من بودم و لامپ روشن وسط حال؛ اما انگار امشب هیچ نوری قرار نبود میهمان ما باشد. هرچه بود سراسر تاریکی بود و تنهایی.
مراقب چشمهایت باش، آن هارا به ستاره ها میسپارم؛
و بعد قلبت، که امیدوارم دستان شادی سرای گرمی برای آن گوهر نایاب باشد.
اگر روزی از نفس افتادم، به سرد شدن نفس هایم بی توجه باش، بِه از قبل زنده، گرم و امیدوار گرمای سلول به سلول دستانم را روی شانه هایت حس خواهی کرد.
یادت باشد، شومینهی قلب من در سرزمین رویاهایمان هیچگاه سرد نخواهد شد، برای تو. قفل درها را بینداز، نگذار سرمای زمستانی قاتل گرمای بینمان شود. پنجره های چوبی را بپوشان، نمیخواهم شیرجهی وحشیانه ی باد در لحظه قلبت را به تپش بیاندازد. همه چیز برای ادامه مهیاست، بهارمن؛ یادت باشد هیچگاه نگذاری اندوه زمستانه بر قلبت تار افکنده، و آن را احاطه کند... دوستت دارم؛
مليونها بار در سکوت و هزاران بار در فریاد هایم.
22:31_۴۰۴/۱۰/۱۱