eitaa logo
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒕𝒆𝒂𝒓𝒔
128 دنبال‌کننده
291 عکس
199 ویدیو
0 فایل
࿔𝗜𝗇︎ 𝗍𝗁︎𝖾 𝗡𝖺𝗆︎𝖾 𝗈𝖿︎ 𝗚𝗈𝖽~ بـہ خانـہ قصـہ هاے خاص خوش اومـבے ،نوشتن ؋ـقط نوشتن نیست اینجا آغاز یک ماجرا است 🤍🦢 Star:²⁹/¹/¹⁴⁰⁵ ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ •رمان‌اشک‌های‌بی‌پایان‌فصل‌¹درحال‌پارت‌گذاری...
مشاهده در ایتا
دانلود
استوری جواد رحمانی ^^ پسر خوشگله رو >>🤏✨🤍
📪پیام جدید داب میدی ؟؟ فکر نکنممممم
# # حامی صورتم رو انقدر نزدیکش کردم که دیگه فاصله ای بینمون نبود پیشونیم رو چسبوندم به پیشونیش تو چشم های مثل دریا اش زل زدم اونم به چشمای من زل زده بود یه بوسه آرومی روی پیشونیش گذاشتم و گفتم حامی : معذرت میخوام دیگه میشه آشتی کنی ؟ نفس: باشه آشتی ^^ حامی : میدونی دوست دارم با دستام بیگرم بچلونمت نفس : مگه بچه ام حامی : بله بچه ای پس فکر کردی بزرگی نفس : بخدا قهر میکنم دیگه آشتی نمیکنم ها حامی : غلط کردم غلط کردم اصلا تو بزگ عالم نفس : آفرین ^^ حالا خوراکی هارو باز کن باهم بخوریم حامی : چشم قلبکم + داشتیم‌خوراکی میخوردیم که همون مرده بهم زنگ زد منم برای اینکه نفس از ماجرا چیزی نفهمه بلند شدم رفتم اونور جوابش رو دادم‌و توضیحات لازم رو بهش گفتم تا همه چیز خوب پیش بره نفس : کی بود؟ حامی : ها ؟ اها هیچکی ؟ نفس : آدم با هیچکی حرف میزنه حامی : از موسسه بود برای موزیک ویدیو هوم تو گلویی گفتم‌ولی بهش شک داشتم چرا سر به هوا جواب داد ای آدم مشکوک ^^ از حرف خودم خنده ام گرفت داشتم به فکر های مزخرف خودم میخندیدم که باز گوشی حامی زنگ خورد دیگه کلافه شدم باز رفت اونور جواب داد برای اینکه من نشنوم یعنی کیه که نمیخواد من بفهمم حامی : نفس ؟ نفس جانم خوبی ؟ نفس : ها چی ؟؟ حامی : چند دقیقه است دارم صدات میکنم نمیشنوی نفس : هیچی خوبم تو فکر بودم حامی: فکر چی ؟ نفس : هیچی حامی : باشه من یه کاری برام پیش اومده باید برم تا یه جایی سریع میام باشه نفس : کجا ؟ حامی : همین جا سریع میام الان ولی وقتی برگشتیم باید بهم بگی به جی داشتی فکر میکردی باشه قلبم ؟ نفس : باشه + وقتی حامیم رفت خیلی فکر درگیر شد یعنی چی کیه که هی بهش زنگ میزنه چرا نمیخواد من بفهمم اصلا الان کجا رفت هوففففف این چه فکر هایی من دارم میکنم یه بیست مین بعد حامی اومد حامی : خب داشتی به جی فکر می‌کردی نفس : هیچی حامی : آدم به هیچی فکر میکنه ؟ نفس : هیچی بابا به چیزی فکر نمیکردم حامی : نمیخوای به من بگی نگو چرا دروغ میگی نفس : میخوای بدونی باشه بهت میگم اونی که هی باهاش حرف میزنی کیه چرا نمیخوای بفهمم با کی حرف میزنی اصلا الان کجا رفتی چیکار داشتی که رفتی حامی : بلند شو بریم تا بهت نشون بدم نفس : چیو حامی : اینکه کجا رفتم چیکار کردم نفس : باشه + بلند شدیم وسیله هارو همون جا گذاشتیم یگمم خودم‌ و مرتب کردم حامی دستم رو گرفت و من رو به سمت جایی که نمی دوستم کجاست و چی در انتظار ام هست می‌برد بعد از بیست مین رسیدیم حامی چشم هام و گرفت نفس : چرا چشمام‌رو گرفتی حامی : چون سوپرایز نفس : الان میفتم‌خوب حامی : نگران نباش من حواسم بهت هست + دست حامی رو چشم هام بود و نمیتونستم جایی رو ببینم یه جا حامی وایساد دستش رو آروم از رو چشم هام برداشت و من شاهد یه بهشت بودم که توسط حامی برای من درست شده بود از شدت ذوق به گریه افتادم گل های رز قرمز پر پر شده روی زمین مثل یه فرش قرمز پهن شده بود این طرف و اون طرف فرش قرمز درست شده از گل دسته های بزرگ گل لیلیوم بود گلی که من عاشقش بودم چند نفر کنارمون یه قلب درست کرده بودن و کبوتر های سفید دستشون بود و وقتی ما رسیدم ولشون کردن و به آسمون پر کشیدن حامی دستم رو گرفت یکم جلوتر رفتم که یهو یه صدایی به گوشم رسید تو آسمون رو که نگاه گردم دیدم فشفشه و ترقه های رنگ و وارنگ توی آسمون نقش بسته آن و بعد از اون ها یه نوشته با پهپاد توی آسمون نقش بشت " معذرت خواهی من رو قبول میکنی نور خانم" دیگه میخواستم بزنم زیر گریه که احساس کردم دونه های آب روی صورتم لیز میخرودند اول فکر کردم دارم گریه میکنم ولی بعد که خوب نگاه کردم دیدم یه مرد باغبون با شلنگ باغبونیش رو‌ری سر ما گرفته و یه بارون مصنوعی درست کرد چقدر همچی قشنگ و دراماتیک بود حس کردم توی فیلم های فانتزی ام که دیدم حامی جلوم زانو زود و یه جعبه از توی جیب اش درآورد در جعبه رو باز کرد و حلقه خیلی قشنگی نمایان شد حامی : میدونم خیلی زوده برای اینکار ها ولی خوب میخوام فقط برای خودم باشی با من ازدواج میکنی نور خانم :) + توی شک بودم نمیدونستم چی بگم فقط دستم رو‌گرفتم جلو دهنم و زدم زیر گریه و با صدای بندی گفتم : بلهههههههه (داد ) حامی انگشتر و از جعبه درآورد و دستم رو‌گرفتم توی انگشت ام فرو کرد چقدر قشنگ که آلان میدونم فقط برای حامی ام نه برای کسی دیگه ای در جعبه رو بست گذاشتم توی جیبش بلند شد من رو بغل کرد و چرخوند و اوم شب قشنگ‌ترین شب زندگیم بود بعدش رفتیم کل بازار روبا باهم‌ گشتیم کلی خرید کردیم غذا خوردیم شهربازی رفتیم و برای آخرین بار برگشتیم دریا دلم میخواست قبل اینکه برگردم تهران دوباره دریا رو‌ببینم حامی : زیاد جلو نرو نفس شب تاریک سطح آب هم اومده بالا خطرناک نفس : باشه + حامی داشت وسیله هارو میذاشتم توی
ماشین چون ماشین خیلی دور بود من رو‌نمدید منم یکم فقط یکم رفتم تو آب ولی خب چون خیلی کم بود هی جلوتر میرفتم و یهو دیدم وسط دریا ام خیلی ویو قشنگی داشت میخواستم برگردم که پام به چیزی گیر کرد افتادم‌توی دریا خواستم بیا بالا ولی نمیتونستم پام به یه چیزی گیر کرده بود هرچی دست و پا میزدم پام در نمیومد نفس هام داشت تموم میشد داشتن خفه میدم هرچقدر تلاش میکردم در نمیومد که دیدم یه نور داره میاد این طرف فهمیدم قایق، من جلوش بودم میخواست از جلوی من رد بشه باید به من برخورد میکرد نمیتوستم در نمویدم هرچقدر تلاش کردم نشد تار میدیدم همه جارو و اون نور نزدیک و نزدیک تر شد تا اینکه خورد بهم و من و‌ پرت کرد اون طرف و دیگه هیچی نفهمیدم فقط درد توی سرم‌رو‌متوجه شدم و سیاهی مطلق # حامی وسیله هارو که گذاشتم‌تو صندوق در صندوق رو‌بستم و رفتم طرف ساحل ولی نفس رو‌ ندیدم هرچقدر گشتم پیداش نکردم نکنه چزیش شده باشه نه بابا حتما رفته تو ویلا رفتم‌ویلا رو هم‌گشتم‌ولی اونجا هم نبود از این اتاق به اون اتاق حمام سرویس بهداشتی تراس همه جا رو گشتم نبود برگشتم ساحل از این طرف به اون طرف هر چقدر از مردم اونجا می‌پرسیدم میگفتن کسی رو با این مشخصات ندیدن نبود کجا رو باید بگردم رفتم تو دریا هرچقدر می‌گشتم نبود از دریا در اومدم هر چقدر میتونستم داد زدم ولی هیچکس نبود جوابم رو بده حامی : نفس نفس کجایی تروخدا بگو کجایی (داد و گریه ) + یک ساعت بود که داشتم می‌گشتم ولی هیج جا نبود انگار آب شده بود رفته بود توی زمین دیگه خسته شدم زانو زدم روی زمین دستام رو گذاشتم رو زمین و تا جایی که تونستم داد زدم تا جایی که دیگه صدام در نمیومد همینجوری که افتاده بودم روی زمین یه چیزی رو اون ور ساحل دیدم اول فکر کردم پلاستیکی چیزی ولی خب که دقت کردم آدم بود یه دختر بود بی جون افتاده بود کنار ساحل از زمین بلند شدم با دست و پاهای لرزون رفتم بالا سر دختره که با صحنه ای که دیدم خشکم زد نفس بود اون نفس من بود که بی جون افتاده بود روی زمین و‌داشت از سرش خون میرفتم سریع نشستم کنارش گذاشتمش تو بغلم حامی : نفس دخترم قشنگ قلب حامی بیدارشو بیدارشو چشمای قشنگت رو باز کن تروخدا به خاطر من نبینم چمشات بسته شده ان ها بیدار شو + دیگه تقریبا داشتم نعره میکشیدم حامی: نفس بیدار شو ببینمت (داد) + تن بی جونش رو گذاشتم رو ماسه های سرد ساحل گوشم رو بردم نزدیگ سینه اش قلبش میزدم قلب قشنگش داشت میزد زنده است نفس من زنده است دستم رو‌گره کردم تو هم و ماساژ قلبی دادم بهش بعدش هم تنفس مصنوعی تروخدا بیدار شو دیگه نفس بیدار شو دیگه دیدم چشماش تکون خورد چشماش رو باز کرد سریع بیدار شد و نشست هرچی آب تو دهنش بود اور بالا به سرفه افتاده بود و من تمام خستگی رفت از تنم نفس : اههه اهه (سرفه ) + سریع رفتم بغلش کردم بلندش کردم چرخوندمش تو‌هوا ولی فهمیدم که سرش ضربه خورده و ممکنه براش بد باشه گذاشتمش رو زمین حالش خوب نبود به وضوح میشد دید معلوم بود سرش درد میکنه حامی : نفس حالت خوب بیا برمی بیمارستان .. حامی : باید بریم بیمارستان باید از سرت عکس بگیرن .. حامی : چرا حرفی نمیزنم نفس (داد) نفس : داد نزن (گریه ) حامی : غلط کردم ببخشید میدونم حالت بده ولی حالا من از تو بدتر تروخدا ببینمت خوبی ؟ نفس : نه + می‌لرزیدم از ترس هنوز توی شک بودم بد ترین اتفاق عمرم امروز برام افتاد خودم هم نمیدونم چطور زنده موندم‌ سرده ام بود داشتم می‌لرزیدم متنفرم از دریا دیگه هیچوقت نمیام هیچوقت حامی هم هی داشت صدام میکردم با صدایی که از ته چا میمود و‌می‌لرزید گفتم نفس : میشه بریم (ترس و لرز ) حامی : چشم قلبم برو بشین تو ماشین سردت الان میریم + نمی تونستم راه برم خواستم حرکت کنم که پاهام لرزید افتادم روی زمین حامی تند اومدم نشست کنارم حامی : جانم عزیزکم چی شده ؟ نفس : نمتونم راه برم (گریه ) حامی : این که اشکالی نداره الان خودم بغلت میکنم # حامی یکی از دستم ها بردم زیر زانو هاش‌و اون یکی دستم هم کمرش رو گرفتم برم گذاشتمش تو ماشین یه پتو هم از تو صندوق درآورد گذاشتم رو بخاری ماشن هم براش زدم خودم هم رفتم نشستم تو ماشین حامی : مغس جانم باید برمی بیمارستان سرت داره خون میاد نفس : نمیخوام بریم خونه فقط (لرزیدن ) حامی : چشم چشم بریم + ماشین رو روشن کردم با سعادت خیلی زیاد حرکت میکردم بین راه بودیم که نفس گفت بزارمش خونه یگانه منم مخالفتی نکردم و راه افتادم سمت خونه یگانه تمام سر و صورت نفس خونی بود موهاش خیس بود لباساش کثیف بود از از ترس زیاد می‌ترسید رسیدیم دست نفس رو گرفتم و به زور پیاده شد زنگ خونه رو زدم که یگانه و کیوان با صثرت های نگران اومدن دم در یگانه تا وضع نفس رو دید زد تو سر خوندش ثوشروع کرد به گریه کردن کیوان یگانه رو‌برد کنار نفس رو بردم داخل خونه گفت میخواد بره حموم به زور راه میرفت رفت تو حموم
نفس که رفتم حموم منم تمام غذیه شمال رو براشون تعرف کردم از خواستگاری از غرق شدن نفس تاااا ... همچی یگانه با هر کلمه ای که میگفتم گریه اش بیشتر میشد کیوان سعی داشت آرومش کنه ولی آروم بشو نبود منم حال بدتر از اونا بود الان چطوری این خاطره رو نفس میخوا فراموش کنه چی به مامان و‌بابا و داداش میخواد بگه و هزارتا سوال دیگه یگانه : تو اونجا چیکار بودی هاا د بگو دیگه تو اونجا چه غلطی میکردی مگه نباید مراقبش می‌بودی الان به خاله فیروزه و عمو سامان چی بگم از همه مهم تر به نیما چی بگم (داد) حامی : بخدا من حواسم یه لحظه پرت شد یگانه : د نشد دیگه ببین بخدا یگانه نیستم اگه بزارم دیگه نفس رو ببینی کاری میکنم که از دور دیدنش بشه برات آرزوی محال (داد) کیوان: یگانه آروم باش حامی کاری نکرده که حواسش پرت شده یگانه : تو ساکت کیوان من حرفم با این آقای مثلا مراقب به من وقتی زنک زدی چی گفتی گفتی نمیزارم حتی یه تار مو ازش کم شه پس چس شد یهو دختر داشته غرق میشد برو بیرون برو بیرون (دا د) حامی : یگانه نفس زن منه (داد) یگانه : چه غلطا عقدش کری ؟؟ نه پس دیگه حرف الکی نزن (داد) + یگانه داشت همین جوری داد میزد که نفس از حموم تلو تلو اومد بیرون سرش گیج میرفت با دستش سرش رو گرفته بود بدنش می‌لرزید از کنارمون رد شد رفتم تو اتاق درک قفل کرد بدو بدو رفتم پشت در در میزدم بلکه در رو باز کنه حامی : نفس جانم‌میشه در رو باز کنی میخوام باهات حرف بزنم ... حامی : نفس بهتری حالت خوبه ؟ .. + یگانه ام هم بلند شد اومد پشت در یه کلید یدک دستش بود درو باز کرد خواستم برم تو که با دستش مانع ام شد یگانه : گفتم که دیگه اجازه نمیدم ببینمش +خواستم حرفی بزنم که رفت داخل اتاق درم بست و‌قفل کرد رفتم تو اتاق نفس بی جون به تخت تکیه داده بود نشسته بود با دستش سرش رو گرفته بود بغض تو چشماش معلوم بود یگانه : نفس آجی نبینم این حالت رو من معذرت میخوام (گریه ) + رفتم کنارش نشستم تا نشستم کنارش سرش رو گذاشت رو پاهام نفس : یگانه خیلی اون لحظه ترسناک بود (گریه ) یگانه : الهی فدات بشم من آجی اشکال نداره تموم شده رفت نفس : میشه موهام و ناز کنی برام شعر بخونی مثل قبلنا یگانه : باشه آجی + انقدر موهاش رو ناز کردم که خوابش برد خواستم بلند شم که با حلقه تو دستش مواجه شدم حلقه رو از تو دستش در آوردم و از اتاق رفتم بیرون کیوان داشت حامی رو آروم میکرد رفتم جلوش حلقه ارو انداختم جلوش یگانه : برو بیرون حامی : این حلقه نفس یگانه: دیگه نیست حامی : خودش باید بهم بگه که میخواد باهام باشه یا نه یگانه : اتفاقا خودش حلقه رو داد گفت بدمش بهت و بهت بگم از زندگیش بری گمشی با این حرفی که یگانه زد اگنار یه جیزی تو دلم‌شکست ولی نه من باور نمیکنم نفس این رو‌نکفته من‌مطمعنم‌ولی خب شاید هم گفته از خونه یگانه زدم بیرون و‌رفتم‌خونه خودم ادامه دارد.. نویسنده: کیمیا