اولش حس میکردم نمیدید منو کلا
خیلی ریز رفتم سراغ مادرش
مظلومانه یه جوری دست و پا شکسته گفتم میشه شما یه کاری کنین؟
من روم نمیشه :)
خسته
داغون
بعد ۲ روز تو ماشین بودن و معطلی های دم مرز و خاک و گرد رو لباسا و سر و صورتت
میرسی ورودی کربلا
نوشته :
(محافظه کربلاء مقدسه)
دیگه نمیتونی چشماتو ببندی
هی جاده رو نگاه میکنی ... خونه هارو ... داربستهایی که گوشه خیابون از موکبای اربعین مونده رو ...
دائم تو دلت لحظه شماری میکنی کی میرسی به شهر ... کی گنبدو میبینی...
اولین سلام چه حسی داره ... اون مداحی سلام آقا رو پلی کنم یا پس زمینه ی حسین گفتنای علی فانی رو تا برسم به حرم ؟
وسط میدون مثل همیشه ماشین پیادت میکنه..
اینجا مثل مشهد نیست بگی میرم وسیله هامو میزارم هتل بعد میرم حرم !
فقط میری که برسی
کوچه پس کوچه های کربلا رو ...تفتیش اول ...تفتیش دوم ...
میای بیرون ..
یه نور طلایی میزنه تو چشمات!
مه پاش های بین راه فضا رو عاشقانه تر کرده
همه ی اون حرفایی که تا قبلش با خودت مرور کرده بودی رو یادت میره...
الان یه تویی و
یه گنبد آخر خیابون !
چشمت رو همون قفل میشه و تا رسیدن به بین الحرمین یه دل سیر گریه میکنی
اونم بدون اینکه بفهمی دقیقا واسه چی داره اشکات سرازیر میشه