#رمان انتقام
پارت 6
*
با دقت به حرفاش گوش دادم اونم پشت هم داشت حرف میزد که بلاخره صدام در اومد
+د آخه من این کارو انجام نمیدم یه فکر دیه بکن
-مردک اگه خودت راه حلی داری بگو تا انجام بدیم همینم اگه نفهمه خیلیه
+پوففففف خودت میفهمی چی میگی مگه من بازیگرم
-ببین مگه تو نمیخوای بفهمی چه نقشه ای برات دارن
+خو آرهه
-پس انجامش بدهه
+لعنت بهت
-مرسی منم دوست دارم
و زات تلفنو قطع کرد تو فکر فرو رفتم خوب درسته که میخوام نقشه که تو کله پریه رو بفهمم اما این راهش نیس مجبورم انجامش بدم
به فاطمه گفتم به پری بگه بیاد اینجا
خودم از اتاق رفتم بیرون تا بیاد یکم هوا بخورم سردرد بدی گرفته بودم
یکم که حالم بهتر شد داشتم برمیگشتم که دیدم یکی پشته درهه هعی دارهه در میزنه گفتم
+آدم وقتی یکبار در میزنه جواب نمیگیره دوباره در نمیزنه نه؟
ترسیده برگشت سمتم که منو دید
-ببخشید
+دنبالم بیا
اونم بدون حرفی دنبالم اومد
*
به قلم نون
کپی ممنوع پیگرد قانونی دارهه
#رمان انتقام
پارت 7
*
به اتاق مطالعه رفتم پشت سرم اومد و درو بست
روی یکی از مبلا نشست که گفتم
+من اجازه دادم بشینی که نشستی؟
با حرص نگام کرد و بلند شد و همونجوری نگام کرد
+هه انگار تو یه چیزاییو نمیدونی خودم باید بهت یاد بدم اول اینکه تا اربابت اجازه نداده کاری نمیکنی دوم نباید مثل بز به من نگا کنی کسی حق ندارهه نگام کنه خرفهم شد
دستش مشت شد و سرش و انداخت پایین
+چشمتو نشنیدم
چشماشو بست و با صدایی که به زور شنیده میشد گفت
-چشم
+نشنیدم صداتو دوباره بگو
-چشم ارباب
+هومم خوبه حالا بگو ببینم چندسالته
-22 سالمه
+اووو هنوز بچه ایی پس
یهو عصبی شد و گفت
-فعک نکنم با 22 سال سن بچه حساب بشه تو پیرمردی که همه رو بچه میبینی
ابروهامو بالا دادم دست زدم با تمسخر گفتم
+آهاا اما فعک کردم کنیزا جز بله چشم آقا چیزهه دیگه نمیتونن بگن نه
انگار تازه به خودش اومد که دوبارهه سرشو انداخت پایین
+تا همین پیرمرد کار دستت نداده برو بیرون
ترسیده از اتاق رفت بیرون
*
به قلم نون
کپی ممنوع پیگرد قانونی دارهه
#رمان انتقام
پارت 8
*
از زبون دیارا:
رفتم بیرون
نفسم بند اومدهه بود
د آخه دخترهه خنگ دو دقیقه نمیتونی جلوی زبونتو بگیری
رفتم پیش دخترا
یک هفته بعد
یک هفته گذشته و من هنوز هیچکاری نکردم
اه امشبم که نمیدونم به مناسبت چی چی چشن گرفتن
همه داشتیم آماده میشدیم
صدای آرتا رو شنیدم
+پس فهمیدی سمیه دوباره توضیح ندم
سمیه هم با چشم اربابی به سمت ما اومد
آرتا چیو توضیح دادهه چه نقشه ی تو کلشه
همه مهمونا اومدن و ما داشتیم پذیرایی کردیم
سر درد بدی داشتم رفتم آشپزخونه و قرص خوردم که یهو صدای آشنای طاها اومد
-عجب دختر امید خان با اون همه خدمه حشم شدهه کنیز اینو اون
وای بدبخت شدم این اینجا چیکار میکنه زبونم قفل شدهه بود
-چیه از دیدین پسر عموت خوشحال نشدی
پوزخند کنار لبش آزار دهنده بود
-دخترعمو دیگه کجاها کنیزی میخوام بدونم اونجاهام بیام تا بیشتر از دیدینم خوشحال شی
هرچی خواستم جوابشو بدم نمیتونستم زبونم تکون نمیخورد
-میگم آرتا میدونه تو کیی
خودشو به حالت متفکر نشون داد بعد یکم فکر گفت
*
به قلم نون
کپی ممنوع پیگرد قانونی دارهه
#رمان انتقام
پارت 9
*
-قطعا نمیدونه وگرنه الان باید برای چهلمت یه فکری میکردیم راستی به نظرت کدوم از لباس مشکیام بهم میاد تا بپوشم هاا؟
+چی میخوای ازم عوضی
-به به بلاخرهه لیدی زبون باز کردن داشتم به این نتیجه میرسیدم که خانم موشه زبونتو خوردهه چی ازت میخوام عامممم خودتو
+چییییی
-گفتم که تورو میخوام میخوام مامان بچه هام باشی زنم باشی
+هه برو به آرتا بگو اون لباس مشکی که برات زنعمو خریدهه برای تولدمم خیلی بهت میاد اونو بپوش
-هومم خوشم اومد خانم شجاع آفرین اما آرتا یه آدم بی رحمه زجر کشت میکنه تازهه فکر میکنی فقط خودت میمیری تمام دوستات عموت همه میمیرن
چشام بیشتر از این گرد نمیشد آرتا همچین آدمیه؟
-امتحانش مجانیه اما مجازاتش یکمی گرون تموم میشه حالا جوابت بیب
یکم فکر کردم لعنت بهت بهترهه فعلا بگم آرهه تا بعدا یه فکری براش کنم
+قبوله
-آفرین دختر کوچولو من رفتم توهم به مهمونا برس
با پوزخندی از آشپزخونه رفت
اینو کجای دلم بزارم
آرتا اومد
-فعک میکنم کار خدمتکارا پذیرایه نه نشستن تو آشپزخونه
سریع از جام بلند شدمو گفتم
-ببخشید سرم درد میکرد
نگاهش رنگ نگرانی گرفت
-خوبی میخوای ببرمت دکتر
*
به قلم نون
کپی ممنوع پیگرد قانونی دارهه