بسم الله الرحمن الرحیم
🌿🌿 #مممحمد۲ 🌿🌿
✍️ نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی
#قسمت_اول
جهرم-تابستان 1385
کم کم ساعت به یک و نیم ظهر نزدیک میشد. منزل پدری محمد مملو از خواهران و دامادها و خواهرزاده ها بود. اینقدر شلوغ و درهم برهم بود که شتر با بارش در آن خانه فسقلی گم میشد. همه به خودشان مشغول بودند. یکی از خواهران داشت تندتند لباس ها را اتو میکرد. یک خواهر دیگر مشغول جمع کردن سفره بود. یک نفر دیگر حیاط را آب و جارو میکرد و یکی هم ظرف ها را میشست. ده پانزده بچه قد و نیم قد هم به انواع و اقسام بازی های پر سر و صدا در حیاطی که فقط یک قالی دوازده متری و یک کسر فرش میخورد، مشغول بودند.
دامادها در اتاق بودند و بعد از ناهار، بساط چایی را به راه انداخته بودند. اما در حیاط، وسط آن شلوغی و درهم برهمی، ملت با هم حرف هم میزدند و عجیب تر آنکه صداها در آن هیاهو گم نمیشد:
خدیجه: «راستی گفتین پایین بنر، یادشون نره که اسم دامادها را بنویسن؟»
ملیحه: «رو یه تیکه کاغذ نوشتیم و دادیم که یادشون نره.»
خدیجه: «چطوری نوشتین؟»
ملیحه: «فارسی نوشتیم. اونم قراره فارسی بنویسه. ملت هم فارسی میخونن. آخه این چه سوالیه که میپرسی؟»
خدیجه: «شوخیت گرفته؟! میگم ترتیب اسامی رو ...»
نجمه: «لابد به ترتیب از بزرگتر به کوچیکتر نوشته. مگه نه ملیحه؟»
ملیحه: «پناه بر خدا! چرا از من میپرسین؟ میخواین شر بندازین گردنم؟»
جمیله: «نه خواهر! کدوم شر؟ مگه تو ننوشتی دادی دست شوهر نجمه که زحمتش بکشه؟»
ملیحه: «چرا. من نوشتم ... منِ مظلوم ... منِ همیشه مقصر ... منِ ...»
جمیله: «ملیحه بس میکنی؟! خب یه کلمه جواب بده که خیالشون راحت بشه.»
ملیحه: «گفتم خو ... به ترتیب از بزرگتر به کوچیکتر!»
جمیله: «کدوم بزرگتر به کوچیکتر؟ سن و سال خواهرا رو در نظر گرفتی یا سن و سال دومادا؟ مثلا از شوهر مرضیه شروع کردی تا شوهر خودت؟ یا از دومادا که شوهر من بزرگتر ازهمه است شروع کردی؟ این ... اینو بگو! کدومش؟»
ملیحه یک لحظه خشکش زد و رنگ از رخسارش پرید. همین طور که ظرفها رو خشک میکرد و در جاظرفی میگذاشت نگاهی از بالای عینکش به اطرافش انداخت. دید پناه بر خدا. همه دارند به او نگاه میکنند. نفس عمیقی کشید و ابرویی بالا انداخت و گفت: «خب ادب حکم میکرد که ابتدا با نام خداوند و سپس پدر و مادر عزیزمان حاج فلانی و حاجیه خانم فلانی و بعدش هم متن اصلی باشه. درباره اسامی هم بازم ادب و احترام حکم میکرد که ابتدا بنویسم حضرات حجج اسلام فلانی و فلانی و بعدش اسم بقیه را ببرم. نکنه انتظاری غیر از این داشتین!»
جمیله که دیگر حیاط را جارو نمیزد، جارو را در دستش محکم فشار داد و دندانش را جوری که روی لحن حرف زدنش، اثر خشم را به خوبی نشان میداد فشار داد و گفت: «مگه میخواستی صورتجلسه اداری تنظیم کنی که ابتدا نام اعزه روحانی حاضر در جلسه و بعدش اسم بقیه حضار بنویسی؟! ملیحه چیکار کردی با ما؟! ملیحه بگو که داری شوخی میکنی؟»
راضیه که میوه ها را داشت خشک میکرد و توی ظرف بلوری بزرگی میگذاشت با تعجب و دلخوری پرسید: «این کارو کردی که اسم شوهر خدیجه و شوهر خودت که آخوندن اول از همه بنویسی؟! آره ملیحه؟»
خدیجه که تقریبا همه لباس ها را از روی بند جمع کرده بود و میخواست با خودش به داخل اتاق ببرد گفت: «حالا خواهرا صلوات بفرستین. اصل اینه که یه بنرِ آبرومند ...»
جمیله که از همه به خدیجه نزدیکتر بود یهو برگشت و جوری با صدای بلند با خدیجه حرف زد که خدیجه یک متر آن طرف تر پرید: «هیچی نگو خدیجه! هیچی نگو! چی چی صلوات بفرست؟! میخوای فتنه کنی؟»
مرضیه گفت: «وای دخترا چقدر به جون هم میپرین؟ حالا هر چی نوشته باشه. فرقی که نمیکنه. دیگر کار از کار گذشته. اما ملیحه کاش ... واااااای ... بچه ها یه چیزی یادم اومد! یا صاحب الزمان!»
همه دقیق تر به چهره مرضیه نگاه کردند.
جمیله: «مرضیه دیگه ملیحه چیکار کرده؟ خدا بگم چیکارت کنه ملیحه!»
مرضیه نگاهی به ملیحه کرد و پرسید: «اسم محمد نوشتی؟»
ملیحه چشمانش گرد شد و با دست راستش به صورت خودش زد و گفت: «وای خاک تو سرم!»
با «وای خاک تو سرم» گفتن ملیحه و بادی لنگوییجی که از خود نشان داد، همه ماست ها را کُپ کردند.
راضیه: «وای ملیحه چقدر تو ...»
مرضیه: «قسم قرآن بخور که ... ملیحه مرگ آبجی یادت رفت اسم محمد بنویسی؟»
جمیله: «زن نیستم اگه بذارم این بنرِ شر و شوم، درِ کوچه نصب بشه! نه ادب و آدابی رعایت کرده ... نه اسم کاکام توشه ... تازه آروم میزنه تو لُپ خودش و میگه وای خاک تو سرم! خاک تو سرت؟ نه اتفاقا خاک تو سر ما!»
ادامه 👇👇
بسم الله الرحمن الرحیم
🌿🌿 #مممحمد۲ 🌿🌿
✍️ نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی
#قسمت_ دوم
مثل این روزها که نبود. آن روزها اگر کسی از زیارت خانه خدا و یا از عتبات عالیات برمیگشت، مردم از شهر خارج میشدند و به استقبالش میرفتند. آدابی برای خود داشت. جمعیت زیادی از دوستان و اقوام دور هم جمع میشدند. شیرینی و شربت تهیه میکردند. یکی دو تا پیرمرد باصفا را جلو میانداختند و آنها شعر و سلام به اهل بیت علیهم السلام میخواندند و بقیه هم که پشت سر آنها بودند جوابشان را میدادند و همخوانی میکردند.
یکی از ماموریت های محمد در مراسم استقبال از پدر و مادرش این بود که یک دستگاه اتوبوس واحد برای ساعت سه تا شش عصر اجاره کند. اتوبوس به درِ خانه محمد و اینها آمد. آنهایی که ماشین داشتند با وسیله شخصی خود به پلیس راه جهرم رفتند. بقیه عمه ها و خاله ها و دایی ها و عموها و همسایه ها که وسیله نداشتند، به همراه خواهران و دامادهای خانواده محمد، سوار اتوبوس شدند و حرکت کردند.
محمد که با یکی دو نفر از پسران اقوام، یک دیگ پر از شربت آب لیمو درست کرده بودند، ابتدای اتوبوس کنار دیگِ شربت نشسته بودند تا مراقبش باشند و تکان نخورد. محمد چشمش به آبجی نجمه افتاد و دید کنار آقارضا نشسته. آرام به نجمه گفت: «آبجی اگه دلت خواست، بگو یه لیوان شربت خنک آب لیمو برات بریزم.»
نجمه لبخندی زد و به محمد گفت: «فدات شم داداش. بوش داره میزنه زیرِ دماغم. دلم خواست.»
محمد یک لیوان یک بار مصرف برداشت و با پارچی که همان جا بود پر کرد و یک لیوان شربت به نجمه داد.
آقا مهدی (شوهر مرضیه) که ویلچر داشت و با برادرش آمده بود، سرِ شوخیِ باجناق ها را باز کرد و به محمد گفت: «محمد یه لیوان هم واسه آقارضا بریز که نزدیک دیگ شربت هست و دلش میخواد.»
آقارضا هم نگاهی به مهدی کرد و درِ گوشی حرفی به مهدی زد که سه چهار نفری زدند زیر خنده.
در راه همه با هم حرف میزدند. در قلب اتوبوس، جایی که دو صندلی روبروی دو صندلی دیگر است، دو مهاجم از باند خواهران محمد در مقابل دو مهاجم از جناح عمه ها روبروی هم نشسته بودند و برای هم چشم و ابرو می آمدند. خدیجه چادرش را جلوی دهانش کشید و آرام به جمیله گفت: «بهتره سرِ عمه ها گرم کنی که کسی شروع به غیبت نکنه.»
جمیله هم چادرش را جلوی دهانش کشید و جواب داد: «حواسم هست. تمام تلاشمو میکنم. ولی تو هم کم نذار... به مرضیه و راضیه هم ... نه اونا نه ... به ملیحه بگو بیاد کمک. کجاست ملیحه؟»
خدیجه رو به طرف ملیحه کرد. دید ملیحه خودش در گوشه دیگری از آن کارزار مشغول شَتَک کردن دختران فامیل هست و دستش بند است: «این لباسمم تازه دوختم ... هر چی به آقامون گفتم مهم نیست و دوس ندارم اشرافی باشم و یه چیز ساده باشه که فقط رنگش با رنگ لباس بقیه خواهرام متفاوت باشه، گوش نکرد که نکرد. خلاصه اینو خرید و کادو پیچ آورد.»
یکی از دختران فامیل که مشخص بود نزدیک است کهیل بزند به ملیحه گفت: «خوبه که ... گل های درشت و قرمزش بهت میاد ...»
ملیحه هم متوجه تیکه سنگین آن ورپریده شد و آخرین تیرِ سمی خودش، همان اول کلکل، به طرف آن دختر روانه کرد و گفت: «دوسش ندارم... از دیشب با خودم نیت کردم تا مراسم امروز تموم شد بدمش به تو! مبارکت باشه عزیزم ... از حالا تو تنِ خودت ببین!»
ادامه 👇👇
بسم الله الرحمن الرحیم
🌿🌿 #مممحمد۲ 🌿🌿
✍️ نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی
#قسمت_سوم
اگر خانه محمد و اینها را مرکز جهرم بدانیم، جهرم به دو بخش شش محله این طرف(طرف خانه محمد و اینها) و شش محله آن طرف تقسیم میشود. منتهی الیه شش محله آن طرف، یک محله قدیمی و بزرگ به نام محله کوشکک است که در یکی از خانه های ساده و قدیمی و باصفایش دختری به نام صفیه خانم بود که در آن روزها از برادرش میلاد پرستاری میکرد.
در یکی از روزها صفیه خانم روبروی تلوزیون نشسته و در حال خُرد کردن هویج برای میلاد بود که مادرش وارد هال شد و گفت: «حاج عمو گفته پسره خوبیه. میگفت پسر خیلی باهوشیه. میگفت یه روز که پسره داشته از شمال برمیگشته و حاج عمو از قم سوار اتوبوس شده بوده، کنار همین بنده خدا نشسته بوده و از قم تا جهرم با هم حرف میزدند. میگفت خیلی خوش مجلس و مودبه.»
صفیه خانم که کم کم خرد کردن هویجش تموم شده بود از سر جایش بلند شد و همین طور که به طرف اتاق میلاد میرفت با شرم و حیای خاصی گفت: «من خیلی تو فکرِ ازدواج با طلبه نبودم.»
مادرش که داشت هال را جمع و جور میکرد جواب داد: «عصر مامانش میخواد بیاد. بذار ببینیم چطور مردمونی هستند؟»
صفیه هویج های خرد شده را به میلاد میداد که همان لحظه آیفن خانه به صدا درآمد. به مادر صفیه که به واسطه پسر بزرگش مادر میثم میگفتند، پشت آیفن رفت و دکمه بازشدن در را زد. چند لحظه بعد خواهر صفیه به نام مطهره وارد شد. مطهره که حداقل بیست سال از صفیه بزرگتر بود سلام کرد و به اتاقی که میلاد و صفیه بودند رفت. چادرش را درآورد و همان جا آویزان کرد. بالای سر میلاد رفت و دستی به سر میلاد کشید و از صفیه پرسید: «چطوره؟»
صفیه گفت: «خدا را شکر دیگه تشنج نکرده. اگه قرصاش بخوره، تشنج نمیکنه.»
مطهره گفت: «همه اونایی که ضربه مغزی شدند یک دوره همین طوری دارند. اگه همکاری کنن، رد میکنن و درست میشه.»
عصر شد. حوالی ساعت چهار و نیم، مادر محمد و جمیله در خانه مادر میثم نشسته بودند و جمیله اندر کمالات محمد سخن میگفت: «داداشم ماشاءالله درسش خوبه. با اینکه مجبور نبود اما به خاطر علاقه زیادی که به درس حوزه داشت، رفت بابل درس خوند و جهشی خوند و سه پایه را در کمتر از دو سال خوند. بچه مستقلی هم هست. با اینکه شهریه حوزه خیلی کم هست اما اصلا پول از بابام نمیگره و حتی گاهی به کار بنایی هم رفته.»
مادر محمد گفت: «با اینکه تک پسر هست، لوس بارش نیاوردم. در شالیزار مرودشت کار کرده. داروخانه کار کرده. مرکز فرهنگی کار کرده. حتی چندین سال کمک کار باباش بوده و جوشکاری رو کامل بلده. علاقه خیلی زیادی به مطالعه داره. حتی یه بار برام از شمال زنگ زد و ازم اجازه گرفت که سه روز روزه استیجاری بگیره و با پولش فرهنگ لغت بخره.»
جمیله ادامه داد: «مدیریتش هم خوبه. مامان و آقاجونم که از مکه اومده بودند، جاتون خالی، همه اقوام و همسایه ها دعوت بودند. داداشم خیلی زحمت کشید و خیلی از کارا به دوش داداشم بود و مجلس رو جمع و جور کرد.»
مطهره که در جلسه حضور داشت پرسید: «سربازی هم رفته؟»
مادر محمد جواب داد: «سال اول حوزه که بود رفت کارت معافیتش گرفت. چون باباش سن و سالش از شصت سال بالاتر بود محمد میتونست کفالت بگیره.»
مادر میثم پرسید: «میخوان جهرم زندگی کنن؟»
ادامه 👇👇