روایتهای دیدار با او (بخش سوم)
در شب میلاد کریم اهل بیت(ع)
عزیزالله محمدی(امتدادجو)
دقایقی بعد از افطار بود که در طبقه فوقانی جلسه به طور رسمی شروع شد و تا چشم کار می کرد شاعر بود که کنار هم احساس شعف از حضور در کنار او را داشتند. چهره ها همه خندان و سرشار از رضایت بود؛ جای نشستن همه تقریبا مشخص بود و هر کس روی صندلی که اسمش روی آن قرار داشت نشست. من با وحید سمنانی و مرتضی آل کثیر در ردیف دوم بودیم. ردیف اول برای کسانی بود که باید شعرخوانی می کردند. او هم نشست و بعد همه ما گویی قرار گرفتیم. نگاهها همه به سمت او خیره مانده بود. علیرضا قزوه که در سمت چپ او به عنوان دبیر جلسه نشسته بود جلسه را آغاز کرد. اول بزرگترها. علی معلم یک مثنوی بلند خواند و در پی او دیگران و دیگران بودند که شعرها را خواندند. دروغ نگویم در خیلی از لحظه ها حواسم اصلا به اشعار و شعرا نبود و انگار چیزی نمی شنیدم. تمام حواسم به واکنش های او بود که در میان خوانش هر شعر یا بعد از آن، چه می گوید. او تمام اشعار را با دقت گوش می کرد و برای هر شعر فراتراز یک منتقد هم به لحاظ محتوایی و هم به لحاظ فنی و ادبی نظر می داد. بعضی از اشعار را خوب توصیف می کرد و برای بعضیها پیشنهادات جایگزین می داد. شعر طنزی را هم ناصر فیض خواند که می خواست «برادران زنش زنش را عوض کند» فضای بسیار پرنشاط و مفرحی بود که با این شعر صدای خنده کاملا بلند شده بود. کنار او میز کوچکی بود که مرتب چای او بر روی آن گذاشته می شد. یک استکان کمر باریک کوچک داخل نعلبکی. گویا چای خور خوبی بود. چند شعر حماسی و ملی و میهنی و آیینی خوانده شد. فاضل نظری هم شعری عاشقانه خواند ولی من کماکان تمام حواسم به او بود که بعد از هر شعر چه می گوید. چند نفر از خانمها هم که همگی در سمتی نشسته بودند اشعار خود را خواندند و در نهایت حدود ساعت ۱۱ شب بود که بعد از صحبتهای تکمیلی او، در حالیکه شعرا تلاش داشتند جلسه ادامه پیدا کند؛ این نشست خاطره انگیز به اتمام رسید. در مقابل تلاش شعرا که پیشنهاد ادامه جلسه را دادند او گفت: «من همین الان هم یک ساعت از موقع خوابم گذشته، و صبح ساعت چهار در دفتر کارم هستم؛ من می روم، ولی شما می توانید تا هر وقت که دوست داشتید بمانید» با این جمله او که خودش هم لبخند به لب داشت؛ صدای خنده و قهقه نیز از شعرا بلند شد.
او شعر انقلاب را رو به پیشرفت توصیف کرد اما آن را کافی ندانست و تکلیف به شعرا داد که شعرا حتما باید بتوانند به مضامین لازم اجتماعی و انقلابی بیشتر بپردازند و بر جامعه خویش موثر واقع شوند... (ادامه دارد)
@Emtedadjo
پی نوشت:
تصویر در ادامه👇👇👇
روایتهای دیدار با او(بخش چهارم)
در شب میلاد کریم اهل بیت(ع)
عزیزالله محمدی(امتدادجو)
لحظه های پیش رو لحظه های خاص از باب ابراز ارادت و اشتیاق دیدار بود که جمع شاعران هر کدام می خواستند خود را به او برسانند. این لحظه را قطعا میلیونها نفر آرزو دارند و این یک فرصت استثنایی و شاید تکرار ناپذیر بود که باید حتما آن را غنیمت می شمردم.
به محض اینکه اعلام پایان جلسه شد؛ هر کسی به نحوی سعی کرد خودش را به او برساند. من هم احساسم این بود که از همه مشتاق ترم. از دوستانی که با هم نشسته بودیم، بی اختیار جدا شدم و خودم را به حلقه ای از مشتاقان که گرد او آمده بودند رساندم. پیر و جوان همه بودند و او با لبخند سعی می کرد با همه صحبت کند.
لحظه فوق رویایی بود که به باورم نمی گنجید. هیجان و ارادات و اشتیاق، تمام وجودم را در بر گرفته بود و از خودم می پرسیدم که آیا می شود دستش را بگیرم. می شود با او حرف بزنم.
او ایستاده بود و به رغم سایر دیدارهای که داشت و همیشه بلافاصله بعد از سخنرانی خارج می شد؛ اما! اینبار در میان حلقه ارادت شعرا ایستاده بود و با هر کدام که مقابل می شد مثل پدری مهربان لحظاتی صحبت می کرد.
من خودم را به هر ترتیب بود از میان سایر دوستان شاعر عبور دادم و رسیدم به مقابلش. نگاهمان دوباره به هم گره خورد. سلامی دادم و اولین کتاب شعرم که چند سال پیش چاپ شده بود را نشانش دادم و بی واسطه و مستقیم تقدیمش کردم.
دیگرانی هم که در آن حلقه ارادت بودند سعی داشتند با او هم کلام شوند. محافظین سعی می کردند ارتباط فیزیکی بین او و سایرین به وجود نیاید؛ اما نیروی جوانی و انگیزه من بسیار بالا و غیر ارادی بود که به یکباره دیدم دست راست من در دست چپ او هست. یکی از محافظین نگاهی کرد که دست او را رها کنم اما او دستم را گرفته بود و داشت حرف می زد.
روی صحبت او، هم با من و هم با دیگران بود. گفتم: آقا! من سرباز شما هستم لطفا مرا دعا کنید. نگاه صمیمی پدرانه کرد. دست از دست هم رها کردیم و دستش را کشید روی سرم.
در همان حجم شلوغی رفتم در آغوشش و اختیار از دست محافظین هم خارج شده بود چون فشار ارادتمندان زیاد بود. سرم را بوسید و دوباره نگاهش کردم. گفت: «شما مرا دعا کنید. شما جوانید و پاک!»
به این بسنده نکردم که دستم در دستش باشد. در آغوشش قرار بگیرم و او سرم را ببوسد و هم کلامش شوم. من زیاده خواه شده بودم و حالا به دنبال چفیه ای بودم که همیشه به روی شانه خود داشت. مستقیم به خودش با چند بار تکرار و اصرار گفتم: آقا! چفیه لطفا. فشار دوستان ارادتمند زیاد شد و محافظین کمک کردند تا او را به سمت خروج ببرند. همانگونه که او داشت می رفت من مرتب می گفتم اقا! لطفا چفیه. به درب خروج که رسید یکی از محافظین برگشت سمت من. در حالی که چفیه تا شدهای را در دستش داشت. گفت: آقا آن چفیه را که روی دوششان بود قولش را قبل از شما به کس دیگر داده بود؛ اما این چفیه را هم به شما دادند. آن چفیه از همان روز لای جانماز مخصوصم هست و هر بار که به سراغ آن جانماز می روم آن شب را مرور می کنم.
چندی که گذشت من حاشیه نگار دیدارهای او شده بودم و هر بار که در حسینیه امام خمینی(ره) حاضر می شدم تکیه به ستونی داشتم و احساسات و ارتباطات را از نظر می گذراندم و بلافاصله در جراید و مطبوعات منتشر می ساختم...
(ادامه دارد)
@Emtedadjo
پی نوشت:
تصویر در ادامه👇👇👇
پیوست بخش چهارم روایتهای دیدار با او
@Emtedadjo
🕋 نماز جمعه در رأس امور است 🕋
🕊 پیامبر اکرم (ص):
«رمضان، ماه خداست و رحمت او در آن گستردهتر از همیشه است.»
💠 به اطلاع برادران و خواهران گرامی میرساند، إنشاءالله نماز جمعه این هفته بخش کن تهران
تاریخ:
📆 جمعه ۱۵ اسفند ماه ۱۴۰۴
به امامت امام جمعه محترم بخش کن تهران
حجتالاسلام والمسلمین حاج شیخ حسین محبی برگزار میگردد.
🎙سخنران : دکتر عزیز الله محمدی (امتدادجو)
روزنامه نگار، نویسنده، شاعرو روایتگر انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
📍 مکان: مسجد جامع الزهرا (س)
بلوار کوهسار، بعد از ایستگاه مترو شهید آرمان علیوردی،
میدان شهید سید مرتضی سولقانی (بهاران)
📌 موقعیت مسجد جامع الزهرا (س) کن:
https://nshn.ir/692bvsisVxJI36
🕛 زمان شروع برنامه: ساعت ۱۱:۳۰
🔊👈 جهت رفاه حال نمازگزاران محترم دو دستگاه اتوبوس در مکان های ذیل بسمت مصلی نماز جمعه کن راس ساعت ۱۱:۳۰ آماده حرکت می باشد.
💥📢🚌ایستگاه یک: محلات کن: الغدیر ۱ نرسیده به چهارراه یخچال پایانه اتوبوس رانی
حرکت اتوبوس: ساعت ۱۱:۲۰ 🕚
https://nshn.ir/sbv27f2xV2jZ
💥📢🚌ایستگاه دو: منطقه ۲۲ خیابان زینعلی مسجد جامع ولیعصر(عج)
حرکت اتوبوس: ساعت ۱۱:۲۰ 🕚
https://nshn.ir/SbvSyCYxdiu-
💥📢🚌ایستگاه سه: سولقان مقابل دهیاری
💻 روابط عمومی نهاد امامت جمعه بخش کن تهران
✅ @N_J_Kan
@Emtedadjo
«روایت های دیدار با او»(بخش پنجم)
عزیزالله محمدی(امتدادجو)
از آن دیدار اول که همراه با لباس آبیها و از آن دیدار شعف انگیز که همراه با شاعران داشتم الان سالهاست که می گذرد و حالا او را نه فقط در مقام رهبر، نه در مقام ولایت فقیه، نه در مقام یک شخصیت اندیشمند و حکیم، نه در مقام شاعر و عالم، نه در مقام فرمانده کل قوا، نه در مقام یک سیاستمدار شاخص و نه در بی شمار ویژگیهای فردی دیگر، بلکه! او را می توانم وارث تمام تاریخ و فرهنگ و شأنیت گذشته و صاحب تمام احترام، ارزش و اقتدار امروز و معمار هر آنچه از شکوه در آینده برای ایران خواهد بود بدانم. چرا!؟ چون او را دیدم و او را شنیدم و او را بارها و بارها با بیان و قلم دیگران خواندم و از زبان خودش که خودش را روایت می کرد به یقین رسیدم.
من به این یقین رسیدم که استثناء زمان خودش و تمام ادوار بعد از انبیاء و اوصیاء هست. او در مکتبی از مکاتب دوران مدرن زیست کرد که بر مبنای هیچ کدام از مکاتب این دوران فکر نکرد و خود را محبوس در اندیشه های ایسمیز محصور نساخت.
او شاگرد مکتب یقین به وجود«الله» بود که در آن مکتب اراده خدا فوق تمام اراده هاست. او شاگرد خمینی کبیر بود و سرباز تمام اندیشه های او. او یک مجاهد و مبارز راستین بود که می دانم جز تعداد قلیلی کسی از مراحل مبارزاتی او از جوانی تا به اکنون خبر ندارد.
می شود مبارزات او را تقسیم و دسته بندی ایجاد کرد و روش و منش و مشی رفتاری و اخلاقی و کرداری او را در تمام وجوه شخصیتی اش شناخت.
می شود او را کودکی دید که در خانوادهای متفاوت زیست کرده. می شود او را طلبهای دید که در سایه تربیت پدر قرار گرفته و از مادر بسیار آموخته.
می شود او را شاگرد خاصی دید که مقابل نظر استادی چون آیت الله میلانی نظرات خودش را می گوید و یا اینکه او را بازوی تبلیغی تفکر امام خمینی(ره) در جوانی دید.
می توان او را در هیبت یک چریک مبارز دید که بارها دستگیر و بارها به زندان انداخته می شود.
می شود او را یک عنصر واقعی فرهنگی و تبلیغی و رسانهای دید که وقتی هنوز انقلاب اسلامی پیروز نشده بود او با طرحها و اقداماتش به پیروزی آن سرعت فوق تصور می بخشد.
می شود او را در مقام نماینده معمار کبیر انقلاب در عرصه های نظامی و دفاعی و امنیتی دید یا اینکه او را نماینده منتخب مردم در مجلس و یا یک عالم دینی که حکم امام جمعهای را از یک عارف و عالم بزرگی به نام خمینی(ره) می گیرد.
می شود او را طلایه دار مبارزه با ماهیت استعمار و استبداد در بعد از پیروزی انقلاب و مدافع شعار اصلی انقلاب یعنی «استقلال» دانست و می شود او را یک کارشناس برجسته نظامی دید که با ارتشیان ارتباط و دوستی دیرینه دارد و با سپاهیان رفاقتی غیر قابل توصیف.
می شود او را جامعه شناس و روانشناس اجتماعی دید که در موقعیت های مختلف به شکلی منحصر به فرد مدیریت بحران را بر عهده می گیرد و می شود او را در لباس یک سرباز دید که با اسلحه ای ساده به رزم با دشمن تا بن دندان مسلح رفته.
می شود او را نماینده سیاسی و مبلّغ انقلاب دید که مرزهای فکری و اندیشه ای هندو گرایی و بودا گرایی را بر هم زد و بذر روشنایی بخش اسلام را در دل مردمان جهان بارور ساخت.
می شود او را قائل به تفکر عزتمندی اسلام و ایران دانست که در چارچوب هر گونه ارتباط و گفتگو با دیگران به دنبال شکوه حقیقی و واقعی بود.
می شود او را سد محکم هر گونه تفکر واگریانه دید که گر چه به تخریبش بر میآمدند اما از حقانیت اخلاق خارج نشد.
می شود او را جانبازی دید که از رگ گردن تا اعضاء و جوارح داخلی و دست، خونفشان شدند؛ اما او شکر خدا کرد.
می شود یک اراده از جنس آهن و فولاد در او دید که نمی شکند و خم نمی شود.
می شود او را رهبر صدا کرد و گفت: سید علی خامنه ای...
می شود عاشق او شد و از او تا همیشه گفت.
می شود نه از او، بلکه خود او را برای همگان گفت و می شود راوی او شد.
و من سالها مطالعه کردم و از او خواندم و با بزرگ و کوچک درباره او به گفتگو نشستم تا اینکه شدم راوی برای گفتن از او...
او را به دانش آموز ابتدایی بارها گفتم. به پیر مرد سالخورده گفتم. به جوان نسل Z گفتم. به مرد و زن. به دختر و پسر. به داخلی و خارجی از او گفتم و گفتم و گفتم... و نوشتم از او در هر کجا که قلمم در آنجا فرو می نشست.
نوشتم که او کیست. نوشتم که او چه کرد. نوشتم که چه فکر می کند. نوشتم چگونه آمده. چگونه می رود. از کجا آمده و به کجا می رود. نوشتم که او با سیاستمدار، سیاستمدار است، با هنرمند، هنرمند. با شاعر، شاعر. با عالم، عالم، با دین، عابد. با دنیا، زاهد. و با مردم هر دم، دم می زد تا کوره دل آنها همیشه گرم بماند...
ادامه👇👇👇
@Emtedadjo
او مردم را چون جان دوست داشت و مردم او را از جان بیشتر و حالا او گر چه در نزد خدای خود رزق می خورد اما ما دلتنگش هستیم.
ناغافل رفت و ناغافل دل ما لرزید. ما میان حماسه و حزن، حزن حماسی و حماسه حزین سر می دهیم و دامن پر آشوب فتنه را پر از آتش خشم می کنیم. ما به قاب عکس او خیره می مانیم و یاد او را لحظه به لحظه در میان کلامش جستجو می کنیم.
من! حالا خیلی وقت است که راوی او هستم تا از او بگویم و از او بنویسم. حتی از این انگشتری که به دست دارم و او با مهربانی مثل آن چفیه به من هدیه کرد؛ اما! با این تفاوت که چفیه را چندین سال پیش من درخواست کردم ولی انگشتر را ایشان از روی محبت با واسطه ای برای منی فرستادند که او را به مثابه یک سرباز همیشه مبارز روایت می کنم.
او حالا نیست اما روایت من از او تازه آغاز شده و او را آنگونه که بود خواهم گفت نه آنگونه که نمی شناسید...
ادامه دارد
@Emtedadjo