- لبت یزدیترین قطاب شهر عشق و شیرینیست ،
که تا میبوسمت از گوشههایش قند میریزد .
- گفته بودی با قطار اینبار خواهم رفت و من ،
ماندهام باید چطور این چرخ را پنچر کنم . .
- من ندانم ز نگاه تو چه خواندم اما ؛
دانم این چشم همان قاتل ِ دلخواه من است .
- بارها رفتم کنار ِ آینه ، شاید که تو
ذرهای جامانده باشی و تماشایت کنم (: