودیم جای جالبی بود گویا مضیف مخصوص خود عراقیها بو
رفقا شرمنده این قسمت طول کشید...
درگیر یه قضایایی شدم که حالا در ادامه خاطراتم براتون مینویسم ان شاءالله
هدایت شده از اصلاحات نیوز
📢 وزیر ارتباطات: به عنوان وزیر ارتباطات، از کیفیت اینترنت ناراضی هستم
◀️ اگر جنگ ۱۲ روزه اتفاق نمیافتاد دسترسی به پلتفرمهای محبوب و پرکاربر اتفاق میافتاد.
_
اصلاحات نیوز
✅ @Eslahatnews
🔗 Eslahatnews.com
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
📢 وزیر ارتباطات: به عنوان وزیر ارتباطات، از کیفیت اینترنت ناراضی هستم ◀️ اگر جنگ ۱۲ روزه اتفاق نمی
اگه راضی بودی که باید به عقلت شک میکردیم خب جناب وزیر😂
+حالا برنامتون برای بهبودش چیه؟
-همه بیان وسط فکرامونو بریزیم رو هم مشکل اینترنت رو حل کنیم!
(صدای دست زدن حضار)👏
#سفرنامه_اربعین
#قسمت_هشت
هر صد متر قرار میگذاشتیم تا همه جمع شوند و سپس ادامه بدهیم.
تا وقتی همه نمیآمدند حرکت نمیکردیم
بعد از گذشت ۳۰۰عمود تصمیم بر استراحت و اتراق گرفتیم...
عمود ۵۰۶ بودیم که یک موکب نظرمان را جلب کرد.
فراتر از یک موکب!
نمای موکب یک فضای بسیار زیبا بود
دو شمشیر دو سر غولپیکر که نماد ذوالفقار بود، بصورت ضربدری روی هم آمده بودند و سر در ورودی را مزین کرده بودند...
وارد موکب شدیم
عجب جلالی!
فضای محوطه محشر بود!
یک محوطه با چمن های مصنوعی سبز رنگ به پهنای بیست-سی قدم، با دو ردیف سالن برای استراحت
هر ردیف چهارده اتاق(به نیت و مزین به نام چهارده معصوم) بود که جمعا میشد بیستوهشت سالن.
سر در هر سالن یک لوستر سلطنتی سنگین، با کریستالهای بسیار و زیبا آویزان بود که با وزش باد و برخورد کریستالها به یکدیگر صدای دلنشینی در موکب طنینانداز میشد.
بین هر پنج تا سالن هم یک سالن به عنوان سرویس بهداشتی قرار داشت
فضای موکب بسیار تمیز بود
بچهها همه با دهن های باز فضای موکب را نگاه میکردند
آنقدر زیبا و تمیز بود که شک کردیم، نکند اینجا هتل است و ما باید هزینه بپردازیم؟!
*
وارد ردیف سمت راست شدیم و سالن «علیبنالحسین» را انتخاب کردیم
تازه اصل ماجرا اینجا بود!
افرادی که تا الان تعجب نکرده بودند با دیدن سالن چشمانشان گرد شد!
داخل سالن وصفناپذیر بود!
هر سالن نزدیک به سی تخت داشت
تختها بشدت تمیز و مرتب بودند!
پانزده تخت یک طرف سالن و پانزده تخت در ردیف مقابل
به یکدیگر نگاه کردیم
چشمان بچهها برق میزد
فضا بسیار عالی و خوب بود
ملافههای سفید و رو بالشتیهای نو همه خبر از آن میداد که هر روز به اینجا رسیدگی میکنند و سرویسدهیشان محشر است!
غیر از ما چند نفری داخل موکب خوابیده بودند
ولی آنقدر تخت خالی وجود داشت که انتخاب برایمان سخت بود...
هر نفر کیفش را بر یک تخت گذاشت و همگی آماده خواب شدند...
*
دستانم را محکم تکان دادم تا باقی مانده آب از دستانم بریزد...
با یک دستمال مشغول خشک کردن صورت و دستم شدم.
آرام درب سالن را باز کردم و وارد شدم
موکت نرم زیرپایم حس خوبی داد
در را پشت سرم بستم و به سمت تخت رفتم
بوی وسایل «نو» در مشامم پیچید و خداروشکر کردم که چنین مکانی را پیش پایمان گذاشت...
مشغول کار با موبایل بودم که یک بحث توجهام را جلب کرد.
یک پیرمرد ایرانی با یک جوان بحث میکرد و عصبانی بود
پیرمرد کیفش را محکم بر تخت پیشرویش میکوبید و حرفهایی میزد.
جوان هم سعی داشت با پیرمرد حرف بزند، اما ناکام بود.
هندزفریام را از گوشم درآوردم
فرمانده با لحنی آرام گفت:
-فکر کنم نتونن با هم حرف بزنن. تو عربی بلدی، برو باهاش حرف بزن ببین چشونه؟
اطاعت کردم و از تخت پایین آمدم.
حالا دو خادم عرب هم به جمع آندو نفر اضافه شده بودند.
حالا سه نفر بودند که حرف پیرمرد را نمیفهمیدند.
سلامی کردم و وارد جمعشان شدم
به پیرمرد عصبانی رو کردم:
+حاجآقا مشکلت چیه؟ کمکی از دست من برمیاد؟
-بابا من هر چی میگم این بیشعور حرف منو نمیفهمه!
+طبیعیه خب! ایشون عربه، شما ایرانی! ایشونم هر چی میگه شما نمیفهمی!
گویا شوخی من باعث آرام کردن پیرمرد نشده بود و تاثیر بالعکس داشت:
-به قرآن قسم بره تو مخم یدونه میزنم تو گوشش! به اینا حالی کن من اول رسیدم به این تخته! حالا این بچه اومده اینجا رو تخت من خوابیده!
+خیلخب حالا حاجآقا!
مرد جوان دائم به من گوشزد میکرد که مشکل اعصاب و روان دارد و هر لحظه امکان دارد پیرمرد را زیر باد کتک بگیرد!
رو به خادم به عربی گفتم:
+میگه این تخت مال ایشونه، چون ایشون زودتر رسیده اینجا
جوان عرب حرفم را قطع کرد:
-برادر! ایشون اشتباه اومده اینجا، این تخت یک روز کامله که مال منه، ایناهاش! اینم کلید صندوق تختم!
کلید را دستش دیدم و چک کردم
راست میگفت.
تخت مال جوان عرب بود.
خادم گفت:
-ما سعی داریم به این پیرمرد اینو بگیم، ولی این پیرمرد همش داد و بیداد میکنه!
کمی فکر کردم.
به پیرمرد گفتم:
+حاجی حالا این تختو میخوای چیکار؟
-میخوام بخوابم دیگه!
+خب برات فرقی میکنه کجا بخوابی؟ اگه یه تخت دیگه بهت بدم قبول میکنی؟
-بابا من فقط میخوام بخوابم! همین!!
راه حل را پیدا کردم و به خادم گفتم:
+این سالن که پر شده، تو بقیه سالنا چندتا تخت خالی دارید؟
-تا دلت بخواد! چندتا تخت میخوای مگه؟
+همون یدونه کافیه. درد این پیرمرد فقط اینه که بخوابه. ببرید یه تخت دیگه بهش بدید که مشکل حل بشه...
خدام بسیار تشکر کردند و پیرمرد پرحاشیه رو از سالن بیرون بردند. جوان عرب هم بیرون رفت تا آبی به صورت بزند...
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z