بنام خدایی که
در هیاهوی روزگارمان ،
در تاریکی شبهایمان ،
در شلوغی روزهایمان ،
در حرف های کفرگونه مان ،
در احساسات بیراهمان ،
در همه و همه سایه ای شد بر قلبهایمان چون درختی سبز و پر برگ در بیابان وجودمان .
میدونستین علت گریه ی بی اختیار چیه ؟
زمانی که قلبمون نتونه چیزایی رو که مغزمون درک و هضم کرده رو قبول کنه
بی اختیار گریمون میگیره .
حالا فهمیدهام چقدر سخت است که مستقیم بیایم و به تو بگویم که دلم برایت تنگ شده یا از تو دلگیرم. حالا فهمیدهام آدمیزاد چقدر سخت است، چقدر بدقلق است، چقدر بیراهه است.
عارفی را گفتند :
محبت را از که آموختی؟
گفت : از درخت شکوفه
پرسیدند چگونه؟
گفت : هر موقع به او لگدی زدم
به جای تلافی
بر سرم شکوفه ریخت...
یکی برام نوشته بود خیلی عجیبه
آدمیزاد اتفاق هایی که با گریه پشت سر گذاشته رو بعداً با خنده تعریف میکنه...
گرچه صبح آمد ، ولی دیشب میان اشک ها
در فراسوی خیالت همچنان جا مانده ام ...
آن لحظات چیزی نگفتم ، فریاد نزدم
گریه هم نکردم اما بعد ها
حتی یک نسیم ملایم مرا شکست.
+ شازده کوچولو : دیگه مهم نیست !
- روباه : مهمترين خاطره ها همونايى هستن كه ميگيم ديگه مهم نيست :)