میگم شما ها حوصله ی کار و زندگی و درس خوندن دارید جداً؟ چجوری خودتونو مجبور میکنید؟
امشب حرف بزنیم؟
ثلام ثلام
امروز بهداشت اینقدر شلوغ بود ماشاءالله و مادرا همش دنبال بچه ها بودن که،منم دلهره ی گم شدن بچه ی نداشتم رو داشتم...🦦
765.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این مداحی منو هل داد به سمت کربلا ...
با هرقدمی که برمی داشتم می گفتم:
من نجفم الان...؟
پیش ابوترابم الان..؟
من دارم میرم زیارت شاه نجف..؟
خوابم..؟
من بیدارم...؟
وبا صدای اهلا وسهلا بكم یا زوار ابولحسن به خودم میومدم ولی باز هم باورم نمیشد تا رسیدم روبروشون آخ نگم که در و دیوار حرم رو طوری نگاه می کردم که به چشمام ثابت کنم که ما الان نجفیم پیش امیرالمؤمنین...
دستمو به در دیوار ،میله ها قرآن هایی که اونجا بود، کشیدم تا رسیدم به شاه...
ما از کوچه پس کوچه های کربلا داشتیم راه می رفتیم. خوابآلودگی ،خستگی و گرما و... رو وقتی از کوچه ها دراومدیم و اولین چیزی که دیدم حرم حضرت عباس بود..
(السلام عليك يا ابولفضل العباس )
همش اینو زمزمه می کردم
دلتنگ حرمتم ...
به کی بگم ..؟
وبا کسب اجازه از حضرت عباس رفتیم پیش امام حسین
چون شلوغ بود نتونستیم بریم داخل...
بعدش دیگه رفتیم عماره و برگشتیم چزابه چون داییم آشپز بود و موکب داشتن من موندم چزابه و بقیه برگشتن خونه...
اما نگم از چزابه ...
من و داییم داشتیم تا مرز قدم می زدیم که یه نفر گفت هدیه دوست دارین..؟
داییم حالش زیاد خوب نبود (حال روحی)
گفتیم کی از هدیه بدش میاد..؟
یه بطری گرفت سمتمون و گفت آب مقبره حضرت عباسِ...
من که دیگه نگم از حالم...
خوردیم از آب و کلا انگار چند تن انرژی بهمون دادن.
خیلی سعی کردم خلاصه بگم واگرنه با کلی از دخترای مشهد، قم ، شوشتر، دزفول، تهران،اصفهان، شیراز، شمال و... دوست شدیم حتی با دخترای عراقی ...
‹ ایلاف ›
خیلی سعی کردم خلاصه بگم واگرنه با کلی از دخترای مشهد، قم ، شوشتر، دزفول، تهران،اصفهان، شیراز، شمال و
خاطره هایی که با دخترا اونجا داشتیم رو میشه یه رمان دربارش نوشت😂
خدا همون آرامشیِ که وسط هزار تا نگرانی،
بیدلیل میاد و میگه: همهچی درست میشه 🩺 !!
پس همه چی درست میشه...