به مرحلهای از زندگی رسیدم که با ۵ درصد شارژ باتری از خونه میزنم بیرون...
آدما هیچوقت از بین نمیرن؛
اونا تبدیل به یه آهنگ میشن و میرن تو پلی لیستت...
چقدر اهنگای پلی لیستمو به یاد تو گوش کردم و تو اصلا روحت خبردار نبود...
کاش بچگیمو میدیدم، یکم بغلش میکردم
اون بچه خیلی معصوم تر از این بود که بخواد بشه یکی مثل من...
همیشه مقداری کلمات،
حقیقت پشت جملهیِ "شوخی کردم"
یه کم کنجکاوی پشتِ "همین طوری پرسیدم"
یکم فوضولی پشتِ "به من چه اصلا"
و اندکی درد پشتِ "اشکال نداره" هست...💔
کاش یکی بیاد دستمو بگیره منو پشتش قایم کنه وایسه جلو ادما داد بزنه بابا بسه دیگه، این بچه گناه داره، ولش کنید...
چقدر تیکه، کنایه، حرف های بدون منظور، طعنه، شوخی...
دست از سرش بردارید این بچه گناه داره...
پنجشنبه ها....
کمی غزلم بغض میکند
با یاد آنان که بودند و دگر نیستند دربرم...
من واقعا زندگیم به خاک رفته، استرسم چندین برابر شده، سر دردادم هزار برابر شده، پرخاشگر'تر' شدم، بی حوصله شدم، با هر چیزی گریه میکنم و مثل چی نگرانم. در حالیکه من الان باید به سمت آرزوهام میدوییدم...
دیدی بعضی وقتا یهو دلت میگیره ولی خودتم نمیدونی چرا؟!
اینا سنگینیِ همون حرفاییه که به هیشکی نتونستی بزنی..