می دانم جرم است؛ اما!
نبش «درد» می کنم
بیل به بیل
از هابیل و قابیل
تا همین خاطره های که با تو دارم.
دندان به هم می سایم
مشت گره می کنم
اشک می ریزم
می خندم
نقض! گلویم را مثل بغض می فشارد
و خیره به پنجره، به آسمان، به عبور یک پرنده
می مانم
اما قطع نمی شود این صدای لعنتی تیک، تاک!
تیک!
تاک!
تیک!
تاک!...
باید دوباره ایمانم را بسنجم
نبش قبر را!
گر چه گناه است؛ اما!
چرا من هر شب، سنگی را که روی زخمم گذاشتم بر می دارم!؟
و هربار
فریادی در من می پیچد.
عزیزالله محمدی(امتدادجو)
@Emtedadjo
روایتهای دیدار با او(بخش اول)
عزیزالله محمدی(امتدادجو)
سالها گذشت از اولین دیداری که با او داشتم. همیشه تصاویر تلویزیونی را که می دیدم چند نفری بین جمعیت بود که چشمانشان اشک آلود بود و همیشه من با خودم می گفتم: مگر می شود با دیدن یک نفر چشمان آدم اشک آلود شود. اصلا چه معنایی دارد!؟ گذشت و به فاصله کوتاهی دیدم که یک کارت ملاقات در دست دارم و قرار هست که من هم به دیدارش بروم. باورش برایم سخت بود! مگر می شود؟ من! ملاقات! و شد! من در صفی منظم با لباسی اتو کشیده و نظمی آهنین در کنار منهای دیگری که همه آبی پوشیده بودیم در حسینیه امام خمینی(ره) وقتی که او وارد شد دستانمان به سرعت رعد و برق، کشیده و استوار، رفت به سمت شقیقه راست. ایستادیم تا او بگوید:«آزاد» راستش بعد از آن لحظه دیگر آزاد نبودم! در بند نگاهی بودم که از درونم انگار می خواست فریاد بزند و ولع عجیبی داشتم تا به اندازه پلک زدنی دیدنش را از دست ندهم. حرارتی از ارادت از وجودم می جوشید که نهایتی از ادب و احترام را در من به وجود آورده بود و نمی شد میان کلامش کلمه ای حرف زد؛ اما! چرا!؟ می شد گونه ای دیگر حرف زد. می شد اشک ریخت. اشک شوق از دیدنش. اشک ذوق از تماشایش و اشک ارادت که آقا! دوستت دارم.
یادم نیست دقیقا چه سالی بود؛ شاید اواسط دهه هشتاد، اما! بعد از آن دیدار هنوز هم که هنوز است طعم کیک و شیر کاکائوی داغ آن روز را که قبل از ورود به حسینیه خوردم را جستجو می کنم.
کلامش گویی سخن نبود و به طنین آواز موزون و پر جاذبه می ماند که هر واژه در پس هم، رشتهای بودند که بر گردن می افکند.
او را دوست داشتم و دوست خودم می دیدم؛ دوستی صمیمی که گرچه هیچگاه تا به آن لحظه جز به قاب تلویزیون ندیده بودم؛ اما صمیمت کلامش و نگاه پر مهرش بر دلم نشست و شدم شیفته اویی که هر گاه سخن می راند می شد یک معماریی هوشمند،نوین، مدرن، مستحکم را در میان بند به بند جمله هایش یافت که این معماری را با تکیه بر سنتهای الهی و تاریخی زینت و جلوه می داد تا آنچنان بر دل نشیند که گویی سخن نبی یا که معصوم است.
بارها امتحان کردم که حتی اگر «واو»ی از کلامش را می شد تغیر داد گویی آجری از بنایی خالی می شود که مابقی بنا روی آن استوار هستند.
او حکیم بود به معنای واقعی و من به دنبال شرح حکمت بودم تا به آنچه کمال نامیده می شود دست یابم. شدم مریدش و هر کجا نامش بود قند شیرین وجود در دلم آب می شد که او هست و من همیشه او را دارم.
دیدار اول بهانه ای شد تا بعد از آن هر سال آن دیدار را به بهانه های مختلف تجدید کنم. او هر روز بر حکمت و عزت و قدرتش افزوده می شد و من نیز بر ارادتم. او محاسنش سفید می شد و من دلم خوش به روشنایی وجودش. او روی تک صندلی مقابل همه ترسیم اندیشه می کرد و من خویش را تطبیق می دادم. و هر سال این دیدار تکرار می شد.
کم کم بهانه هایم برای دیدنش زیاد شد.
یکبار به بهانه لباس آبی بودن، یکبار به بهانه شاعر بودن، یکبار به بهانه دفاع مقدس و یکبار هم به واسطه ارادت به خانم فاطمه زهرا(س) و ...
من حالا سالی تقریبا سه الی چهار بار او را به هر بهانه ای که بود بطور واقعی می دیدم و حالا بزرگ شده بودم. خیلی بزرگتر از دیدار اول. به همان اندازه که بفهمم او یعنی همه ما.او یعنی ایران. او یعنی غیرت. او یعنی شجاعت. او یعنی سیاست(گر چه خودش یکبار وقتی در حضورش بودم گفت: من دیپلمات نیستم!) او یعنی، می شود با وجودش آسوده بود. می شود تکیه بر نامش کرد و می شود اقتدار و صلابت را نه تنها از بودنش بلکه از اندیشه و کلامش آموخت... واینک!...(ادامه دارد)
@Emtedadjo
پی نوشت:
تصویر در ادامه👇👇👇
پیوست روایتهای دیدار با او (بخش اول)
@Emtedadjo
روایتهای دیدار با او(بخش دوم)
در شب میلاد کریم اهل بیت(ع)
عزیزالله محمدی(امتدادجو)
غافل از آنچه که قرار است چه اتفاقی برای او و ما بیفتد؛ غافل از آنکه با خودم فکر کنم امکان دارد شاید دیگر او را نبینم؛ دقیقا چند روز پیش، یعنی یک روز قبل از شهادتش بود که با خودم می اندیشیدم، خدا کند بتوانم امسال هم در شب نیمه ماه مبارک رمضان، مثل آن سالی که در دیدار شب میلاد امام حسن مجتبی(ع) به اتفاق جمعی از شاعران به خدمتش رسیدیم؛ دوباره او را ببینم. این یک دیدار سالیانه او با شعراست که بسیار متفاوت از سایر دیدارهایش است و همه شعرا دوست دارند برای یکبار هم که شده این دیدار را تجربه کنند.
باورم نمی شد. چه شبی بود. چه ذوقی داشتم. چه شوقی. چقدر شیرین بود. از حیاط حوزه هنری با یک اتوبوس به اتفاق تعدادی از دوستان شاعر راه افتادیم. این اولین دیدار من به صورت خصوصی به همراه شاعران بود که منتخب بودند. خدا خیلی دوستم داشت و من در جمع منتخبین بودم.
نزدیک اذان مغرب رسیدیم به خیابان کشور دوست. مسیر کوتاه بود. تشریفات لازم که بجا آمد خودم را داخل حیاط بیت رهبری دیدم. اینبار متفاوت بود. اذان گفته شد و ما کمی دیر رسیده بودیم. گویا عده ای زرنگ بودند و خوش اقبال و کمی هم با تجربه. تقریبا در صف آخر نماز قرار گرفتم و باز هم بی تجربه بودم. تلاشم برای دیدار فردی و نزدیک به رغم بعضی ها که آنجا بودند بی فایده بود. بعد از نماز رفتیم برای افطار. نمی دانم از خوش اقبالی ام بود یا از جسارتم! اما نشستم بر سر سفره ای که نمی دانستم قرار است او هم همانجا بنشیند.
نشستم و کم کم همه آمدند. او هم آمد سر سفره. صندلی و میزی برایش گذاشتند. خیلی صمیمی و با لبخند و با گفتگو با دیگران نشست.
من تا به خودم آمدم دیدم جایی که نشستم جای خاصی هست. راستش به قد و قواره ام نمی خورد که آنجا نشسته باشم. روبه رویم خدا بیامرز حمید سبزاوری و مشفق کاشانی نشسته بودند. سمت راستم مرحوم عباس براتی پور و بالاتر از او علی معلم و خلاصه با خودم گفتم من اینجا چه می کنم!؟ با عباس براتی پور خیلی راحت بودم و کمی حرف زدیم. خوب همدیگر را می شناختیم. او هم زمانی لباسش آبی بود و حالا دبیر جلسات شعر عصر چهارشنبه های حوزه هنری شده بود.
جوانها به ترتیب سر سفره های دیگر نشسته بودند و بازار بگو بخند بسیار داغ شده بود.
لبخند و گفتگوهای خاص او هم یک لحظه قطع نمی شد و همه نگاهها به سمت او بود.
افطار را که شروع کردیم، نان و پنیر و سبزی و خرما و بامیه داخل سفره بود؛ اما! شام را دقایقی بعد آوردند. مثل کیک و شیر کاکائوی که در دیدار اول خورده بودم هنوز طعم پر جاذبه آن جوجه با یک تیکه ته دیگ زعفرانی را در جای دیگر نتوانستم تجربه کنم. جوجه که مثل جوجه همه جا بود اما وقتی به فاصله چهار نفر بر سر سفره ای که او نشسته بود؛ من هم نشسته بودم و هر از چندی نگاهمان به هم گره می خورد و صدای گفتگوهای او با حداد عادل و یا با وزیر ارشاد وقت آقای حسینی و یا با علی معلم را می شنیدم چگونه می توانستم این شام را شام عادی برای خودم فرض کنم.
سالهای قبل بعد از ساعدی، عباس براتی پور دبیر جلسه شاعران با او بود و علیرضا قزوه هم برعکس آن سالها که بعنوان مهمان در جلسات می نشست امسال گویا دبیر جلسه بود.
به واسطه راحتی که با براتی پور داشتم و کنار هم نشسته بودیم پرسیدم که می شود من هم امشب شعر بخوانم. گفت: کسانی که امشب باید شعر بخوانند از قبل انتخاب شدند. تو جوانی! هنوز وقت زیاد داری.
کمی ناراحت شدم و در خودم فرو رفتم؛ اما منطقی بود. اگر بین خودمان باشد! افطار و شام که به اتمام رسید تعدادی از شعرای جوان و حتی بعضی از پیشکسوتان مثل میرشکاک و... دوباره سری به حیاط زدند و از توصیه های پزشکی جهت عدم استعمال دخانیت تخطی کردند.
فضا به همین صمیمیت و دوستانه با او بود که شعرا را از خودش می دانست و شعرا هم که ماشاء الله همه اهل دل...!(ادامه دارد)
@Emtedadjo
پی نوشت:
تصویر در ادامه👇👇👇
روایتهای دیدار با او (بخش سوم)
در شب میلاد کریم اهل بیت(ع)
عزیزالله محمدی(امتدادجو)
دقایقی بعد از افطار بود که در طبقه فوقانی جلسه به طور رسمی شروع شد و تا چشم کار می کرد شاعر بود که کنار هم احساس شعف از حضور در کنار او را داشتند. چهره ها همه خندان و سرشار از رضایت بود؛ جای نشستن همه تقریبا مشخص بود و هر کس روی صندلی که اسمش روی آن قرار داشت نشست. من با وحید سمنانی و مرتضی آل کثیر در ردیف دوم بودیم. ردیف اول برای کسانی بود که باید شعرخوانی می کردند. او هم نشست و بعد همه ما گویی قرار گرفتیم. نگاهها همه به سمت او خیره مانده بود. علیرضا قزوه که در سمت چپ او به عنوان دبیر جلسه نشسته بود جلسه را آغاز کرد. اول بزرگترها. علی معلم یک مثنوی بلند خواند و در پی او دیگران و دیگران بودند که شعرها را خواندند. دروغ نگویم در خیلی از لحظه ها حواسم اصلا به اشعار و شعرا نبود و انگار چیزی نمی شنیدم. تمام حواسم به واکنش های او بود که در میان خوانش هر شعر یا بعد از آن، چه می گوید. او تمام اشعار را با دقت گوش می کرد و برای هر شعر فراتراز یک منتقد هم به لحاظ محتوایی و هم به لحاظ فنی و ادبی نظر می داد. بعضی از اشعار را خوب توصیف می کرد و برای بعضیها پیشنهادات جایگزین می داد. شعر طنزی را هم ناصر فیض خواند که می خواست «برادران زنش زنش را عوض کند» فضای بسیار پرنشاط و مفرحی بود که با این شعر صدای خنده کاملا بلند شده بود. کنار او میز کوچکی بود که مرتب چای او بر روی آن گذاشته می شد. یک استکان کمر باریک کوچک داخل نعلبکی. گویا چای خور خوبی بود. چند شعر حماسی و ملی و میهنی و آیینی خوانده شد. فاضل نظری هم شعری عاشقانه خواند ولی من کماکان تمام حواسم به او بود که بعد از هر شعر چه می گوید. چند نفر از خانمها هم که همگی در سمتی نشسته بودند اشعار خود را خواندند و در نهایت حدود ساعت ۱۱ شب بود که بعد از صحبتهای تکمیلی او، در حالیکه شعرا تلاش داشتند جلسه ادامه پیدا کند؛ این نشست خاطره انگیز به اتمام رسید. در مقابل تلاش شعرا که پیشنهاد ادامه جلسه را دادند او گفت: «من همین الان هم یک ساعت از موقع خوابم گذشته، و صبح ساعت چهار در دفتر کارم هستم؛ من می روم، ولی شما می توانید تا هر وقت که دوست داشتید بمانید» با این جمله او که خودش هم لبخند به لب داشت؛ صدای خنده و قهقه نیز از شعرا بلند شد.
او شعر انقلاب را رو به پیشرفت توصیف کرد اما آن را کافی ندانست و تکلیف به شعرا داد که شعرا حتما باید بتوانند به مضامین لازم اجتماعی و انقلابی بیشتر بپردازند و بر جامعه خویش موثر واقع شوند... (ادامه دارد)
@Emtedadjo
پی نوشت:
تصویر در ادامه👇👇👇