خیلی عجیبه کنار آدما راه میری، نفس میکشی،حرف میزنی،وقت میگذرونی، ولی باز تنهایی.
یه لحظه منم دلم خواست یکی باشه برای خوشحال کردن من یه کاری کنه.
چیزی که دوست دارمو برام بیاره،
کاری که دوست دارمو انجام بده،
یه کاری که برای هیچکس انجام نداده برای من انجام بده.
من هرشب به چشمای قشنگت فکر میکنم.
خب میدونم که باید انقد فکر کنم تا بتونم خوابتو ببینم.
یه جوری میگه کاش تابستون تموم بشه و پاییز بیاد ، انگار قراره با دلبر جانش تو یه کلبه چوبی وسط جنگل از صدای بارون لذت ببره
نه عزیزم قراره از اول مهر ۷ صبح پاشی