eitaa logo
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒕𝒆𝒂𝒓𝒔
119 دنبال‌کننده
251 عکس
186 ویدیو
0 فایل
࿔𝗜𝗇︎ 𝗍𝗁︎𝖾 𝗡𝖺𝗆︎𝖾 𝗈𝖿︎ 𝗚𝗈𝖽~ بـہ خانـہ قصـہ هاے خاص خوش اومـבے ،نوشتن ؋ـقط نوشتن نیست اینجا آغاز یک ماجرا است 🤍🦢 Star:²⁹/¹/¹⁴⁰⁵ ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ •رمان‌اشک‌های‌بی‌پایان‌فصل‌¹درحال‌پارت‌گذاری...
مشاهده در ایتا
دانلود
استوری کیوان فقط 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒕𝒆𝒂𝒓𝒔
#اشک_های_بی_پایان #فصل_۱ #پارت_۲۵ #نفس گوشی قطع کردم و بیخیال از تمام دنیا چشمام رو بستم و به سه
همه رفته بودن بیرون منم رفتم تو اتاقم تا آماده بشم برم پیش یگانه اول رفتم حموم یه دوش گرفتم حوله ام رو پیچیدم دور موهام یه کراپ و یه شورتک راحتی پوشیدم رفتم جلوی آینه اول یه روتین پوستی انجام دادم بعد یه آرایش خیلی دخترونه در حد یه رژ گونه و ریمل و لیپ گلاس زدم و تمام رفتم تو کمدم یه شلوار بگ جاگر طوسی و یه کراپ تاپ سفید برداشتم ولی چون هوا سرد بود یه هودی مشکی‌ هم داشتم اون رو پوشیدم سر تاپ کراپم عکس استوری هام هم انداختم و یه کیف مشکی هم داشتم که خیلی به تیپم میومد گوشیم رو برداشتم و کفش هام رو پوشیدم و سوئیچ ماشینم رو برداشتم رفتم دم در دیدم یگانه زنگ زد نفس: جونم یگانه ؟ یگانه : پس چرا نمیومدی؟ نفس: تو پارکینگ ام دارم ماشین ام رو در میارم بزار یه نیم ساعت دیگه میرسم یگانه : باشه گوساله جانم نفس : راستی یگانه کیوان هم هست ؟ یگانه : آره چطور ؟ نفس: اها همین طوری پرسیدم + داشتم با یگانه حرف میزدم که یهو یکی چشام رو با یه پارچه بست با یه دستش زیر زانوم هام و با یه دست دیگه اش کمرم و گرفت و من رو گذاشت تو بغلش نفس: اهههه تو دیگه کی منو بزار پایین یگانه : الو الو ؟؟ نفس ؟ چی شده ؟ خوبی ؟؟ +اون یارو گوشی رو از دستم گرفت و دیگه صدای یگانه رو نشنیدم فکرکنم قطع کرد گوشی رو دست و پا میزدم تو بغل اش که بیام پایین و مشت میزدم به سینه اش ولی اون به یورش هم نبود نفس: بزار من رو پایین مردک تو کی هستی اصلا ؟؟ حامی: اومدم بدوزدمت قلبکم نفس: توییییییی؟؟ من کار دیشب ات هنوز یادم نرفته هاااااا پسره بیشعور بزار من رو پایین الان بابام میبینمون حامی: مگه بابات خونه است ؟ نفس : نه ، خوب الان مامانم میبینمون حامی: مگه مامانت خونه است ؟ نفس : نه ، خوب الان نیما میبینمون حامی: مگه نیما خونه است ؟ نفس : نه حامی: خوب پس دیگه برا خودمی خانم کوچولو نفس : من با تو قهرم قهرم قهرمممممممممممم حامی : میبرمت یه جایی از دلت در میارم نفس : خوب چشام رو باز کن منم بزار پایین حامی: چشات رو که نمتونم باز کنم جات همین جا تو بغل من خوب نور خانم :)🤍 +با این یه جمله ای که گفت انگار یه چیزی تو دلم لرزید با خودم گفتم چقدر من رو بلده میدونه چی بگه بهم چطوری دلم رو به دست بیاره چقدر از بودن حامی تو زندگیم خوشحالم شاید قهر کنم ناز کنم ولی هیچ وقت نمیخوام حسم به حامی تغییر کنه :) همون جوری که تو بغلش بودم و داشت فکر کنم به سمت ماشینش میرفت دستام رو دور گردنش حلقه کردم و سرم رو سینش چسبوندم دوست داشتم دنیا همین جا متوقف بشه توی بغلش صدای قلبش اروم و دقیق و منظم میزد خیلی قشنگ بود صدای قلبش حامی: میبینم که نور خانمم هم دوست داره تو بغلم بمونه +با این جمله اش رنگ صورت شد مثل لبو لب پایین هم رو بین دندونام فشار دادم و روم بر گردودم چون چشمام بسته بود نتوستم الان اون لبخند قشنگش رو ببینم ولی صدای خنده اش رو شنیدم همون جوری که تو بغلش بودم در ماشین رو باز کردم خیلی اروم‌جوری که انگار یه شئ ارزشمند تو دستش باشه من رو نشوند رو صندلی خودش هم اومد نشست تو ماشین نفس: تروخدا چشمام رو باز کن دارم اذیت میشم حامی: چشم قلبکم معذرت میخوام الان چشمات رو باز میکنم +دستش رو کشید پشت گردنم وقتی اون دستای گرم و مردونه اش خورد به گردنم تنم لرزید این حس این حس لعنتی چیه که با هر حرکتش بیشتر عاشقش میشم پارچه رو از روی صورتم برداشت اول نور اذیتم می‌کرد دو سه بار پلک زدم تا دیدم درست بشه حامی : خوبی قلبکم ؟؟ نور اذیتت میکنه ؟ نفس : نه خوبم کجا میخوای من رو ببری؟ حامی: یه جایی ^^ +خواستم یه حرفی بزنم که دیدم صدای زنگ گوشیم من بلند شد ولی گوشی من کجاست پیش آقای صالحی :] نفس: گوشیم رو بده ببینم پسره حامی : خیر امروز گوشی درکار نیست من امروز تورو دزدیدم و فقط مال منی + این رو گفت گوشیم رو خاموش کرد و پرت کرد صندلی عقب ماشین نفس: چیکار میکنی؟ حتما یگانه بود نگرانم .. +نذاشتن ادامه حرفم رو بزنم انگشت اش رو گذاشت رو لبم و گفت حامی : حیسس امروز نمیخوام کسی مزاحممون بشه :)🤍 +دیگه چیزی نگفتم و حامی حرکت کرد داشتیم از شهر خارج می‌شودیم و من بیشتر از قبل فضولی گل کرده بود ولی من با حامی قهرم پس حرفی نمیزنم هر دو دقیقه یک بار حامی نگاهم می‌کرد این کارش خیلی برام با ارزش چون تو هرکاری مراقب منه ولی من لجباز عالم روم کردم روبه پنچره که بفهم باهاش قهرم ^^ حامی: نور خانم ؟؟ .. حامی: قلبکم؟ .. حامی:نازچه خانم ؟ .. +دید حرفی نمیزنم ماشین رو زد بغل با دستش چونم رو گرفت و صورتم رو برگردود
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒕𝒆𝒂𝒓𝒔
#اشک_های_بی_پایان #فصل_۱ #پارت_۲۵ #نفس گوشی قطع کردم و بیخیال از تمام دنیا چشمام رو بستم و به سه
حامی: میدونم باهام قهری میدونم من دیشب اشتباه کردم تند رفتم قلبت رو شکوندم ولی خب تو هم درک کن که تو تمام خوشگلایات باید برای من باشه دوست ندارم کسی دیگه ای بهت چشم داشته باشه که اگه کسی به قلبک من چشم داشته باشه خودم با دست های خودم تیکه تیکه اش میکنم چون نمیتونم ببینم که تو به کسی غیر از من فکر میکنی چون اون موقع است که من دیگه آدم قبل نیستم دیونه میشم البته الان هم دیونه ام ولی دیونه ی تو + با این حرفش خندیدم یه خنده ریز که از چشم حامی دور نموند و اونم خندید حامی : تو که میخندی انگار دروازه ها بهشت رو برام باز کردن انقدر که قشنگ خنده ها :) +خجالت میکشدم حرفی بزنم میخواستم هم نمیتونستم فقط دوستاشتم گوش بدم به حرفای قشنگ عاشقونه اش انقدر که قشنگ حرف میزنه آخه چطور امروز انقدر دلبر شدی تو پسر من 🤍 حامی : آخ که من عاشق همین حجب و حیا ات شدم نفس : بسه دیگه زبون ریزی حرکت کن یه بوسه ارومی روی موهاش کاشتم و گفتم حامی : رو دوتا چشم هام دلبرکم +ماشین به حرکت در اومد داشتم توی پلی لیست ماشینم می‌گشتم تا یه موزیک پیدا کنم و یه آهنگ و پیدا کردم صداش رو زیاد کردم همونطوری که داشتم رانندگی می‌کردم موزیک پخش شد و صداش توی ماشین پیچید ، ناخودآگاه باهاش همخونی کردیم {آرزو هام برا تو، نرسیدن برا من لحظه‌ی دیدار برا تو، این دل تنگ برا من کل تهران برا تو، اگه شد جنگ برا من همین آهنگ برا تو} به اینجاش که رسید چشمکی به نفس زدم و دستاشو توی دستام گرفتم و بردم بالا و همزمان گفتیم: {ولی تو برا من:) تو برا من، تو برا من تو برا من، تو برا من برا من، برا من } ادامه دارد ... نویسنده : Kimia gon😂💘