eitaa logo
⸤الـتجاج🇮🇷🇵🇸⸣
73 دنبال‌کننده
2هزار عکس
957 ویدیو
21 فایل
• • به‌نام پروردگاری که از رگ قلب به طُ نزدیک‌تر است  . . ᯽ التجاج🖊 [باڪسره در الف و ت] ⊱ بھ معنای درهم شدن آوازهـا🎶 ⊰ ᯽ ᯽ گوشھ‌ای از معاهده‌ها 🕶 : @eltejajj • • و هرگاھ بیتابی‌ات شدت گرفت به آغوش نــ✨ــور پناھ ببـر :) ᯽ ᯽
مشاهده در ایتا
دانلود
-🌈🌧- تۅ. قاݕلیٺ .اینۅ .دارے .که. هر .روز. نسبٺ. به. روز. قبل .پیشرفٺ. داشته باشے. ☔️⇠اگه بخواۍ و تلاش کنۍ⇢☂ ➻@ElteJaJ
∴◆∵◇∴◈∵◆∴◇∵◈ ♥️•☁️↼ تو دنیای موازی، یه عطر فروشی دارم که توش عطر خاک بارون خورده میفروشم؛🌿ˆ◦ عطر لاستیکِ تایرِ نوی دوچرخه✨ˆ◦ عطر چای هل و دارچین☕️ˆ◦ عطر کاغذِ کتاب نو📖ˆ◦ عطر گردن نوزاد🖇ˆ◦ عطر بازار ادویه فروشی🍱ˆ◦ عطر چمن تازه کوتاه شده🍃ˆ◦ عطر ریحون چیده شده از حیاط مادر بزرگ👵🏻ˆ◦ عطر پوست پرتقال وسط سرمای زمستون🍊ˆ◦ عطر بستنی وانیلی وسط گرمای تابستون🍧ˆ◦ روی یه سری از عطرها هم مینويسم فروشی نیست؛🌬ˆ◦ مثل عطر دستات وقتی‌که عاشقی🍓ˆ◦ يا عطر اشکات وقتی‌که دلتنگی☺️ˆ◦ یا عطر صدات وقتی‌که میگی دوستت دارم...💕ˆ◦ ➻@ElteJaJ ∴◆∵◇∴◈∵◆∴◇∵◈
🔊'🌱 آدم ها شبیه... نقاشۍ هستند؛ ساده ها را خیلی راحت میشود رݩڱ کرد...!⇡📋•° ‹🎨➻@ElteJaJ
^^🍒😄°•` ✥{_مثلا آموزش آبی خاکی می دیدیم. یکبار آمدیم بلایی را که دیگران سر ما آورده بودند سر بچه ها بیاوریم ولی نشد.😐 _فکر می کردم لابد همین که خودم را مثل آن بنده خدا به مردن و غرق شدن🏊‍♀، زدم از چپ و راست وارد و ناوارد می ریزند توی آب با عجله و التهاب من را می کشند بیرون و کلی تر و خشکم می کنند و بعد می فهمند که با همه زرنگی کلاه سرشان رفته. 😜 _در یک نقطه ای از سد بنا کردم الکی زیر آب رفتن. بالا آمدن. دستم را به علامت کمک بالا بردن. 🤽🏼‍♂و خلاصه نقش بازی کردن😆. _نخیر هیچکس گوشش بدهکار نبود. جز یکی دو نفر که نزدیکم بودند. 🤥 _آنها هم مرا که با این وضع دیدند، شروع کردند دست تکان دادن: خداحافظ! اخوی اگه شهید شدی شفاعت یادت نره🤣✋🏽}✥ ➻•🎈@ElteJaJ
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📲 •♥️💨 اینہ که اگہ آدم یہ گناهۍ بکنہ درِ خونہ خدا شکستہ باشہ خدا بغلش میکنہ تحویلش میگیرھ✨" 🎙🌿 ‹⛲️➻@ElteJaJ
⸤الـتجاج🇮🇷🇵🇸⸣
سلام و مهر✨ به شرط لیاقت دعاگوی همراهان هستیم💚🌿
🦋🌸🦋🌸🦋🌸 🌸🦋🌸🦋🌸 🦋🌸🦋🌸 🌸🦋🌸 🦋🌸 🌸 هوالعزیز 🦋 ✍🏻نویسنده :شهید سید طاها ایمانی ✨ در برابر چشم پدر کلید انداخت و در رو باز کرد ... کلید به دست ... در باز ... متعجب خشکش زد ... و همه با همون شوک برگشتن سمتش ... ـ اینجا چه خبره؟ ... با گفتن این جمله ... سعید یهو به خودش اومد و دوید سمتش ... -اشتباهی دستم خورد پوسترش پاره شد ... حالا عصبانی شده ... می خواد من رو بزنه... برق از سرم پرید ... ـ نه به خدا ... شاهدن ... من دست روش .. کیفش رو انداخت و با همه زور ... خوابوند توی گوشم ... ـ مرتیکه آشغال ... آدم شدی واسه من؟ ... توی خونه من، زورت رو به رخ می کشی؟ ... پوسترت؟ ... مگه با پول خودت خریدی که مال تو باشه که دست رو بقیه بلند می کنی؟ ... و رفت سمت اتاق ... دنبالش دویدم تو ... چنگ انداخت و پوستر رو از روی کمد کند ... و در کمدم رو باز کرد ... ـ بازم خریدی؟ ... یا همین یکیه؟ ... رفتم جلوش رو بگیرم ... ـ بابا ... غلط کردم ... به خدا غلط کردم ... پرتم کرد عقب ... رفت سمت تخت ... بقیه اش زیر تخت بود... دستش رو می کشیدم ... التماس می کردم ... - تو رو خدا ببخشید ... غلط کردم ... دیگه از این غلط ها نمی کنم ... مادرم هم به صدا در اومد ... -پوستر شهداست ... این کار رو نکن ... و پدرم با همه توانش ... پوسترها رو گرفته بود توی دستش و می کشید ... که پاره شون کنه ... اما لایه پلاستیکی نمی گذاشت ... جلوی چشم های گریان و ملتمس من ... چهار تکه شون کرد ... گاز رو روشن کرد و انداخت روی شعله های گاز ... پاهام شل شد ... محکم افتادم زمین ... و پوستر شهدا جلوی چشمم می سوخت ... 🌸🦋🌸🦋🌸🦋 🦋 @ElteJaJ 🌸
🦋🌸🦋🌸🦋🌸 🌸🦋🌸🦋🌸 🦋🌸🦋🌸 🌸🦋🌸 🦋🌸 🌸 هوالعزیز 🦋 ✍🏻نویسنده :شهید سید طاها ایمانی ✨تنهایم نگذار برگشتم توی اتاق ... لباسم رو عوض کردم و شام نخورده خوابیدم ... حالم خیلی خراب بود ... خیلی ... روحم درد می کرد ... چرخیدم سمت دیوار و پتو رو کشیدم روی سرم ... بغض راه گلوم رو بسته بود و با همه وجود دلم می خواست گریه کنم ... اما مقابل چشمان فاتح و مغرور سعید؟ ... یک وجب از اون زندگی مال من نبود ... نه حتی اتاقی که توش می خوابیدم ... حس اسیری رو داشتم ... که با شکنجه گرش ... توی یه اتاق زندگی می کنه ... و جز خفه شدن و ساکت بودن ... حق دیگه ای نداره ... ـ خدایا ... تو، هم شاهدی ... هم قاضی عادلی هستی ... تنهام نذار ... صبح می خواستم زودتر از همیشه از اون جهنم بزنم بیرون... مادرم توی آشپزخونه بود ... صدام که کرد تازه متوجهش شدم ... ـ مهران ... به زور لبخند زدم ... - سلام ... صبح بخیر ... بدون اینکه جواب سلامم رو بده ... ایستاد و چند لحظه بهم نگاه کرد ... از حالت نگاهش فهمیدم ... نباید منتظر شنیدن چیزهای خوبی باشم ... ـ چیزی شده؟ ... نگاهش غرق ناراحتی بود ... معلوم بود دنبال بهترین جملات می گرده ... ـ بعد از مدرسه مستقیم بیا خونه ... می دونم نمراتت عالیه... اما بهتره فقط روی درس هات تمرکز کنی ... برگشت توی آشپزخونه ... منم دنبالش ... ـ بابا گفت دیگه حق ندارم برم سر کار؟ ... و سکوت عمیقی فضا رو پر کرد ... مادرم همیشه توی چند حالت، سکوت اختیار می کرد ... یکیش زمانی بود که به هر دلیلی نمی شد جوابت رو بده ... از حالت و عمق سکوتش، همه چیز معلوم بود ... و من، ناراحتی عمیقش رو حس می کردم ... ـ اشکالی نداره ... یه ماه و نیم دیگه امتحانات پایان ترمه ... خودمم دیگه قصد نداشتم برم سر کار ... کار کردن و درس خوندن ... همزمان کار راحتی نیست ... شاید اون کلمات برای آرام کردن مادرم بود ... اما هیچ کدوم دروغ نبود ... قصد داشتم نرم سر کار ... اما فقط ایام امتحانات رو ... 🌸🦋🌸🦋🌸🦋 🦋 @ElteJaJ 🌸
🏔|ݕہ ݩام اۅ 🧡|کہ مہرݕانتر از مادرسٺ