پارت 22
همین که در لابی رو باز کردم مسعود رو جلوی در دیدم که عین جن وایساده بود
گفت
- کجایی تو دوساعته دم بلوکتونم
- ببخشید کار داشتم بریم؟
- بریم
باهم راه افتادیم سمت مسجد و تا تونستیم قدم های بلند برداشتیم
یکم از خونه دور نشده بودیم که برگشتم و به پنجره اتاق نگاهی انداختم اما سرمو برنگردونده بودم که ماهکو پشت شیشه دیدم
بهش خندیدم و اونم یه لبخند بهم زد بعد دست تکون داد و رفت
- چیو نگاه میکنی بیا بریم دیگه
- دارم میام
به در مسجد که رسیدیم فقط دو تا دمپایی و یه دونه کفش دیدیم
سریع کفشامونو دراوردیم گذاشتیم تو جا کفشی و رفتیم تو
چراغ های میجد خاموش بود و نور های رنگی از پنجره های رنگی رنگی میتابید روی زمین
رفتیم جلوتر که دیدیم آقا سید رفته بالای یه چهار پایه و به نفر چهار پایه رو گرفته و یه نفر دیگه دوتا لامپ دستشه
کنار پاش هم جعبه ابزاره
همین که رفتیم توی میجد متوجه ما شدن و من و مسعود پشت سر هم سلام کردیم
اونها هم جواب سلاممون رو دادن
آقا سید گفت
- بچه ها اینجا چیکار میکنید
#ادحسنا
https://eitaa.com/Abnaolhosein_E
دریاچه + ماه+ سکوت و صدای دریاچه🥰