چه حس بدیه
وقتی که داریم به آخر سال تحصیلی نزدیک میشیم
همه اون خاطره ها اون نمره های بد اون نمره های خوب اون گریه ها اون تقلب های زیر میزی اون بازی کردنامون توی حیاط با توپ غیبت هامون از مدیر و معلم ها و کادر مدرسه زنگ ورزشامون عربی های خسته کننده مون ریاضی که بجای درس فقط خاطره تعریف میکرد علومی که همیشه خدا عقب بودیم.........
و خیلی چیزای دیگه خیلی خیلی که دلنتنگشون میشم نیمکتم دوستام صبحای زود استرس امتحان و بعد راحت شدن ازش مسخره بازی و حرف زدنامون موقف درس دادن معلم از بطری هم آب خردنمون مسخره کردن رو مخ کلاسمون ظهر های گرم که منتظر سرویسامون بودیم
هی میگفتیم کی تموم میشه وای خسته میشیم ولی نمیفهمیم داریم چه لحظاتی رو میگذرونیم لحظاتی که دیگه وقتی بزرگ میشیم دیگه حتی نمیتونیم خوابشون رو ببینیم و همیشه باید همه چیز تموم بشه تا ما بفهمیم باید لحظه رو زندگی کرد؟
میشه که یکبار دیگه بشه؟