#ویراستی
خواستم در این بین یادآوری کنم که تقصیر منه ایرانیه که ارمنستان و آذربایجان میان به من دهنکجی میکنن و میرن با ترامپ قرارداد #زنگزور رو میبندن🥲
مشکل از ما بودا!
یوقت به علیاف برنخوره!
پ.ن:حیف که الان این شرایط اجازه نمیده.
وگرنه رئیسجمهورمون قطع بر یقین این حرف رو میزد!
#پرشکیان #ساده_لوح #ایران
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
هدایت شده از اصلاحات نیوز
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 مرحوم هاشمی رفسنجانی: به نام انقلابیگری به سمت ارتجاع و تعصب جاهلی نرویم
_
اصلاحات نیوز
✅ @Eslahatnews
🔗 Eslahatnews.com
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
اون که میگفت دنیای فردا دنیای گفتمانهاست نه دنیای موشکها رو از قبر بکشید بیرون این صحنه هارو بهش
#سفرنامه_اربعین
#قسمت_هفت
مضیفی که وارد آن شده بودیم جای جالبی بود
گویا مضیف مخصوص خود عراقیها بود،
چون تنها ایرانیان موکب ما شش نفر بودیم
دو نفر از بچه ها از ما جدا شده بودند و خودشان مسیر را رفته بودند...
گوشه موکب یک قلیان که عراقیها به آن «نَرکیله» میگویند، گذاشته بودند و صدای قلقل آن گوش فلک را کر کرده بود...
جلوی کولر نشستیم که بو و دود «نرکیله» سمتمان نیاید...
چند دقیقهای از استقرارمان نگذشته بود که یکی از خدام عراقی در حالی که لولهٔ قلیان در دستش بود گفت:
-تفضل نرکیله!
دستانم را به نشانه نپذیرفتن بالا بردم:
+شکرا حبیبی!
*
بعد از یک ساعت به حمام سرکشی کردم
امکاناتش به معنای واقعی کلمه افتضاح بود!
یک شلنگ را از سقف آویزان کرده بودند
نه فضای بزرگی...
نه آویزی...
فقط یک شلنگ!
آنقدر به حمام احتیاج داشتم که چشمم را بر همه کاستیها بستم و وارد حمام شدم
به لباسهای تنم نگاه کردم
همه شوره زدهاند
تصمیم گرفتم در همان حمام لباسهارا هم بشویم. چون معلوم نیست که در ادامه فضایی برای شستشو پیدا میکنم یا نه...
بعد از یک ساعت مکافات حمام و شستن البسه و صبر برای خشک شدن آنان در آفتاب، به مضیف برگشتم...
بچهها خیلی آرام خوابیده بودند و استراحت میکردند.
بر تشک خود دراز کشیدم.
به خواب فکر میکردم، ولاغیر!...
*
حوالی غروب بود که با بچهها از مضیف بیرون زدیم و دوباره وارد «طریق» شدیم...
مسیر اصلا خستهکننده نبود
کودکانی که پابهپای والدینشان راه میرفتند برایم یک انگیزهٔ دوباره بود.
برخیشان انصافا خوردنی بودند و سخت میشد در برابر بوسیدن آنان مقاومت کرد.
شربتهای مختلف، آب خنک، غذاهای ایرانی و عراقی، موکبهای خدماتی و...
همه برای این بود که زائر خم به ابرویش نیاید...
به هزار و چهارصد سال پیش رفتم.
جایی که رقیهٔ سهساله قدم به قدم با عمه میرود.با پای برهنه و یقینا پر از آبله...
منی که از خدا ۲۰ سال عمر گرفتم و با تجهیزات آمدهام پایم به اندازههای بزرگ تاول میزند و میترکد...
بمیرم برایت خانم جان!
ایکاش این جماعت آنروز ها بودند و از شما به نحوه احسن پذیرایی میکردند...
امان از پذیرایی!
زینب و دروازهٔ ساعت شام...
اوج مصیبت آنجا بود که روضهخوان میگفت دقیقا «سهاذان» است که زینب در کوچه و بازار حیران است...
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
#سفرنامه_اربعین #قسمت_هفت مضیفی که وارد آن شده بودیم جای جالبی بود گویا مضیف مخصوص خود عراقیها بو
رفقا شرمنده این قسمت طول کشید...
درگیر یه قضایایی شدم که حالا در ادامه خاطراتم براتون مینویسم ان شاءالله
هدایت شده از اصلاحات نیوز
📢 وزیر ارتباطات: به عنوان وزیر ارتباطات، از کیفیت اینترنت ناراضی هستم
◀️ اگر جنگ ۱۲ روزه اتفاق نمیافتاد دسترسی به پلتفرمهای محبوب و پرکاربر اتفاق میافتاد.
_
اصلاحات نیوز
✅ @Eslahatnews
🔗 Eslahatnews.com
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
📢 وزیر ارتباطات: به عنوان وزیر ارتباطات، از کیفیت اینترنت ناراضی هستم ◀️ اگر جنگ ۱۲ روزه اتفاق نمی
اگه راضی بودی که باید به عقلت شک میکردیم خب جناب وزیر😂
+حالا برنامتون برای بهبودش چیه؟
-همه بیان وسط فکرامونو بریزیم رو هم مشکل اینترنت رو حل کنیم!
(صدای دست زدن حضار)👏
#سفرنامه_اربعین
#قسمت_هشت
هر صد متر قرار میگذاشتیم تا همه جمع شوند و سپس ادامه بدهیم.
تا وقتی همه نمیآمدند حرکت نمیکردیم
بعد از گذشت ۳۰۰عمود تصمیم بر استراحت و اتراق گرفتیم...
عمود ۵۰۶ بودیم که یک موکب نظرمان را جلب کرد.
فراتر از یک موکب!
نمای موکب یک فضای بسیار زیبا بود
دو شمشیر دو سر غولپیکر که نماد ذوالفقار بود، بصورت ضربدری روی هم آمده بودند و سر در ورودی را مزین کرده بودند...
وارد موکب شدیم
عجب جلالی!
فضای محوطه محشر بود!
یک محوطه با چمن های مصنوعی سبز رنگ به پهنای بیست-سی قدم، با دو ردیف سالن برای استراحت
هر ردیف چهارده اتاق(به نیت و مزین به نام چهارده معصوم) بود که جمعا میشد بیستوهشت سالن.
سر در هر سالن یک لوستر سلطنتی سنگین، با کریستالهای بسیار و زیبا آویزان بود که با وزش باد و برخورد کریستالها به یکدیگر صدای دلنشینی در موکب طنینانداز میشد.
بین هر پنج تا سالن هم یک سالن به عنوان سرویس بهداشتی قرار داشت
فضای موکب بسیار تمیز بود
بچهها همه با دهن های باز فضای موکب را نگاه میکردند
آنقدر زیبا و تمیز بود که شک کردیم، نکند اینجا هتل است و ما باید هزینه بپردازیم؟!
*
وارد ردیف سمت راست شدیم و سالن «علیبنالحسین» را انتخاب کردیم
تازه اصل ماجرا اینجا بود!
افرادی که تا الان تعجب نکرده بودند با دیدن سالن چشمانشان گرد شد!
داخل سالن وصفناپذیر بود!
هر سالن نزدیک به سی تخت داشت
تختها بشدت تمیز و مرتب بودند!
پانزده تخت یک طرف سالن و پانزده تخت در ردیف مقابل
به یکدیگر نگاه کردیم
چشمان بچهها برق میزد
فضا بسیار عالی و خوب بود
ملافههای سفید و رو بالشتیهای نو همه خبر از آن میداد که هر روز به اینجا رسیدگی میکنند و سرویسدهیشان محشر است!
غیر از ما چند نفری داخل موکب خوابیده بودند
ولی آنقدر تخت خالی وجود داشت که انتخاب برایمان سخت بود...
هر نفر کیفش را بر یک تخت گذاشت و همگی آماده خواب شدند...
*
دستانم را محکم تکان دادم تا باقی مانده آب از دستانم بریزد...
با یک دستمال مشغول خشک کردن صورت و دستم شدم.
آرام درب سالن را باز کردم و وارد شدم
موکت نرم زیرپایم حس خوبی داد
در را پشت سرم بستم و به سمت تخت رفتم
بوی وسایل «نو» در مشامم پیچید و خداروشکر کردم که چنین مکانی را پیش پایمان گذاشت...
مشغول کار با موبایل بودم که یک بحث توجهام را جلب کرد.
یک پیرمرد ایرانی با یک جوان بحث میکرد و عصبانی بود
پیرمرد کیفش را محکم بر تخت پیشرویش میکوبید و حرفهایی میزد.
جوان هم سعی داشت با پیرمرد حرف بزند، اما ناکام بود.
هندزفریام را از گوشم درآوردم
فرمانده با لحنی آرام گفت:
-فکر کنم نتونن با هم حرف بزنن. تو عربی بلدی، برو باهاش حرف بزن ببین چشونه؟
اطاعت کردم و از تخت پایین آمدم.
حالا دو خادم عرب هم به جمع آندو نفر اضافه شده بودند.
حالا سه نفر بودند که حرف پیرمرد را نمیفهمیدند.
سلامی کردم و وارد جمعشان شدم
به پیرمرد عصبانی رو کردم:
+حاجآقا مشکلت چیه؟ کمکی از دست من برمیاد؟
-بابا من هر چی میگم این بیشعور حرف منو نمیفهمه!
+طبیعیه خب! ایشون عربه، شما ایرانی! ایشونم هر چی میگه شما نمیفهمی!
گویا شوخی من باعث آرام کردن پیرمرد نشده بود و تاثیر بالعکس داشت:
-به قرآن قسم بره تو مخم یدونه میزنم تو گوشش! به اینا حالی کن من اول رسیدم به این تخته! حالا این بچه اومده اینجا رو تخت من خوابیده!
+خیلخب حالا حاجآقا!
مرد جوان دائم به من گوشزد میکرد که مشکل اعصاب و روان دارد و هر لحظه امکان دارد پیرمرد را زیر باد کتک بگیرد!
رو به خادم به عربی گفتم:
+میگه این تخت مال ایشونه، چون ایشون زودتر رسیده اینجا
جوان عرب حرفم را قطع کرد:
-برادر! ایشون اشتباه اومده اینجا، این تخت یک روز کامله که مال منه، ایناهاش! اینم کلید صندوق تختم!
کلید را دستش دیدم و چک کردم
راست میگفت.
تخت مال جوان عرب بود.
خادم گفت:
-ما سعی داریم به این پیرمرد اینو بگیم، ولی این پیرمرد همش داد و بیداد میکنه!
کمی فکر کردم.
به پیرمرد گفتم:
+حاجی حالا این تختو میخوای چیکار؟
-میخوام بخوابم دیگه!
+خب برات فرقی میکنه کجا بخوابی؟ اگه یه تخت دیگه بهت بدم قبول میکنی؟
-بابا من فقط میخوام بخوابم! همین!!
راه حل را پیدا کردم و به خادم گفتم:
+این سالن که پر شده، تو بقیه سالنا چندتا تخت خالی دارید؟
-تا دلت بخواد! چندتا تخت میخوای مگه؟
+همون یدونه کافیه. درد این پیرمرد فقط اینه که بخوابه. ببرید یه تخت دیگه بهش بدید که مشکل حل بشه...
خدام بسیار تشکر کردند و پیرمرد پرحاشیه رو از سالن بیرون بردند. جوان عرب هم بیرون رفت تا آبی به صورت بزند...
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
#سفرنامه_اربعین
#قسمت_نه
روی تخت خوابیده بودم که جوان از جلویم رد شد.
به عربی گفتم:
+خوبی؟
که دیدم نه!
گویا اینجا دل پری دارد!
-نه بابا این پیرمرد رفت تو مخ ما اعصابمونو بهم ریخت!
+ایبابا، اشکالی نداره. همه چی به خیر گذشت
پسر به سمتم آمد و روی تختم نشست...
-از کجا اومدی؟
+ایران
-بهبه! ایرانیها نور چشم ما و خوار چشم یهود هستن. واقعا برام باعث افتخاره که شمارو ملاقات میکنم
دستش را به سمتم دراز کرد
من که از ایرانیها در جنگ بشدت احساس غرور میکردم محکم دستش رو فشار دادم:
+بزرگوارید!
-واقعا محشر به پا کردید! من از بصره میدیدم که موشکهای ایرانی از بالای سرم رد میشن و به سمت اسرائیل میرن. انصافا لذت بردم! خدا شمارو برای اسلام حفظ کنه!
+جدی همه موشکارو دیدی؟
-آره داداش! خیلی به وجد اومدیم!
+گفتی اهل بصرهای؟
-اوهوم! از بصره تا اینجا پیاده اومدم!
چشمانم گرد شد:
+از بصره؟!؟!
-بله! نزدیک به ۲۵ روزه که دارم پیاده میام!
تا چند لحظه هاج و واج پسر عرب را نگاه کردم
برایم باور نکردنی بود
از بصره کیلومترها و چندین برابر نجف تا کربلا، مسافت وجود دارد!
اما این جوان همه را با پای پیاده طی کرده بود!
در دلم تحسینش کردم و گفتم:
+بابا انصافا کارت درسته رفیق!
-نفرمایید. ما هر چی باشیم به پای شما ایرانیها نمیرسیم!...
***
ساعتها با «حسین» صحبت کردم و فقط لذت بردم
در بین صحبت بچهها به ما اضافه میشدند و مشغول گپ زدن با او میشدند
گهگاهی یکی از دوستان که عربی لحجه عراقی بلد بود در فهم صحبتهای حسین کمک میکرد و با او همصحبت میشد
بسیار گفتیم و خندیدیم و با یکدیگر رفیق شدیم
حسین تکواندوکار قهاری بود و به کشورهای مختلف سفر کرده بود.
در یکی از مسابقات چشمش را از دست داده بود. کارش طراحی و گرافیستی بود.
انصافا نمونه کارهایش زیبا بود و از دیدنشان لذت بردم
او یک برچسب داد که بر پشت قاب موبایلم بچسبانم.
نقش تمثال امیرالمومنین و یک شیر بر برچسب نقش بسته بود.
طراحی خودش بود و آنرا به من هدیه داد.
من هم یک سربند منقش به جمله:
«من معلم نسل ظهورم» به او هدیه دادم
بسیار خوشحال شد و گفت نمیتواند آنرا قبول کند. ولی با اصرار من آنرا پذیرفت.
یکی دیگر از بچهها هم به او یک دفترچه و یک قلم ایرانی هدیه داد...
به نشانه تشکر برایمان یک طراحی زیبا بر روی کاغذ همان دفترچه انجام داد و آنرا بهمان به عنوان یادگاری اهدا کرد...
بعد از خوش و بش کردن با حسین تصمیم گرفتم کمی استراحت کنم
ولی ساعت ۳:۰۰صبح بود.
یقین داشتم اگر میخوابیدم نماز صبحم از دست میرفت
پس کمی بیدار ماندم تا بتوانم نماز را بخوانم و سپس استراحت کنم...
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
📮پیام جدید:
https://eitaa.com/EILIA_Z/914
قلمت حرف نداره😍
راستی چیشد کانال ناشناس؟
دیگه نمیزنی؟
__
خوشحالم که خوشتون اومده😊
چرا تو فکرم هست بزنم...
منتهی یکم درگیرم
دنبال یه ادمین میگردم که سرش خلوت باشه...