پارت 21
- اولش خیلی استرس داشتم ولی وقتی بهم گفتن چی بخونم و ... خیلی راحت و روون خوندم ولی بقیه همه مشکل داشتن به قدری که قبلش استرس داشتم دستام میلرزید ولی آخر مسابقه وقتی معاون پرورشیمون گفت برنده من بودم و میرم مسابقات استانی خیلی خوشحال شدم البته تا اون موقع باید تلاشمو خیلی بیشتر کنم چون باید 2 تا جز حفظ باشم
از خوشحالی ماهک خوشحال شدم اما طولی نکشید که مسعود بهم زنگ زد
- الو
- الو سلام مهدی رسیدی خونه
- آره یه یه ربع دیگه تقریبا میام
- یه ربع دیره معلوم نیست آقا سید کی بره همین الان زود بیا پایین دم در خونتونم
- چی؟ اینجا چیکا...
و گوشیو قطع کرد
از این که خودسر هر کاری دلش میخواست رو انجام میداد اعصبانیم میکرد
از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت در
مامان گفت
- کجا میری
- میرم مسجد کار دارم
- امروز تنبیهی
با حرفش انگار یهچکش برداشتن و زدن تو سرم
- مامان غلط کردم ببخشید من نمیخواستم بزنمش اون شروع کرد اون بهمون توهین کرد و هلم داد
- زدی دماغ پسر شهردارو شکوندی بعد میگی تقصیر اون بود
- خواهش میکنم بزار برم
دیگه هیچی نگفت و این سکوتش به معنی راضی بودنش بود
کفشمو پوشیدم که ماهک اومد دم در و گفت
- کجا میری
- باید با مسعود برم یه جایی کار دارم
دیگه اون خوشحالیو تو نگاش نمیدیدم ولی باید میرفتم
- میشه برگشتی کمکم کنی یه چیزی رو توی ریاضی مشکل دارم
- باشه برگشتم کمکت میکنم
- خدافظ
- خدافظ
یکم مکث کردم و قبل از اینکه درو ببندم با صدایی یکم بلند تر گفتم
- مامان خدافظ
دیگه منتظر جوابش نموندم و رفتم
#ادحسنا
روز خلیج فارسه ، خلیج فارسم
کههه
پُر از
مروارید و صـَدف ؛
مـُروارید و صدف هم
که اسم دخترن ؛
پس
روز دختر مبارککک . 💀💕
هدایت شده از دفترنامه دل .
اینجا ایران نیست،لبنان و عراق هم نیست
اینجا دانشگاهِ برکلی آمریکاست...🇮🇷🔗