eitaa logo
𓏲 ִֶָ𝐄𝐥𝐨𝐫𝐚𓍯˖ֹ
882 دنبال‌کننده
129 عکس
11 ویدیو
0 فایل
‌بـــیــا کـلاس آنـلایــنـو بــپــیــچــونـیـم؛ ریــلــز بـبـــنیــم🌴𔘓‌ کــپــی؟ واســه خـــودت زیـبــآ 🎀⭑ᯓ مـن @anahitakb91 ⤹🌱 ˘◡˘ 𔗫 ᮫࣭𝗧𝖺𝖻︎𝗹𝗂𝗀︎𝗵𝖺𝗍 : @info_Darya
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از گـسترده‌‌‌ِ‌کیـانا‌خـٰانوم🌱💚‌‌‌'
- هی تپلو دختره با تو‌ام! سرخ شدم از خجالت،هر روز با رد شدنم سر کوچه این حرفارو می‌شنیدم . - میگم داداشام دنبال یارم برای فوتبال بازی!افتخار میدی افرا خانم؟ دختر اونقدر قشنگ بود که توی دلم گفتم حق داره به من بگه چاق! باریک و بلند و ناز! - برو پی کارت بهناز! باورم نمی‌شد! خوشتیپ‌ترین پسر محل داشت از من دفاع می‌کرد؟ - یزدان تو امشب می‌خوای بیای خونه‌ی ما خواستگاری من اون‌وقت .. - کی گفته؟ نامزد من جلوت وایساده! جلوی بهناز و دوستاش جلو اومد و😱❌ https://eitaa.com/joinchat/1256785455Cd23d208bf2
هدایت شده از گـسترده‌‌‌ِ‌کیـانا‌خـٰانوم🌱💚‌‌‌'
🫧🌸 - تورو خدا کمکم کن.. با بغض مردونه موهاشو کنار زدم: - اروم باش عزیزم.. خوب میشی گریه نکن دردت به قلبم! سرفه کرد و خون بالا اورد بغضش ترکید: - خواهش میکنم من نمیخوام بمیرم🥹💔🍙 https://eitaa.com/joinchat/1256785455Cd23d208bf2 زنش تو بغلش جون میده🥀🩶‼️ گسترده‌‌‌ِ‌کیانا‌خـٰانوم🌱تـا ساعـت۱۵ بمونه❗️
سلام خوشگلا ✨🌸
هدایت شده از - GoStArDe MaLaKe -
🍁🍁🍁🍁🍁🍁 صدای بسته شدن در بلند شد و ثانیه‌ای بعد صدای نگران خاله _کجا مهراد؟!...مهراد سربه‌سرش نذار عمه اون فقط رو بیفکری یه چیزی می‌گه...مهراد! _کاریش ندارم فقط می‌خوام باهاش حرف بزنم خاله التماس کرد _مهراد حرف گوش کن، عمه حالش بد می‌شه عموتم خونه نیست صدای محکمش نزدیک‌تر شد _کاریش ندارم عمه، شما لطفا تو نیا _مهراد! سرم از روی زانوهام بالا اومد.چند ضربه به در خورد _پناه شالت سرت باشه دارم میام تو! بدون اینکه جوابی بدم دستگیره پایین رفت و در باز شد. خاله با نگاهی نگران پشت سرش ایستاده بود. بازوش رو گرفت _مهراد عمه! عصبی دستش رو آزاد کرد و در رو بست. کلید رو که توی قفل چرخوند، قلبم از جا کنده شد با اخمی خیره جلو اومد. "چفیه" هنوز بین مشتش بود _تو سالن چی گفتی؟ لب‌هامو با لرز تر کردم +کی...کی بهت اجازه داد بیای تو؟!...مگه نگفتی برو تو اتاقت؟! مگه نگفتی اگه نری خودم به زور می‌برمت؟ یعنی من تو این قفسی که برام ساختید اندازه‌ی یه اتاق حق برای تنهایی ندارم! مشتش محکم‌تر شد و خونسرد تکرار کرد _جواب منو بده، پرسیدم یه دیقه پیش چی از دهنت دراومد؟! خاله با لحنی نگران به در زد _مهراد! مهراد بخدا گناه داره! چشم‌هام پر شد و خودم رو به دیوار نزدیک‌تر کردم. یه قدم که جلو اومد همزمان حس گرمی حرکت مایعی روی دستم ترس نگاهم را روی پارگی رگ برد. اولین قطره‌ها که روی ملافه چکید، انگار تازه متوجه وضعیتم شد که یه لحظه رنگ از روش پرید _چکار کر... پلک‌هام مظلومانه بهم نزدیک شد. چفیه رو از توی دستش آزاد کرد و فوری سمتم دوید _نفهمِ لجباز!!! لجباز!!! https://eitaa.com/joinchat/3648127820Cebc683f87f عاشقانه‌ی‌مذهبی♥️🌱 ...🔥
هدایت شده از -پنج ساعت بمونه | گندم✨🌸
ـ قربان اون دزدی که میخواستین رو گرفتیم.. نگـاه ترسناکی بهم انداخت؛ +میخوای بگی این فسقـلی هرشب میومده عمـارتِ من دزدی؟! برگشت سمتم..پروو سرمو بالا گرفتم.. +تو که انقد خوب دزدی میکنی چرا نمیای تو گروه من؟. سوالی و متعجب نگاش کردم که گفت؛ +اگه نتونسـتی انجامش بدی باید عقـد من شی...🥹☁️❤️‍🔥 https://eitaa.com/joinchat/375325937C332bfbd6be