«قلب»
شب شد. مرد خودش را رسانده بود پشت بام. صدا نمی آمد. همه جا سکوت بود جز دل بی قرار او. صدای قلبش بلند شده بود. مرد به آسمان نگاه کرد. هوا در کشمکش ابر و باران و باریدن بود. مرد دستی لای موهای خودش کشید. نفسی عمیق را از سینه بیرون داد. بخار از حرارت درونش بیرون جست. نفسها با ابر یکی شدند. صدای قلب بیشتر شده بود. ابرها متراکم تر. ابر ها در فکر باران و رعد. مرد در فکر ضربان قلب. ابر ها به هم پیوستند و آسمان را نور درخشانی گرفت. صدای مهیبی آمد؛ اما! قبل از صدا نوری تمام پشت بام را روشن کرده بود. مرد دست روی قلبش گذاشت و صدای رعد که رسید؛ قلب هم جور دیگر تپید. قلب! نگران بود و بعد...
روی تخت بیمارستان کسی می گفت: خوبی!؟ چشماتو بازکن! تو را خدا چشماتو باز کن.
مرد! خیالش پر شده بود از ابر، از باران، از رعد، از نور، از صدا. از صدایی که شبیه انتظار پشت تلفن هست.
مرد! منتظر بود که شاید کسی از در بیاید. یا که کسی گوشی را پاسخ بدهد. الو... الو...
عزیزالله محمدی(امتدادجو)
@Emtedadjo
حوالی چشمش بود.
نزدیک نگاهش.
مابین دو مردمک.
همان را می گویم.
همان تیری که آمد از درون جغرافیای تماشا!
-از سر اراده بود. می خواست بجنگد.
با دلش و دلم...
عزیزالله محمدی(امتدادجو)
@Emtedadjo
شرح نمی دهد!
قصه همیشه کوتاه است:
«مهم نیست»
راست می گوید:
مهم نیست! عشق را می توان سر برید؛ اگر...
در دولت «ابوبکرالبغدادی» وزیر جنگ باشی!
عزیزالله محمدی(امتدادجو)
@Emtedadjo
«نامه»
دوباره نشست پشت میز. دستش را برد سمت رایانه. صفحه سفیدی را روی وورد باز کرد.
صفحه کلید را کشید سمت خودش. نگاهش را دوخت به رایانه. فراموش کرد چه می خواست بنویسد. تکیه داد به صندلی. پاهایش را گذاشت روی هم و بعد روی میز. خیره به صفحه نمایشگر رایانه و صفحه سفید وورد باقی ماند. من چه می خواستم بنویسم!؟ واقعا چه!؟ چرا می خواستم بنویسم!؟ از کجا می خواستم شروع کنم!؟ آها! می خواستم نامه بنویسم. یک نامه ای که «مهم» است. یک نامه پر از گلایه. نه از آن گلایه های معمول. از آن گلایه های که باید در موردش فکر کنم. مثلا بنویسم:
چرا
دوستم
نداری!؟
چرا !؟
یا بنویسم: سلام ماه من. من تو را دوست دارم. به همین سادگی و صمیمیت.
وبعد پاهایش را از روی هم و از روی میز برداشت. انگشتانش را گذاشت روی صفحه کلید. ساعتها نوشت چرا!؟ و نوشت چرا!؟. نامه که به پایان رسید، انتهای آن پرسشی نوشت«مهم نیست!؟ و آن را ذخیره نکرد. رایانه را خاموش کرد و با خودش گفت: چرا!؟... چرا!؟...
ارادتمند: عزیزالله محمدی(امتدادجو)
@Emtedadjo
«گلادیاتور»
قدمهایش را تند کرد. پاشنه کفشش با هر قدم محکم به زمین می خورد. صدای قدمهایش تا چند متری به گوش می رسید. مستقیم روبه رویش را نگاه می کرد و به پیش می رفت؛ باد افتاده بود میان چادرش و موج می راند روی تنش. شبیه گلادیاتورهای که با هر ضربه شمشیر فوجی از سربازان را بر زمین می اندازند و هیچ صدایی جز صدای شمشیر خود را نمی شنوند؛ هیچ صدایی را نمی شنید. حتی صدای من را که صدایش می کردم: برگرد... تو را خدا! برگرد...
عزیزالله محمدی(امتدادجو)
@Emtedadjo
امتداد جو.
بسپار سر هر ثانیه ما عاشق باشیم.
«گلادیاتور» قدمهایش را تند کرد. پاشنه کفشش با هر قدم محکم به زمین می خورد. صدای قدمهایش تا چند متری
«گلادیاتور»
قدمهایش را تند کرد. پاشنه کفشش با هر قدم محکم به زمین می خورد. صدای قدمهایش تا چند متری به گوش می رسید. مستقیم روبه رویش را نگاه می کرد و به پیش می رفت؛ باد افتاده بود میان چادرش و موج می راند روی تنش. شبیه گلادیاتورهای که با هر ضربه شمشیر فوجی از سربازان را بر زمین می اندازند و هیچ صدایی جز صدای شمشیر خود را نمی شنوند؛ هیچ صدایی را نمی شنید. حتی صدای من را که صدایش می کردم: برگرد... تو را خدا! برگرد...
عزیزالله محمدی(امتدادجو)
@Emtedadjo
«رحمت بر شیر مادرت»
من باید کاری بکنم. باید حرفی بزنم. باید این وضع تغییییییر کند. این همه جمعیت و این همه سکوت؟! چرا!؟
خیابان تا زیر پای برج آزادی هر سال این جمعیت را به خودش می بیند. خیابان خودش پر از خاطره است. پر از قدمهای بی شماری که بارها تا به میدان آزادی رفتند. شاید حتی دست خودشان را هم به یکی از پایه های برج زدند و برگشتند. یا شاید چند بار دست خودشان را زدند و چند بار گفتند ما آمدیم! یا! من آمدم: «ببین آزادی، من آزاد بودم که نیام. ولی اومدم»ولی چرا این همه آدم و این همه سکوت! شاید این همه آدم این همه خاطره را مرور می کنند و هر کدام در کنار خودشان جای کسی را خالی می بینند. مثلا مثل شهید... یا کسی که دیگر نیست یا کسی که دور است.
و بعد...
خودش در سکوتی عمیق فرو رفت. دوباره فکرد کرد!؟ چرا!؟ چرا از جمعیت صدا در نمی آید. شاید به تکرار افتادند. شاید به تفریح آمدند. شاید شکایت دارند. شاید ...
و بعد...
نفسش را در سینه حبس کرد. چند بار حرف را تا کام دهان بر آورد ولی فرو نشاند. دوباره در سرش حرف چرخید و بی محابا دهانش باز شد:
(خواهرم! برادرم! حالا که اومدی. پس کار رو تموم کن! بلند بگو« الله اکبر» بگو«الله اکبر»
خدا از همه چیز و همه کس بزرگتر است. می بیند. می شنود. اگر یقین داری که خدا بزرگتر است بگو:« مرگ بر آمریکا! مرگ بر اسرائیل!»
و سکوتها شکست. هر کس که از کنارش رد می شد می گفت: رحمت بر شیر مادرت...
عزیزالله محمدی(امتدادجو)
@Emtedadjo
80.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جهان! شعر می بارد و شاعر
بیچاره دلش پیش توست؛
یک کلمه بیش نیست «آمدن» اما!
لُکنتی گرفته دهان و زبان- در زمان.
که «بی، یا» «بیا...» تمام نمی شود
در تمام عمر.
عزیزالله محمدی (امتدادجو)
@Emtedadjo
#نیمه_شعبان
حاشیه نگاری دیدار با رهبری
«بیعتی دوباره در حسینیه امام خمینی(ره)»
به قلم و روایت: عزیزالله محمدی(امتدادجو)
روزنامه کیهان، صفحه فرهنگ و مقاومت صفحه ۶
یکشنبه، ۲۸ بهمن۱۴۰۳
لینک مطلب:
https://kayhan.ir/fa/issue/3205/6
کانال:
@Emtedadjo
نقد و تحلیل آثار چهل و سومین جشنواره تئاتر فجر
به قلم و نگاه عزیزالله محمدی(امتدادجو)
شنبه ها و دوشنبه ها صفحه تصویر روز روزنامه کیهان.
✅نمایش ذرات آشوب
«روایتی از کارکرد فرهنگ بومی برای مبارزه با استبداد»
لینک:
https://kayhan.ir/fa/issue/3206/8
✅نمایش چند گرگ از عروسی مادرم ماه جان.
«ماه در خون»
لینک:
https://kayhan.ir/fa/news/304838
✅نمایش استرالیا.
«دریای متلاطم درون شخصیتها»
لینک:
https://kayhan.ir/fa/news/304998
@Emtedadjo
با سلام خدمت همراهان عزیز.
تا دقایقی دیگر ان شاء الله از طریق رادیو مقاومت پیرامون گفتمان مقاومت جهانی در خدمت شنوندگان محترم خواهم بود.🙏🌸