پات میرسه بین الحرمین
یه طرف حرم امام حسینه ... یه طرف حرم عباس ؛
حالا یه ساعت باید با هزار تا بالا پایین با خودت بگی کجا برم اول
گوشی رو در میاری عکس بگیری
یه دفعه حالت دگرگون میشه
تو ذهنت یکی داد میزنه میگه
عههههه
این همون قابیه که هر کی پاش میرسید کربلا سریع عکس میگرفت استوری میکرد
یعنی واقعا الان خودم اینجام ؟
میری تو حرم
دلت میخواد ساعت ها بشینی رو همون فرش های کنار سرداب
فقط در و دیوار و رفت و آمد مردمو نگاه کنی
یه حس سبکی عمیقی تو وجودت نهادینه میشه که دلت نمیخواد پاتو از اونجا بزاری بیرون
نماز و زیارت نامه و ... رو بیخیال
اونجا فقط جون میده زانو هاتو بغل کنی و تو دلت با آقا حرف بزنی :)
یه حس عجیب دیگه هم که کربلا داره و تو سامرا و کاظمین و... حسش نکردم
اینه که انگار سر کوچه خونه خودتونه
همه چی زیادی آشناست
زیادی راحتی
زیادی خونه خودته:)
ولی با همه ی این احوالات و غم ترک کربلا و اینکه اصصصصصلا حس غربت نداری تو خاکش
اون لحظه ای که پات میرسه مرز ایران و پرچمو میبینی... انگار دوباره از نو متولد میشی :)))
از بغل امام حسین
میفتی تو بغل امام رضا :)
فقط اونایی که رفتن میفهمن چی میگم !
حرف زیاد زدم
خلاصه امشب بد دلم هواتو کرده
هوای عطر بین الحرمینت اقا جانم❤️🩹