اربعین تموم شد ....
حالا با چه رویی برگردم؟
من هنوز حرفامو نزدم به آقا...
ولی آقا با همون اشک اولی که ریخت فهمید لازم به گفتن من نبود ....
من الانم دلم یه دقیقه تنفس توی بین الحرمین میخواد ):
#روایتسفرعاشقی
بریم برای سفر دوم به کربلا اونجایی که کمی بهتر میفهمیدم اما کامل نه ....
اونجایی که درک میکردم دلتنگی رو ...
ولی هنوز بعضیا منو درک نکردن ... نزاشتن با عموم و اربابم تنها باشم ):
هعی بگذریم بریم سر اصل مطلب
#روایتسفرعاشقی
اینجا باز هم سنگ افتاد توکارمون ....
ما با کاروان آقای رستمی رفتیم .
عموم چند باز گفت بابام گفت نه نمیشه وضعیت خوب نیست ....
من کارم شده بود گریه ...
گریه هااا...
ֶָ֢ایـلـاف ֶָ֢ ..!
اینجا باز هم سنگ افتاد توکارمون .... ما با کاروان آقای رستمی رفتیم . عموم چند باز گفت بابام گفت نه ن
آخر بار رفتم گلستان....
سر شهید علیرضا کریمی ....
گفتم میخواید نابود شدن منو ببینید؟
چقدر زجر بکشم دیگه ؟
خسته شدم نمیکشم دیگه....
گفتم آخرین باره اومدم گلستان بعدش بعد اونموقعی که از کربلا اومدم میام ....همینم شد ....
رسیدم خونه عمو دوباره زنگ زد گفت میخوایم بلیط بگیریم میآید؟
بابام یکم این دنده اون دنده کرد گفت باشه بگو بگیره ....
من اونموقع تو آسمونا بودم....
#روایتسفرعاشقی
ادم یهو غریبه نمیشه ، بعد از تموم دفعاتی که ازتون ناراحت شد و اجازه دادید ناراحت بمونه غریبه میشه...
دستهایم آنقدر بزرگ نیست
که چرخ دنیا را به کامتان بچرخانم
اما یکی هست
که بر همه چیز تواناست
از او تمنای لحظه های زیبا
برایتان دارم...
آدمها رد میشوند،
و من، مثل نقطهای بیرنگ در پایان جملهشان، حتی دیده نمیشوم. چه دردناک است این بیرنگ بودن...
گاهی سکوت، فریاد دلتنگیهای ناگفته است
جایی که واژهها در گلو خفه میشوند
و فقط بغض میماند . .
به هر حال اثر همه چیز از بین خواهد رفت؛
همه چیز، به جز اولین سلام و آخرین خداحافظی...