پارت 20
همین که داشتم لباسمو عوض میکردم صدای زنگ بلند شد
تیشرتمو مرتب کردم که صدای ماهک اومد
نمیدونم چی شده بود ولی خیلی خوشحال بود
مامان درو براش باز کرد و اومد تو خونه
به مامان سلام کرد و بغلش کرد بعد هم اومد تو اتاق من
خیلی با ذوق گفت سلام و منم تا اومدم جوابشو بدم پرید بغلم
آره این همون دختر احساسی بود که هروقت خیلی خوشحال میشد همرو بغل میکرد
بازو هاشو آروم گرفتم و از بغلم جداش کردم
اما هنوز لبخندش از رو لبش پاک نشده بود
- چی شده
-داستان داره
به ساعت مچیم نگاهی انداختم
اگه داستانش حداکثر 25 دقیقه باشه میرسم
- برو اول بیرون لباسمو عوض کنم
-باشه بدو کار دارم
- اطاعت
خندشو دوست داشتم
خیلی بانمکش میکرد
رفتم بیرون ولی نمیخواستم چشم به مامانن بخوره
ازش خیلی خجالت میکشیدم
هی لبم رو باز میکردم تا ازش معذرت خواهی کنم تا بتونم همه چیز رو براش توضیح بدم اما دوباره دهانم رو میبستم
ماهک که از اتاق اومد بیرون من پشت سرش رفتم تو و نشستم روی تخت
صدای حرف زدنشو با مامان میشنیدم
- دختر مامان چطوره امروز مدرسه خوش گذشت تعریف کن ببینم چی شد
تازه یادم افتاد که امروز مدرسه ماهک مسابقات حفظ قرآن بوده که از چند وقت پیش اعلام کردن و ماهک چون جز 30 رو حفظ بوده ثبت نام کرده
#ادحسنا
@Abnaolhosein_E