ˆˆˆˆˆˆˆˆˆˆ
|🌨🕊!".
ݪحظہ اے ݕا حاڄ قاسمـ♥️
باید به این بلوغ برسیم که نباید دیده شویم
آنکس که باید ببیند، میبیند.
#تفکر
#حاج_قاسم
#کلام_شهید
➻@ElteJaJ
ˆˆˆˆˆˆˆˆˆˆˆ
#فرموده_دݪ ✤◎
نیمہ گمشدھ رۅ بیخیاݪ، اوݪ خۅدتۅنۅ پیدا کݩید!♥️🗻'
‹◎@ElteJaJ ›
288.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•
.
⎙ : دلت كه گرفت . .
ديگر منّت زمين را نكـش . .
راه آسمان باز است، پر بكـش🕊☁️
او هميشه آغوشاش باز است . .
نگفته تو را ميخواهد . . :)♥️
•
#دنیاحرمخداست . .
#مازائرخداییم ^^
https://eitaa.com/ElteJaJ
.
•
⸤الـتجاج🇮🇷🇵🇸⸣
• . ⎙ : دلت كه گرفت . . ديگر منّت زمين را نكـش . . راه آسمان باز است، پر بكـش🕊☁️ او هميشه آغوشاش ب
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#بَرگِـــاُمید ˆ🌊❩
•|برایرسیدنبهموفقیت'🦕
•|لازمنیستخیلےقویباشے'
•|فقطڪافیهازیکچیزقویترباش'
•|ازقویترینبهانهاتهمین!'🕶
➻@ElteJaJ
eitaa.com/barkhiha2_5366224361160183106.mp3
زمان:
حجم:
4.6M
🎼بی کلام
🎼اثری از : اولافور آرانالس
به زیبایی ریشه ی درخت ؛ 🍃
گردودرخاک ... 🍂
#_شبهای پاییزی🍁
#_تلنگرانه
#_اِݪـٺِجٰاج ❜❜
‹➻@ElteJaJ›
✱◦◦
✨⇜پروردگارا، مشتاقان لقایت را بنگر که چگونه امید به دیدار تو دارند و در راه حراست دینت، جانبازی و جانفشانی می کنند.
💔⇜جسم و جان بی مقدارم آن چنان ارزشی ندارد که برای رضایت آن را فدا کنم.
〖از وصیت عارف شهید کاظم عاملو. کتاب سه ماه رویایی.〗
✱◦◦
@ElteJaJ
#فرموده_دݪ 🛋{♥️}
دږد کہ به مـݟز استخۅاݩ ٻرسد دیگږ نمےتۅاݩ آن را در قالݕ کلماټ بیاݧ کرد. به قول آقای عینالقضات همدانی:
❨چه نویسم؟ که نوشتنی نیست. چه گویم؟ که گفتنی نیست. چه بشنوی؟ که شنودنی نیست.❩
#اِݪـٺِجٰاج﹝🌿﹞
➻@ElteJaJ
🦋🌸🦋🌸🦋🌸
🌸🦋🌸🦋🌸
🦋🌸🦋🌸
🌸🦋🌸
🦋🌸
🌸
هوالعزیز 🦋
#نسل_سوختگی
#قسمت_هشتاد_و_ششم
✍🏻نویسنده :شهید سید طاها ایمانی
✨ دست های خالی
با هر قدمی که برمی داشتم ... اونها یک بار، مرگ رو تجربه می کردن ... اما من خیالم
راحت بود ... اگر قرار به رفتن بود... کسی نمی تونست جلوش رو بگیره ... اونهایی که
دیشب بیدارم کردن و من رو تا اونجا بردن ... و گم شدن و رفتن ما به اون دشت ...
هیچ کدوم بی دلیل و حکمت نبود...
چهره آقا رسول از عصبانیت سرخ و برافروخته بود ... سرم رو انداختم پایین ... هیچ
چیزی برای گفتن نداشتم ... خوب می دونستم از دید اونها ... حسابی گند زدم ... و
کامل به هر دوشون حق می دادم ... اما احدی دیشب ... و چیزی که بر من گذشته بود
رو ... باور نمی کرد ...
آقا رسول با عصبانیت بهم نگاه می کرد ... تا اومد چیزی بگه... آقا مهدی، من رو محکم
گرفت توی بغلش ... عمق فاجعه رو ... تازه اونجا بود که درک کردم ... قلبش به حدی
تند می زد که حس می کردم ... الان قفسه سینه اش از هم می پاشه ...
تیمم کرد و ایستاد کنار ماشین ... و من سوار شدم ...
ـ آخر بی شعورهایی روانی ...
چند لحظه به صادق نگاه کردم ... و نگاهم برگشت توی دشت ...
ایستاده بودن بیرون و با هم حرف می زدن ... هوا کاملا روشن شده بود ... که آقا مهدی
سوار شد ...
ـ پس شهدا چی؟ ...
نگاهش سنگین توی دشت چرخید ...
ـ با توجه به شرایط ... ممکنه میدون مین باشه ... هر چند هیچی معلوم نیست ... دست
خالی نمیشه بریم جلو ... برای در آوردن پیکرها باید زمین رو بکنیم ... اگر میدون مین باشه ... یعنی زیر این خاک، حسابی آلوده است ... و زنده موندن ما هم تا اینجا معجزه
... نگران نباش ... به بچه های تفحص ... موقعیت اینجا رو خبر میدم ...
آقا رسول از پشت سر، گرا می داد ... و آقا مهدی روی رد چرخ های دیشب ... دنده
عقب برمی گشت ... و من با چشم های خیس از اشک ... محو تصویری بودم که لحظه
به لحظه ... محو تر می شد ...
🌸🦋🌸🦋🌸🦋
🌸 @ElteJaJ 🌸