اولین باری که کربلا رفتیم اربعین سال ۱۴۰۱ بود....
ذوقی که داشتم دیدنی بود ...
همه چی اوکی بود
از دینار و ..... تکمیل بودیم...
اما بلیط نبود کارمون شده بود صبح بریم ترمینال کاوه اگه یهو کنسلی بود جایگزین کنیم ....
یبار دیگه کاملا بریده بودیم رفتیم گفتیم اخریشه دیگه ...
قسمت باشه میریم
رفتیم ساعت ۵ عصر منشی گفت ۳ نفر خالی شد ما ۵ نفر بودیم !!
چیکار کنیم چیکار نکنیم .
گفتم مامان همینا رو اوکی کن
گفت دونفر دیگه چی گفتم مامان من میشینم کف اتوبوس فقط بریم ....
۷ ساعت حرکت اتوبوس بود ...
تا برسیم شد ساعت ۶ ...
_به خاله زنگ بزن بگو ما داریم میریم ...
بیا کلید های خونه رو بگیرید ....
به همین نام و نشون ۶ و ۴۵ دقیقه شوهر خاله ما رو رسوند ترمینال....
اینقدر عجله ای رفتیم که شام هم برنداشتیم .
#روایتسفرعاشقی
ֶָ֢ایـلـاف ֶָ֢ ..!
اولین باری که کربلا رفتیم اربعین سال ۱۴۰۱ بود.... ذوقی که داشتم دیدنی بود ... همه چی اوکی بود از دی
اون موقع هیچی متوجه نمیشدم ...
اون موقع ۱۴ سالم بود ...
هنوز خام بودم ....
از ذوق بقیه که برام تعریف میکردن میخواستم برم ببینم چیه اصن ...
میدونستم اربعین چیه و برای چی اما درک نکرده بودم حضور مردم رو ....
بابام ۷ سال سعادت داشتن تنها برن برن کربلا <<اربعین >>
یادمه کلاس اول بودم بابام کربلا بود صبح ساعت ۷ قبل رفتن به مدرسه بابا زنگ زد خونه ....
آخ چقدر دلم براش تنگ شده بودااا
#روایتسفرعاشقی
ֶָ֢ایـلـاف ֶָ֢ ..!
اصناااا کلا همه چی برام جالب و متفاوت بود ...
فرهنگ مردم عراق ،ضیافتی که برای ایرانیا و زائرا داشتن دیدنی بود ....
از جونشون مایه میزاشتن ...
به قول یه دیالوگ یه سال پولاشون رو جمع میکنن برای اربعین آقا که از زائرا پذیرایی کنن .
پ.ن:اولین موکبی بود که وایسادیم ...
خانم موکب ایرانی بود و مشهدی ...
به عراق ازدواج کرده بود میگفت ما در خدمت زائرا آقا هستیم ...
#روایتسفرعاشقی
کجا بودیم؟
اها اول زفتیم کربلا.....
اصن انگار یه غمی داره که هیچ جوره نمیشه توصیف کرد .
چشمم به گنبد عمو عباس افتاد گریه ام گرفت تا برسم لب مرز برای برگشت گریه ام بند نمیوومد ......
اولین کربلای من شد بهترین و غمگین ترین سفر زندگیم ....
بهترین؟
آره چون اونجا من خودم بودم لازم نبود جلوی بغضمو بگیرم اونجا با امام خود خودم بودم ... راحت گریه میکردم راحت حرفمو میزدم ....
غمگین ؟
چون طاقت دوری و ندارم
مخصوصا دوری کسی که بهترین زندگیته ...
به قول امروزی ها اسپانسر زندگیته....
#روایتسفرعاشقی
ֶָ֢ایـلـاف ֶָ֢ ..!
کجا بودیم؟ اها اول زفتیم کربلا..... اصن انگار یه غمی داره که هیچ جوره نمیشه توصیف کرد . چشمم به گنبد
نجف رفتیم نشد بریم زیارت ...
از همهمه و شلوغی نشد بریم زیارت و حسرت زیارت نجف موند به دلم ....
#روایتسفرعاشقی
ֶָ֢ایـلـاف ֶָ֢ ..!
نجف رفتیم نشد بریم زیارت ... از همهمه و شلوغی نشد بریم زیارت و حسرت زیارت نجف موند به دلم .... #روای
داشتم میگفتم ....
بعد از اینکه پیاده رفتیم رسیدیم به کربلا...
منی که اینقدر خسته میشدم جلو تر از همه زودتر میرفتم ....
اما وای از اولین شبی که من خواب دیدم منو جا گذاشتن چادرمو پوشیدم و راه افتادم به سمت کربلا ....
رفتم و رفتم و رفتم ....
نزدیک ۵۰ تا عمود رفتم جلو به دفتر گمشدگان گفتم من گم شدم ...منو جا گذاشتن😭
هی پیج کرد فاطمه .... اینجاست بیاید تحویل بگیرید ....
یکم گه خواب از سرم پرید گفتم نه من خودم اومدم....
فقط میدونستم اسم موکبمون شباب علی اکبره....
اونجا کفش هم نداشتم پابرهنه....
آخ من رو خاک میرفتم و پام درد میگرفت ...
رقیه ارباب که رو خارمغیلان میرفت چی؟؟؟
آخ بمیرم من):
با یه خانم و پسرشون که اهوازی بودن و یه شرطه عراقی برگشتیم عقب ...
نمیدونم هستن یا نه ولی از دور میگم دمتون گرم ...
بابام رو دیدم رفتم طرفش و تو بغلش ترکیدم از گریه .....
رقیه سه ساله ارباب چی کشیدن روز عاشورااا😭😭.
از اون موقع من جم نخوردم از پیش خانواده
#روایتسفرعاشقی